آبانه،دختر آبان

سلام. صبح اول هفته تون بخیر و شادی

یه تغییراتی توی شرکت ایجاد شده که حجم کار من رو بالا برده. روزانه نویسی برقراره اما اگه یهو نیست و نابود شدم نگران نشین.

پنجشنبه با سپند رفتیم ناهار. بعدش طبقات زیرین مجتمع چندتا فروشگاه برند بود که دور زدیم. بعد رفتیم مرکز خرید پالادیوم تو زعفرانیه. چندتا از فروشگاههاش بیشتر افتتاح نشده بود. یه طبقه اش هم که هایپر مارکت بود. از همون بیرون دیدم که پودر ژله دراژه 1550 تومن بود اما جلوی خودم رو گرفتم و نرفتم تو.

بعدش گفت کجا بریم؟ گفتم تو جردن یه جا هست تعریف بستنی دارکش رو زیاد شنیده بودم. رفتیم خوردیم و بعدش من رفتم خونه. به قول خودش هفته خوبی بود و چندجا تونستیم بریم. میدونین دلیلش چی بود؟ آقا ساعت 6 باید جایی میرفت واسه همین کلی سر من رو گرم کرد که یادم بره داره میپیچه. عجب زرنگن این مردا

اومدم خونه و کار خاصی نداشتیم منم یه عالم درس خوندم و زود خوابیدیم

صبح پاشدم درس خوندم و ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم و بعدش یه کیک هویج درست کردم که همه عاشقشن.

http://s5.picofile.com/file/8147714050/182.JPG

بعد بازم درس خوندمو خواهرزاده ام که غذا نمیخورد رو با خواهر کوچیکه بردیم بیرون شاید یه چیزی بخوره. طفلی بدنش عفونت داشت و هیچی از گلوش پایین نمیرفت.

وقتی برگشتیم مامان اینا از اصفهان اومده بودن و خواهر بزرگم ماکارونی درست کرده بود.

مامان کلی شیرینی و میوه آورده بود واسمون. ما رسم داریم بعد از یه مراسم شیرینی و میوه های باقیمونده رو بین مهمونا که مسافرن تقسیم کنیم.

واسه سپند زرشک پلو با مرغ و کیک هویج و میوه و ماست و نوشابه آوردم. ساعت 2 میاد از من بگیره

خوب زحمت رو کم کنم

خدافز

 

تاريخ شنبه سوم آبان 1393سـاعت 11:2 نويسنده آبانه| |

سلاممممم

واااااااااای بچه ها. عجب صحنه ای بود. خوار مادر راننده اتوبوس تو هوا بود. عین استادیوم آزادی فحشهای رکیک میدادن تو اتوبوس. سرچهارراه ولیعصر اتوبوس پست چراغ قرمز بود. یهو یه مرده داد زد برو... . د حرکت کن ... . و به سمت راننده رفت در حالی که میگفت ... و ... و ...(جای سه نقطه فحش رکیک جایگذاری کنین). منم که نمیخواستم اعصابمو خورد کنم از اتوبوس پیاده شدم و رفتم اتوبوس بعدی. والله. مردم چه بی ادبن به مولا.

دیروز واسه ناهار مامان دوتا فلفل سبز خیلی بزرگ واسم گذاشته بود. تند بود اما دوست داشتم. آخر غذا یه فلفل ریز نازک کنار غذای یکی از بچه ها بود. اون رو هم خوردم. انقد سوختم که حد نداشت. از دیروز ظهر دهنم و لبهام داره میسوزه. تنم هم آتیش میگیره. دیشب مامان گفت کاسنی بخورم و قرص حساسیت اما زیاد فایده نداشت. هنوز هم میسوزه

خدمت شما عرض شود که دلمون واسه مامانمون تنگ شده. دیشب یکم خونه رو مرتب کردم. بقیه اش موند واسه امروز.

امروز بریم دور دور و از فردا از سکوت خونه استفاده کنیم و درس بخونیم

آخر هفته خوبی داشته باشید

خدافس

تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393سـاعت 10:50 نويسنده آبانه| |

سیلام.

نرفتما. احتمالا شنبه میرم. هوای زنجان دیروز خوب نبود . خودمم نه و نیم شب رسیدم خونه. خیلی خسته بودم. دیگه بی خیال شدم

دیشب عروسی همکارم بود. میخواستم کلاس دومم رو نرم و برم عروسی اما حسش نبود. همون پسره که متولد 72 بود. البته خیلی هم واسم مهم نبود. کادو رو که باید بهش بدیم. با خستگی ارزش نداشت رفتن.

خبر خاصی نبود کلا.

این کوتاهترین پست منه.

خدافظ

تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393سـاعت 10:46 نويسنده آبانه| |

سلام.

صبح بارونی بسیار بسیار بخیر و شادی

خدمت شما عرض شود فردا اگه هوا مساعد باشه باید برم زنجان واسه ماموریت. سپند چشم سفید میگه اگه سرده نرو. میشه کسی از هوای زنجان به من خبر بده.

من تا ساعت یک شرکتم بعدش میرم دانشگاه. احتمالا ترلان گلم تا اون موقع نمیاد تو نت.

مامان اینا امروز میرن اصفهان. خاله جانم به مامان گفته زودتر بیاین. نه اینکه خدایی نکرده از سر محبت باشه ها. نههههه. واسه اینکه دختر بزرگش از عسلویه با پرواز تهران میاد و مامان اینا میرن فرودگاه و از اونجا میرن اصفهان. اینم یه سیاسته دیگه.

امروز تو مترو دو نفر شدید بهم برخورد کردن. یه لحظه فک کردم من مردم که اینا من رو نمیبینن و میخوان از وسط من رد بشن

این شیرینی که سفارش دادیم تا مامان ببره اصفهان واسه خاله.

http://s5.picofile.com/file/8147006634/181.JPG

این هم پاکت پوله کار خودم. تولد همکارمه و کادوش رو توی این پاکت گذاشتیم

http://s5.picofile.com/file/8147006650/180.JPG

اینم کیک تولدشه که بیشتر واسه ایده گذاشتم. یه تزیین ساده اس. کیک رو با خامه کاور کنین و روش از خورده های کیک که روی سطح کارتون ریخته بریزد و یه تزیین ساده انجام بدید

http://s5.picofile.com/file/8147006684/179.JPG

اگه نرفتم فردا خدمت میرسم. خدافس

تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393سـاعت 10:20 نويسنده آبانه| |

تورو خدا ببخشید که همش فراموش میکنم

واسه اون ژله بسیار آسون چند رنگ ژله آماده میکنین. این ژله رو سعی کنین واسه مهمونیای شلوغ درست کنین که ارزش استفاده از چند رنگ ژله رو داشته باشه

هر رنگ ژله رو با یه لیوان آبجوش مخلوط کنین. از حرارت که افتاد بهش یک چهارم لیوان آب سرد و یه لیوان بستنی وانیلی آب شده اضافه کنین. سردی بستنی باعث میشه بستنی مثه سفید تخم مرغ نیم بند بشه

قالبتونو با آب سرد بشورین و از هر رنگ ژله یه قاشق ته ظرف بریزید. همینجوری جابجاش کنین که رنگای شبیه هم کنار هم نیفتن

اگه ژله تون سفت شد پونزده ثانیه توی ماکروفر یا چند ثانیه روی بخار کتری بذارید.

همینجوری رنگها رو تا بالا بیارید

میتونین وقتی خودشو تو یخچال گرفت میتونین از وسطش چند قاشق بردارید و توی جای خالیش دنت بریزید. دوباره روش ژله بستنی بریزد.

از نظر من ژله مثه قورمه سبزی باید چند ساعت بمونه تا جا بیفته. یه شب باشه که خیلی بهتره

نوش جووووووووون

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393سـاعت 13:37 نويسنده آبانه| |

سلام صب بخیر

اول از حال نگرانی درتون بیارم. نه اینکه چیزی درست شده باشه، نه. خودم سعی کردم برگردم به زندگیم. نمیشه نشست و قنبرک زد.

دیروز بعد از گریه و زاری فراوون تو شرکت و فین فین کردن به سپند گفتم میای بریم قدم بزنیم بعد از کار؟ اونم قبول کرد. البته چه قدم زدنی. رفتیم کتاب های دانشگاهم رو بخریم. هیچی دیگه یه ربع به هفت اومد دنبالم و رفتم. گفتیم و خندیدیم. سعی کردم به چیزای بد فکر نکنم.

از یه چهارراه میخواستیم رد شیم گفتم من انقد دلم میخواد از چراغ سبز رد بشیم. اونم منو کشید و از لابلای ماشینا دویدیم. یهو وسط خیابون چراغ قرمز شد و ماشینا وایسادن. بقیه راه رو مثه آدم رد شدیم و اونور خیابون کلی خندیدیم. تا کتابها رو خریدیم رسیدیم میدون ان.قلاب. اونجا هم کافی شاپ نبود. نشستیم سر یه ایستگاه اتوبوس و من رو دعوا کرد و گفت ببین چه بلایی سر زندگیمون آوردی. چرا انقد گریه میکنی؟ ببین چقدر پوستت کدر شده(منم که رو پوستم حساس). هیچی دیگه گفت همه چی درست میشه. من و تو میمونیم و همه چی رو درست میکنیم. میدونم که دلداری بود حرفش.منم کل خونواده شو فراموش کردم و سعی کردم به کتابهای قطوری که دستمه فک کنم و به امتحاناتی که از آنچه که فکر میکنیم به ما نزدیکترن

رفتیم سر جمالزاده یه مرغ فروشی باکلاس و یه میوه فروشی دیدم. فک کنم همونجاس که آشتی جونم خرید میکنه. هر چی گشتم ندیدمش. گفتم حتما همه فیله ها رو خریده و رفته خونه(خواننده اش میدونن من چی میگم)

آقا صب کتاب صحرای محشر از جمالزاده رو آوردم بخونم. من از مرگ مثه چییییییی میترسم. بیست صفحه شو خوندم و داشتم به رعشه می افتادم. واسه خودم تصویرش کردم و کلی ترسیدم.

واسه داشتنتون به خودم افتخار میکنم

ایام بکام. خدافس

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393سـاعت 10:25 نويسنده آبانه| |

سلام. روزتون خوش

صب کلاس داشتم و بعدش سپند اومد و رفتیم کله پاچه خوردیم و اومدم دفتر.

اگه بگم از دیروز همین فقط بود که نبود.

دلم میخواد حرف بزنم اما از اینکه آدمی بیاد بخونه و از ناراحتیم شاد بشه یا بدتر از اون بخواد کامنتی بذاره که نمک به زخمم بپاشه نمیتونم راحت حرفامو بزنم. از اینکه بخوام هی بگم یه موضوعی پیش اومده و نگم چی شده هم متنفرم. نمیتونم رمزی بنویسم چون به کسایی که وبلاگ ندارن رمز نمیدم. به کسایی که وب رمزی دارن هم نمیدم. به سنهای پایین مجرد هم رمز نمیدم احتمالا. اینجوری دلخوری میشه. سعی میکنم خلاصه بگم واستون.

توی دوستی من و سپند بیشتر از آدمای دیگه دور و برمون فراز و نشیب بوده. شاید بشه گفت همه شو با موفقیت پشت سر گذاشتیم. بخاطر اینهمه مشکلات ریز و درشت من و سپند بزرگ شدیم و آب دیده شدیم. دیگه واسه هیچی اونقدرا غصه نمیخوریم.

وقتی به گذشته ها فکر میکنم میبینم واسه ما کافیه. از هر مشکلی که بود خدا جلوی راهمون آورد. توی چیزایی که فکر میکردیم خیلی خوبه شر عظمی درست شد و اون چیزا که خیلی بد بود و من و سپند رو تا مرز جدایی کشوند ازشون درس گرفتیم و کمک کرد زندگیمون بهتر بشه. خلاصه اش کنم که دیگه طاقت هیچی ندارم. واقعا نمیکشم. حتی چیزی که ممکنه به نفعمون باشه رو نمیتونم تحمل کنم.

دیشب سپند یه چیزی در مورد خانواده اش گفت که اولش من چند تا متلک بار مامانش کردم. بعد پشیمون شدم دیدم اونام گناهی ندارن. دارن زندگیشونو میکنن. این طفلی چرا باید حرف بخوره. چون صبح زود باید بیدار میشدم نزدیک دوازده خوابیدم. قبلش یکم گریه کردم و انقد خسته ام خوابم برد. چهار و ربع با بی قراری بیدار شدم و بزور خوابیدم تا 5 که ساعت زنگ خورد. حالم خوب بود. نشستم رو تخت یهو یادم اومد چی شده. شروع کردم کارهامو کردن و آروم گریه میکردم. لبریزم. فقط با خدا گریه حرف میزدم و گله میکردم. نون و پنیرمو میخوردم(پنیر روزانه رو خیلی دوست دارم اما امروز اصلا بهم مزه نداد). سرمو انداختم پایین و نون و پنیر و اشک خوردم تا مامان صورتمو نبینه. . توی مترو هم یکم گریه کردم

از اینجا به بعد رو الان مینویسم. 13:22 دقیقه

مامان زنگیده که پنجشنبه عقد دخترخاله کوچیکمه. البته یه سال از من کوچیکتره. نمیرم. ماموریتهامو بهونه میکنم. طاقت ندارم. از همینجا واسش آرزوی خوشبختی میکنم. همیشه هم دعاش کردم اما نمیتونم سر عقدش برم. خدا این دو روزه اسباب عذاب من رو فراهم کرده.

از دیروز کتاب "به هادس خوش آمدید" رو میخوندم. اعصابمو بهم ریخت.

بیشتر از این ناراحتتون نکنم. فقط این رو بگم سالهاس همه واسم دعا میکنن. مکه و مدینه و کربلا و مشهد واسم نماز میخونن. نذر میکنن واسم. ختم صلوات و قرآن گرفتن. اما نمیدونم چرا نمیشه؟ چرا دل پدرومادرش به رحم نمیاد؟

حلالم کنین. چند وقت یه بار ناراحتتون میکنم

 

تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393سـاعت 11:59 نويسنده آبانه| |

باورم نمیشه. همش پاک شد. یه پست کامل گذاشتم سیستم هنگ کرد همش پاک شد. چی کار کنم؟

چون خیلی از وقتم رو گرفت مجبورم خلاصه کنم

سلام که قبلا کرده بودم. اما بازم سلام

پنجشنبه با سپندو رفتم ناهار خوردیم و بعدش رفتیم میلادنور. من یه لگ مشکی خریدم و سپند یه کت تک خیلی خیلی خوشگل اسپرت و یه جلیقه از اینا که تازه مد شده و با شلوار مردونه میپوشن

بعدش من رفتم خونه و دختردایی عزیزتر از جانم خونمون بود. یه دسر درست کردم که محاله دستورشو امروز بنویسم. حوصله اون همه تایپ کردن ندارم. این عکس ژله ابروبادی که واسه دوستم بردم

 http://s5.picofile.com/file/8146505268/178.JPG

این از نمای بالا

 http://s5.picofile.com/file/8146505218/177.JPG

اینم واسه اهل بیتمون درست کردم

 http://s5.picofile.com/file/8146505150/176.JPG

ساعت دوازده بدون انجام کار مثبتی خوابیدم و صبح از 9 نشستم پای پاکنویس کردن جزوات. ساعت 10 رفتم حموم و صبحانه خوردم و دخترداییم رو نشوندم که یکم زحمت بکشه و موهامو سشوار بکشه. دسرم رو تزیین کردم و بعد از پوشیدن لباسهای مهمونی راهی شدم.

جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. قرار شد مهمونی بعدی خونه ما باشه. روز چهارده آذر. خدا رو شکر همه خونه ما رو دوست دارن. اما تعداد مهمونهام شد چهارده تا آدم بزرگ و سه تا بچه و دوتا نوزاد. یکم سخته واسم اداره کردن این مهمونی. از حالا رفتم تو فکر منوی مهمونی.

از خونه دوستم که اومدیم نشستم پای درس و مشقم

 سپند قرار بود با پسرخاله هاش بره بیرون. بهش گفتم کتی که دیروز خریدیم رو بپوش. اونم گفت نه. منم که به نظرم کاملا مناسب بود گفتم چرا؟ گفت از نظر من مناسب نیست. منم که متوجه نشدم چرا دیگه بهش گیر ندادم. کلا اعصاب ندارم بخوام به پروپاش بپیچم. واسه همین به صبر خودم احسنت گفتم و بهش گفتم خوش بگذره عزیزم و قط کردم و ساعت یازده و نیم هم شب بخیر گفتم و خوابیدم. (در پست پر زده یکم از خصوصیات خانومها و آقایون گفتم که حوصله تکرارش نیست. فقط همینو بگم که ما خوبیم و مردا باید قربونمون هم برن. با این اخلاق گندشون) معلوم نبود چش بود. الانم همونجوره. باباش ده روز ایران نیست و کارهاش محول شده به سپند. حتما مشکل شلوغیشه.

هر دو هفته یه بار یه موضوعی پیش میاد که سپند خیلی شلوغ میشه. هر بار هم تهش من گله میکنم و اونم میگه حالا یه بار اینجوری شده. این یه بار مرتبا تکرار میشه و اون هربار همین جمله رو میگه.

دعا کنین دعوامون نشه. حوصله جروبحث ندارم. سعی میکنم چیزی نگم اما اون متوجه میشه و بالاخره یه چیزی میگه که پر شالمون بهم گیر کنه و روز روشن بشه شب تار

برم نماز. خدافس

تاريخ شنبه بیست و ششم مهر 1393سـاعت 12:8 نويسنده آبانه| |

نمیخوام امروز سلام کنم

خانومایی که سبزه هستن(البته تم پوستشون قرمزه نه سبز) بیاین رنگ موهاتو مثه من بکنین. بازم دیشب مراسم رنگ کنون داشتم. اینبار یک ماه هم نشد. آخه جمعه مهمونی دوره دوستای دبیرستانمه و تمش این بار لباس ورزشیه. یه پاتیل رنگ درست کردم که هر چی مامان میمالید روی سرم تموم نمیشد. البته موکت اتاق و تیشرت و پیشبند و گوشیم هم بی نصیب نموندن و جملگی رنگ شدن. یه تیوپ رنگ موی بنفش روشن رو با نصف تیوپ قرمز قهوه ای و سه سانت واریاسیون قرمز مخلوط کردم. ده دقیقه منتظر موندم و بعد یه سشوار حسابی روش گرفتم. نتیجه اش هم راضی کننده اس.

این دوستم که میریم خونه اش شیش ماه پیش عقد کرده. اما شیرینی به ما نداد. اما میدونم فردا همه بخاطر دانشگاه من شیرینی میخوان. منم زورم میاد چون نامزدی مهمتر بود و از زیرش در رفت. منم یه دسر درست میکنم و میبرم. به من چهههههههه. همش از ما توقع دارن.

خوب اینم از غرغرهای امروزم. اصن همینی که هست

تازه دیروز گردو پوست کندم چاقو دستمو سوراخ کرد. چند روز پیش دستم با قابلمه سوپ سوخت. روز عید هم انگشتم با ژلاتین داغ سوخت. چرا اینجوریه؟

برم یکم نون دربیارم.

واستون تعطیلات خوبی آرزو میکنم

لباتون پرخنده. دلاتون پر از غذاهای خوشمزه

خدافس

 

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393سـاعت 10:46 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

روبراهین؟

هوا اتصالی کرده. هی گرم میشه هی سرد میشه

دیروز رفتم کلاس و ساعت چهار با سپند رفتیم بیرون یه دور زدیم. چقد خوبه که بین کلاسهام یه ساعت فاصله اس. ساعت پنج کلاس دومم شروع شد تا هفت و نیم. یعنی دور از جونم جنازه ام رسید خونه. شام خوردم و ساعت ده دلم میخواست بخوابم. سپند هر چی گفت بخواب قبول نکردم. نه نماز خونده بودم نه دوش گرفته بودم. بهم گفت معتاد. چون هر شب حموم میرم. به زور دوش گرفتم و نماز خوندم و یازده و چند دقیقه خوابیدم. کلاسهام خیلی سنگینه. از بس مغزم پر بود خوابم نمیبرد. کلی ناله کردم و خوابم برد. همش تا صب بیدار میشدم

این عکس پاناکوتای خیلی خیلی خوشمزه. فک نکنین همیشه کارهام خوبه. یه وقتا هم اینجوری منهدم میشه. انارهاش توی قالب گیر کرد. دستور پاناکوتا رو بهمن ماه نوشته بودم. از همه میوه ها با انار مزه اش بیشتر جوره. اگه دستورش رو ندارین از سایت کارگاه آشپزسازی میتونین یادداشت کنین

http://s5.picofile.com/file/8145980592/171.JPG

اینم سالاد انار. کلم سفید نداشتیم با کاهو درست کردم. ترکیب کاهو و انارهای منگل سفید و اسفناج و گردو. سسش هم اینجوری درست شده بود

سس مایونز، چند قطره آبلیمو، روغن زیتون، سبزی معطر(شامل کرفس کوهی و پونه کوهی و گل محمدی)، نمک،پودر سیر، شکر و چند قطره آبغوره. در مجموع بگم که سس باید سفت باشه مثه هزار جزیره. نمیدونم بعضیا چرا سسهاشون مثه آب رقیقه و یا بریده بریده اس. این سس رو مامان آماده می کنه و توی یخچال نگهداری میکنه. برای این سالاد از همین سس به اضافه رب انار استفاده کردم

http://s5.picofile.com/file/8145980568/170.JPG

دیگه برم من. خدافس

تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393سـاعت 10:42 نويسنده آبانه| |

MiSs-A