X
تبلیغات
آبانه،دختر آبان
































آبانه،دختر آبان

سلام. فک نکین انرژی های مثبت من الکیه هااا.دوشنبه ظهر از دانشگاه اومدم دیدم آقای واکسی دم شرکت بیکاره و با موبایلش بازی میکنه. دعاش کردم که کار واسش بیارن. عصر رفتنی دیدم دوتا مشتری داره.پس به من ایمان بیارین. یه عالمه انرژی مثبت واسه همتون. من جمله کتی جونم

امروز واویلاس. یه عالمه کار دارم. اول چون هوا خوبه با سپند میریم لواسون. بعدش برم خونه.فردا میخوام برم خونه دوستم کادو تولدشو بدم. عصر باید برم خرید واسش. دوتا از درسهام تمرین باید حل کنم که درگیرشونم. خامه قنادی خریدم باید یه کیک درست کنم تا تاریخ مصرفش نگذشته. خواهرام هم هستن و یه بندددددددد میخوان باهام حرف بزنن. کلا که روز خیلی شلوغی دارم فردا

انشالله امشب به متاهلها و فردا به مجردها خیلی خوش بگذره.

 

تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393سـاعت 10:27 نويسنده آبانه| |

اول سلام

بعدشم یه میلیون و نیم تو حساب کشاورزیم بود. یه ماهه بهش ۹۰۰۰تومن سود دادن. دست گلشون درد نکنه. درسته کوتاه مدته اما خیلی دیگه بی انصافیه

اگه پولامو تو بالشم میذاشتم بیشتر حال میکردم.

از صب دانشگاه بودم. دوتا کلاس پشت هم. چشمام باز نمیشه. خوابم میاد. سرم هم چقدر درد میکنه.عین پیرزنا غر میزنم. تازه پامم درد میکنه

خواهرزاده نازم پاش قارچ زده. بچه ۵ ماهه طفلی. خواهرم نشسته بود بالای سرش و گریه میکرد دیشب. چقدر مادر شدن سخته

الان شیرینی تولد یکی از همکارها رو خوردیم. ناهار رو بزنم بر بدن بعدش بخوابم. کار و بار هم خبری نیست. از بیکاری دیروز هزار بار وبلاگ نازی جونمو رفرش کردم. اونم برعکس من شلوغ بود و پست نذاشت.

دیگه برم. ۲۴ ساعت من تو همین ۴ خط خلاصه شد

تاريخ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393سـاعت 13:8 نويسنده آبانه| |

سلام.روز همه بخیر و شادی

از دیروز شروع کنم که رفتم دانشگاه و ناهار خوردیم.خیلی هم چسبید جاتون خالی. فقط این سپند موذی هر چی تو رستوران بهش میگم میگو بخور میگه دوست ندارم اما دیروز همه میگوهای غذا رو خودش خورد. اصلا هم حواسش نبود که من فقط دوتا خوردم که بیشتر به اون برسه.دستپخت مادر زن خوردن داره دیگه.توی کلاس من دلم شیرموز خواست. چیزی بهش نگفتم. وقتی خواستیم جدا شیم گفتم تو برو دفتر من میرم آبمیوه بخورم.اونم گفت منم میام. با هم رفتیم دوتا لیوان گنده شیرموز خوردیم. باز اومدیم خدافظی کنیم بهش گفتم چرا من نمیتونم ازت دل بکنم؟ گفت میای بریم قلیون بکشیم؟ منم گفتم آرههههههه. البته نه بخاطر قلیون. بخاطر اینکه یکم بیشتر باهم باشیم. بجای ۳:۳۰،۴:۳۰ رسیدم شرکت

شب رفتم خونه و هیچ خبر خاصی نبود. البته یه چیزی شد که کلی حالمو گرفت. منم آهنگ پری کجایی رو دانلود کردم و تا ۱۲ گوش دادم و گریه کردم. بعدش خوابیدم و مثه شبای اخیر تا صب کابوس دیدم و از خواب پریدم.

توی پرانتز:چند روزه تصمیم گرفتم شکممو لیپولیز کنم. فعلا در مرحله دکتریابی و تحقیقات هستم. مامان یه پسرعمو داره که جراحی زیبایی انجام میده. دیشب به مامان گفتم بهش بزنگه ببینه نظرش چیه؟ خانومش گفت واسه یه دوره ماهه رفته امریکا. مامان انقد هم اصرار کرد که مجبور شدم بهش بگم میخوام چی کار کنم. پسرعمو که منتفی شد. میخوام آشنای دیگه پیدا کنم. صب ساعت ۷ مامان اومده میگه نمیخوام عمل کنی. فردا نمیتونی بچه دار بشی. یکی نیست به مامان بگه چه ارتباطی بهم دارن؟ بعدشم کو شوهر؟کو بچه؟ میگه اگه میخوای کاری بکنی بینیتو عمل کن. داشتم دیوونه میشدم. بینی من به این خوبی. میگم نمیخوام من تصمیممو گرفتم. اون ناراضی من عصبی. خدا بخیر بگذرونه. کاری میکنن یواشکی برم عمل کنم و بیام.

انقد نگین با مامانت خوب باش. افکارش مال عهد بوقه. این کارها رو واسه دختر بد میدونه. فک میکنه دخترای بد فقط به سر و قیافه شون میرسن. این کارها مال زنهاس. البته نه همه زنها. اونایی که خیلی خوشبختن و شوهراشون خوبه. از صب سردرد دارم

تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393سـاعت 10:17 نويسنده آبانه| |

سلامعلیکم

امروز دوشنبه اس هاااااا. منو سپند کلاس داریم. درچارچوب کم حرفی بنده دیروز یاداوری نکردم به مامان که واسم غذا زیاد بذار. اونم واسم میگو پلو گذاشت.منم چیزی نگفتم. صب پاشدم و شنیتسل سرخ کردم و یکم کالباس سرخ کردم و پنیر ریختم روش. باقی مفلفات هم خریدم تا برم دانشگاه

دیشب سپند تا ۱ شب جایی رفته بود. منم رفتم خونه و شام خوردم. همه میخواستن برن خونه عمو عیددیدنی. من گفتم خوابم میاد. صب از ۵بیدار شده بودم. اونا رفتن و منم ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه لالا کردم. بماند که از ۳ بیدار بودم و دقیقا دم بیدار شدن خواب بدی واسه خواهرم دیدم. خیلی ناراحتم.صدقه هم دادم.

به امید خدا اول اردی بهشت رو با شادی و سرور شروع میکنیم. انشالله خدا یه ماه خیلی خوب واسمون رقم بزنه

با اجازه

تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393سـاعت 10:33 نويسنده آبانه| |

سلام

امروز جدی جدی روزتون مبارک خانومای گل

مامان اینا دیروز برگشتن. انقد شمال قشنگه تو این فصل که خسته نبودن. از رودسر رفتن سرولات و خاور خانوم ناهار خوردن بعد از جاده چالوس برگشتن.. خیلی بهشون خوش گذشته بود خدا رو شکر

باید یه روز از خونه واستون پست بذارم. عکس خریدام رو بذارم. انقد شبها خسته ام که حق بهم بدین جون نداشته باشم

صبح رفتم ورزش و بعدش میلتون نکشه رفتم کافه فرانسه و شیرکاکائو با تارت سیب خوردم. خو چی کار کنم؟ ایمانم ضعیفه. نمیتونم وزن کم کنم

راستی دیروز به یه نکته پی بردم. من خیلی دوستتون دارم هاااااااا. کلی چیز ازتون یاد گرفتم. دوستای متاهلم در مورد شوهراشون چیزی به من نمیگن. کلا در مورد زندگیشون بحث نمیکنیم. اما از وقتی وبلاگ زدم کلی چیزای در مورد زندگی مشترک یاد گرفتم. از همه خیلی خیلی ممنونم. انشالله همه خوشبخت و شاد باشید

تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393سـاعت 10:15 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح اول هفته همه بخیر

یه روز زودتر روز زن رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم. انشالله کادوهای خوب خوب گیرتون بیاد. اگه نیومد هم مهم نیست. این چیزا رو خیلی واسه خودتون بزرگ نکنین که بخواد اعصابتون خورد بشه

فک کنم سه شنبه پیش بود سپند اس داد که واسه روز زن میخوام واست کادو بخرم. نه هم نیار(آخه هیچ سالی اجازه نمیدادم چیزی واسم بخره). خودت بگو چی میخوای.

منم که عشق خونه و وسیله خونه ام. اومدم بگم واسم پلوپز بخر که اس داد لطفا وسیله خونه نباشه. میخوام برای خودت خرید کنم.منم گفتم ادکلن،کفش پاشنه ده سانت،کت تک یا بلوز مجلسی یا یه تو آویز طلا.خودش گفت فرقی نداره منم کت رو انتخاب کردم. کت و دامنی که قبل عید خریدم سفید و قرمزه. چون نمیشه با ساپورت مشکی تو مجلس بپوشم گفتم برم یه کت مشکی بخرم که با دامن قرمز به هم میان.

پنجشنبه اومد دنبالم و سرخوشانه ناهار خوردیم. بعد رفتیم ونک رو زیر و رو کردیم اما یه دونه کت تک نبود. آخرش تو مرکز خرید آسمان تصمیم گرفتیم یه کت و دامن بخرم که کتش رو بپوشم با این دامن و بعضی وقتها با دامن خودش. القصه،سرانجام خرید ما یه سارافون و کت سفید و مشکی شد که هیچ ربطی به اون لباس قبل از عید نداره و واسه خودش یه ساز جدا میزنه. بازم خوب بود. تشکر کردم و ازش جدا شدم و رفتم خونه

شب با خواهرم رفتیم بیرون گشت زدیم و خوش گذروندیم. برگشتیم خونه شام و لالا.

دیروز هم مهمونی دعوت بودم. صب خواهرزاده ۵ ماهه نازمو بردم حموم. لباس پوشیدیم آلاگارسون کردیم که بریم. من یه پیراهن خال خال و تل خال خال و گل سرخال خال پوشیدم. روهم رفته خیلی خوب شد.این دو روز ماشین خواهربزرگه دستمون بود که راحت باشیم. ساعت ۶ از مهمونی برگشتیم و خواهرم که شوهرش از شمال اومده بود رفت خونه خودش. منم خونه که قیامت شده بود رو تمیز کردم و از ۸ تا ۱۱:۴۵ درس خوندم. شام هم چیپس خوردم. وقتی کسی خونه نیست هیچی از گلوم پایین نمیره.

۱۲ به سپند شب بخیر گفتم و خوابیدم. ۱۲:۸ دقیقه با صدای میخ کوبیدن همسایه جدید از خواب پریدم. تنم داشت میلرزید. خودمم که ترسو. آپارتمانمون امنه اما انقد شنیدیم نصفه شب ریختن خونه و دزدی کردن و آدم کشتن و از اون بلاهای بد! سر خانوما آوردن که از تنهایی میترسم اما به هیشکی نمیگم که نگران نشن. باز خوابیدم و ۱۲:۲۲ دقیقه یه نفر دستشو گذاشته بود رو زنگ و پشت هم زنگ میزد. آروم آیفون رو برداشتم که صدا رو بشنوم. رفتگر بود. البته اول قیافه اش معلوم نبود. سرشو دیدم فک کردم خواهرمه. صدا رو گوش دادم دیدم زنگ همه واحدا رو داره میزنه. بابا مدیر ساختمونه. فک کنم ماهیانه میخواس. اینا مگه حقوق ندارن؟؟؟؟؟؟

بعد زنگ واحد ۶ رو زد. همسایه خوابالود گفت کیه؟ گفت رفتگرم. گفت امرتون؟ گفت اومدم آشغالا رو ببرم(آشغالا که دم در بود.دروغگوووووووو).مدیر ساختمون واحد چنده؟ همسایه نامرد ما هم گفت واحد۸(ما واحد ۳ هستیم. واحد ۸ یکم با اون واحد کل کل دارن. فک کنم میخواست بیدارشون کنه)اونم زنگ واحد ۸ رو زد و اونا رو هم بیدار کرد. دوباره زنگ ما رو زد و منم جواب ندادم و رفت. به بابا میگم دهنشو سرویس کنه.

اینم یه عالمه حرف. خسته که نشدین؟

بازم روزتون مبارک

تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393سـاعت 11:34 نويسنده آبانه| |

آقا بازم مامان اینا رفتن مسافرت. مدیونین فک کنین خونه مکان شده و من میتونم دوستامو جمع کنم. واسه اینکه دختردایی عزیزم دوباره نیاد بیخ ریش من خواهر کوچیکه رو به زور نگه داشتم. برنامه میریزیم با هم بریم بیرون و فردا هم مهمونی بریم با هم. واه واه! کلی استرس دارم که اگه زنگ بزنه و منو تخلیه اطلاعات کنه چی جوابش بدم.

مامانم کلی اصرار کرد باهاشون برم شمال اما نمیتونم برم. اگه امتحانا بیفتن جلو باید واسه درسها مرخصی بگیرم.

به نظرتون من خیلی کسل کننده شدم؟ هیچ چیز جالبی ندارم بگم

خوب چی کار کنم؟ زندگیمه دیگه. مثه آدمای تو سی سی یو که اون خطه صاف میشه زندگی منم بدون فراز و نشیب شده

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393سـاعت 10:11 نويسنده آبانه| |

سلام. الان ساعت ۲:۴۵ ظهره. از صب ساعت ۷:۳۰ کلاس داشتم. دوتا پشت هم. وسطش نیم ساعت بیکار بودیم. سپند اومد رفتیم کله پاچه خوردیم. جای همه اونا که دوست دارن خالی.آب مغز خوردم و گوشت.

 بعد اون رفت دفتر و من رفتم کلاس دوم. سرکلاس تصمیم گرفتم برم آرایشگاه. هم ابرو و هم اپیلاسیون. تا ۱ آرایشگاه بودم و سلانه سلانه رفتم دفتر. خدا کنه مدیر بقایای رنگ ابرو رو توی صورتم نبینه

دیروز صب که بیدار شدم دیدم تو یخچال فلافل داریم. واسه صبحانه آوردم سرکار. شب رفتم خونه دیدم مامان نیست. رفتم سر یخچال دیدم تو یخچال فلافل داریم. شام هم فلافل خوردم. امروز ناهار لوبیاپلو داشتیم. مامان کنارش دوتا فلافل گذاشته بود. من خیلی دختر خوبی هستم. نمیدونم چرا مامانم قدر نمیدونه. هر چی واسم میذاره هیچی نمیگم.

فردا پنجشنبه اس و امیدوارم روز خیلی خوبی باشه واسه همه

راستی جمعه هم مهمونی دوستانه دعوتم. دوستای دبیرستانم. تم مهمونی هم خال خالیه.ببینم چی دارم بپوشم

تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393سـاعت 14:49 نويسنده آبانه| |

سلامعلیکم. ما برگشتیم

چه حالی داد آقا. تا باشه ازین ماموریتها.

دیروز صبح کله سحر با سواری های خطی راه افتادم به سمت رشت. از رودبار که رد شدم یاد زلزله افتادم و کلی اشکم واسه مردمش در اومد.طفلیا گناه داشتن اونجوری بمیرن؟

۱۰:۳۰ رسیدم رشت. اول رفتم پیش همکارم که پدرش فوت کرده بود. یه دسته گل نکبت خریدم و بردم. اگه بدونین پسره چقدر زشت تزیینش کرده بود که حد نداشت. منم باهاش نجنگیدم. شهر خودمون که نبود. گفتم فایده نداره بحث کردن با آدم بی شخصیت. بعدش چندجا که کار داشتم سرزدم و با دوتا از همکارها و خانوم یکیشون ناهار رفتیم بیرون. به خاطر من رفتیم رستوران رازقی. محیطش خوب بود اما غذاش خیلی خوب نبود.با اینکه یکی از معروفترین رستورانهای رشت بود.من پلو کباب محلی سفارش دادم با سرویس اشپل و باقالی و گردو. تازه کال کباب هم خوردم.کلا غذای رشتی خیلی دوست دارم.بعدش رفتیم جاده انزلی و قلیون کشیدیم. اون همکار با خانومش رفت و من و اون پسرک موندیم. شمال بری و دوسیب آلبالو نکشی؟خیلی خوب بود. دوباره برگشتیم شهر و من باقی کارهامو کردم و با سواری کرایه برگشتم.

خیلی حس خوبی دارم. اینکه من واسه خودم یه شخصیت جداگانه ای از پدر و مادرم دارم. آدمای بزرگی که هر کدوم مدیر یه مجموعه هستن و کلی سرمایه دارن با من همکارن و کلی عزت و احترام دارم پیششون. از همینه کار کردن خوشم میاد

اون سپند پررو هم دیشب رفت استخر و من ۱۲ خوابیدم هنوز برنگشته بود. نمیگه من به شب بخیر نیاز دارم؟

تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393سـاعت 12:43 نويسنده آبانه| |

همکارام اعصابم رو چیزی کرده

واسه اینکه حالم بهتر بشه ناهار دوشنبه اون هفته رو واستون میذارم

مدنظرتون باشه که فردا من نیستم و سپند میگه پس ناهار من چی؟گیری افتادیما.

http://s5.picofile.com/file/8119908084/20140407_131349.jpg

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393سـاعت 14:55 نويسنده آبانه| |

MiSs-A