آبانه،دختر آبان

سلام. صبحتون بخیر و شادی

میبینین چه بوی بدی میاد؟ دلم میخواد بمیرم و این بو نیاد. هر جا میری همین بساطه. همه مغازه و بیلبوردها و دستفروشا پخشش میکنن. بوی گند ماه مهر

شاید واسه ماها که متولد 58 تا 63 هستیم این چیزا آشنا باشه. ماها پیک جمعیت این کشوریم. دبستانمون توی جنگ و سالهای بعد آتش بس سپری شد. مدرسه های شلوغ و سخت گیریهایی واسه پوشش و رفتار که الان اثری از هیچ کدومشون نیست واقعا واسه من یکی که خاطرات تلخی جاگذاشت.

اول دبستان مدرسه شاهد درس میخوندم. همه امکانات و رفتارهای خوب برای بچه هایی بود که پدرشون شهید بود. ما هم که مو تشریف داشتیم

سال بعد معلمم بیماری روحی داشت. وسط سال عوضش کردن. یکی اومد که پاچه مون رو میخورد.

سال سوم انقد معلممون الکی جریمه میداد که انگشت وسطی دست راستم از فشار خودکار قلمبه شده. یه روز عکس این کودک آزاری رو واستون میذارم.

اول راهنمایی بودم که ناظممون بخاطر پوشیدن کتونی سفید دور حیاط مدرسه دنبالم میدوید تا منو بگیره و ببره دفتر.

دوم و سوم راهنمایی هم چادر واسمون اجباری شد

کلا من از خاطرات تلخ مدرسه پر هستم.

هشت سال از دوازده سال مدرسه مبصر بودم. یه بار ناظم به مامانم گفت ما اینو مبصر کردیم آروم بشه اما شده سردسته شلوغا.

معدلم همیشه بالا بود. هیچوقت به ناظم و مدیر و معلم بی احترامی نکردم. با بچه های خلاف معاشرت نداشتم. از مدرسه فرار نکردم. اما میدونین چرا همش نمره انضباطم پایین بود؟ چون تو کلاس بزن و برقص میکردم. از اولش قرتی بودم. دبستان همش رو میز میزدیم و شعر میخوندیم

مبصر کلاس، قلدر کلاس                 میزنه رو میز، دو سه تا بالانس

شکسته شد پای یک پسر بی پدر              به دست این مبصر خیره سر

...

یه شعرایی میخوندیممممممممممممم.

پیش دانشگاهی که بودم دوستم دانشگاه علمی کاربردی قبول شد. اون موقع خیلی هیجان داشت قبولی دانشگاه. من از خوشحالی انقد جیغ زدم که چند تا کلاس ریختن بیرون و دفتردارمون از ترس غش کرد.

به من چه خودش ترسو بود

اون زمان بیشتر ناظمها خانومای ازدواج نکرده سن بالا با یه عالم سیبیل یا کسایی بودن که توانایی گردوندن کلاس رو نداشتن و واسه همین ناظم شده بودن. همین آدما و سخت گیریهای زیادشون باعث میشد خیلی خاطره بد از مدرسه داشته باشم. ماها رو واسه پوشش خیلی اذیت میکردن. مانتوهای بلند و شلوارهای گشاد و مقنعه چونه دار با رنگهای مشکی و سورمه ای.

البته خاطرات خوب کم نداشتم. دبیرستان ردیف آخر مینشستیم و واسه همه کلاس لقمه نون و پنیر میگرفتیم. ناهارهایی که میبردیم مدرسه و دور هم میخوردیم. واسه جشن نیکوکاری اولویه درست کردیم و تو مدرسه فروختیم. یه بار هم دوره راهنمایی مارو بردین دیزین. خیلی خوش گذشت

میگم بهتره بحث رو عوض کنیم

صب انتخاب واحد کردم. به شنبه ها صب یازده میام. عصر هم پنج دوباره کلاس دارم. سه شنبه ها هم ظهر میرم و بر میگردم. یازده تا واحد برداشتم

آهان دکترم دیشب گفت گوشت کاملا سالمه و هیچیم نبود. انحراف بینی هم ندارم.

ما بریم نون در بیاریم. تا ظهر میخوام پرچونگی کنم

خدافظ

تاريخ یکشنبه سی ام شهریور 1393سـاعت 10:1 نويسنده آبانه| |

سلام سلام. خوبین؟

اول هفته تون پربرکت باشه انشالله

آخیشششش چقد این جمعه ها خوبه.

پنجشنبه با سپند رفتیم سینما آزادی. همونورا ناهار خوردیم و سه و ربع فیلم شروع شد. از نظر من که فیلم خیلی قشنگی بود. سبکش مثه آتش بس1 بود. کلی هم خندیدیم. دوجا هم صدای خنده من از کل سینما بلندتر شد و سپند تذکر داد. یعنی من خیلی بیشتر از بقیه لذت می بردم؟ این دوتا فیلم ارزش بارها دیدن رو داره. به سپند گفتم هر دوش رو بخریم و مرتبا نگاه کنیم بلکه ملکه ذهنمون بشه

چون قرار بود با خواهرا بریم بستنی خوری زودتر برگشتم خونه و رفتیم. تا 9 بیرون بودیم و بعدش رفتم دوباره همون رنگهای ماه پیش رو خریدم.

جمعه تا 10 خوابیدم. بماند که چهار و نیم صب از خواب پریدم و به این فک کردم که اگه نتونم نمره خوب بگیرم چی؟ اگه مشروط بشم چی؟ انقد فکر و خیال کردم که آخرش به خودم گفتم بی خیال. کلی آدما این راهو رفتن. فقط من نتونم؟ نهایتش انصرافه دیگه و مجددا خوابم برد.

ساعت 10 پاشدیم و صبحانه خوردیم و با خواهرون رفتیم استخر. انقد خندیدیم که حد نداشت.. استخر کلا رو سرمون بود

برگشتیم خونه و ناهار خوردیم . من یکم خوابیدم

بعدش بیدار شدم و قلیون کشیدم و خواهر کوچیکه با شوهرش رفت.

من و خواهربزرگه و داداش یکم عکس سفرهای سالهای قبل رو نگاه کردیم و بعدش رفتیم شهرکتاب لوازم تحریر واسه دانشگاه خریدیم

شام خوردیم و من موهامو رنگ کردم. یه دونه بنفش و نصفی قرمز رو با یه اکسیدان دوبینا مخلوط کردم و بعدش سشوار داغ زدم به موهام. الان خیلی تبره اس اما با دو سه بار شستن رنگش کمرنگ میشه.

صب خواب دیدم که مامان دوتا دختر دوقلو به دنیا آورده. اصلا واسم تو خواب چیز عجیبی نبود. اسمشونو میخواستیم آیدین و آیلین بذاریم. از خواب که پریدم چند دقیقه به اذون صب بود. اون هفته که مامان خواب دیده بود آش پخته دوتا دیگ آش تو خوابش بود. یعنی حکمت این خوابها چیه؟ از مامانتون بپرسید تعبیر خواب زایمان چیه؟ اگه خوبه واسم بنویسین

آقا این همکار من همش چشمش تو مونیتور منه و هر چی مینویسم میخونه. مونیتور رو کج کردم اما بازم دید داره. اعصابمو خورد کرد

فعلا خدافس. برم به خدمتش برسم

تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393سـاعت 9:51 نويسنده آبانه| |

سلام

روزتون بخیرو شادی

بلیط آتش بس2 رو خریدم و اومدم پست امروز رو بنویسم

قسمت نمیشه شهرموشها رو ببینیم. حالا این هفته بریم آتش بس تا ببینیم خدا چی میخواد

برنامه خاصی واسه آخر هفته ندارم. فقط امشب با خواهریا قراره بریم بستنی بخوریم.

ببینم قسمت میشه فردا کیک بپزم یا نه.احساس تنبلی میکنم. خیلی وقته فر رو روشن نکردم

شنبه سایت باز میشه واسه انتخاب واحد. انتخاب واحد میکنم و بعد میام شرکت. عصر هم نوبت دکتر گوش و حلق و بینی دارم. باید مرخصی بگیرم.کلا شرکت رو به گند کشیدم این روزا. هر وقت دلم میخواد میام هر وقتم میخوام میرم

واستون بهترینها رو آرزو میکنم.

خدافظ

امشب عروسی نازنازی عزیزمه. همه مون برای این عروس و دوماد آرزوی خوشبختی و سعادت بکنیم.

مطمئنم که نازنازی زیباترین عروس سال میشه

تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393سـاعت 9:42 نويسنده آبانه| |

سلاممممممممممممممم

خوبین؟ آقا از بس این چندهفته مشکلات داشتم به حالت بیعاری رسیدم. فقط دیروز بد اخلاق بودم که ترکشاش شب به مامانم خورد. امروز از یه ربع به هشت دانشگاه بودم و  همون بلاهای دیروز سرم اومد و همونقدر سرپا بودم و خسته شدم. دوازده شرکت بودم.

انقد دیروز گرم بود که امروز مانتو نخی گلدارمو پوشیدم و بادبزنم رو هم برداشتم. دم دانشگاه رییس دانشگاه رو دیدم. خدا رو شکر دانشگاه ما به پوشش گیر نمیده

موقع ثبت نام یه آقایی بود که کارشناسی قبول شده بود. شبیه اسنوپ.داگ بود و همش هم با دخترا حرف میزد و کارشون رو راه مینداخت. متولد 1347 بود.سهمیه بنیاد بود و تحصیلش رایگان بود.

خلاصه که کلی آدمای جورواجور تو صف بودن.

سروته قضیه رو هم بیارم برم ناهار. کارم تموم شد و فصل تازه ای تو زندگیم رقم خورد

بچه ها خیلی بده که باید ماسک به چهره بزنیم. دلم نمیخواد ناراحتیامو واسه شما و خانواده ام تعریف کنم اما انگار باید بشینم سفره دلم رو واسه همه پهن کنم تا متهم نشم به اینکه خوشیام واسه بیرون از خونه اس و ناراحتیام واسه خانواده.

خیلی بده آدم هیچ همدردی تو زندگی نداشته باشه. خیلی بده بعد از اینکه بخوای با کسی درددل کنی بگن که خودت خواستی این زندگی رو. خیلی بده که با آدم مثه بچه رفتار کنن و تصمیماتشو از روی بی عقلی بدونن. خیلی بده آدم همه امیدش یهو ناامید بشه و نتونه دردشو به کسی بگه. خیلی بده همه چی خیلی بد. حرف میزنم و میخندم و شیطونی میکنم تا هیچ کس نپرسه چه مرگته. خیلی بده تنها آرزوت ندیدن خورشید فردا صبح باشه.

هیچی نگین. میخوام شمام باور کنین که من خوبم.

خدافس

تاريخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393سـاعت 12:56 نويسنده آبانه| |

آخر یه روزی دم یکی از ارگانهای دو.لتی خودمو آتیش میزنم

سیزده سال پیش دانشگاه قزوین قبول شدم. رفتم واسه ثبت نام به دانشکده صنایع . همون که لب اتوبان قزوین زنجانه و بهش باراجین هم میگن

انگار فقط من قبول شده بودم. دانشکده آروم بود. چند نفر پشت سیستم نشسته بودن و کارها تند تند انجام شد و منو مامان و بابا برگشتیم. اون موقع خیلیها کامپیوتر رو از نزدیک ندیده بودن. چیزی به اسم سیستم یکپارچه نبود. اما قزوین همه چی داشت

هنوز تو فیس بوقم دانشگاهم رو زدم قزوین. دکترامو هم اینجا بگیرم بازم خودم رو دانشجوی اون دانشگاه میدونم

بعد از سیزده سال دانشگاه آزاد تهران مرکز که با افتخار بزرگترین دانشگاه خراب شده کشوره از سیستم ثبت نام دستی استفاده میکنن.

یه عالمه فرم ها بی مصرف و تکراری که میشه با ورود یکی باقی فرمها اتوماتیک پر بشه بصورت دستی پر میشه و دویست تا متقاضی ثبت نام رو توی یه کتابخونه رو هم رو هم جمع کردن تا ارواح عمه شون ثبت نام کنن. انقد شلوغ بود که باید از بغل این آقا در بیای و بری تو بغل اون یکی تا بتونی نوبت بگیری.

من چون فک نمیکردم قبول بشم کارهای فارغ التحصیلی رو انجام نداده بودم. امروز با اینکه دانشگاه خودمون قبول شده بودم و میتونستن یه تسهیلاتی واسه بچه های خودشون قائل بشن اما هیچ کمکی که نکردن هیچی،دائما منو پاس میدادن اینور اونور. واقعا نمیدونستن مسئول هر قسمت باید چه کاری انجام بده.

فقط مرحله 1 رو تونستم انجام بدم. از 8:30 تا 11:30 بین طبقات مختلف در به در بودم. وسطشم یه سر رفتم تا خیابون اسکندری دوتا امضا بگیرم. از خستگی رو پام بند نبودم. اومدم شرکت دوباره فردا برم

خواستیم یه بار ادای خانومای حسابی رو دربیاریم. قرار شد سپند 8:30 بیاد دانشگاه و کارها رو با هم انجام بدیم. 9:15 دقیقه دانشگاه بود. چیزی نگفتم دلخوری نشه. نشون به اون نشون که 9:47 دقیقه بخاطر کوتاهی مسئول ثبت نام باهاش دعواش شد و من قهر کردم و اون رفت و خودم بقیه کارها رو انجام دادم. درسته مقصر دانشگاهه اما توهین به کارمند دولت جرمه و واسه آدم مشکل درست میکنن.

اینم قابل توجه آشتی جون. سپند فقط واسه خرید پا به پام میاد. حوصله کارهای اداری رو نداره.

بلا به نسبت شوهرای شما اما همه مردا رو باید جمع کرد تو میدون آزادی و با یه کبریت هم اونا رو خلاص کرد هم خودمون رو

حواسم هست سلام نکردم. خیلی خسته بودم.

خواهری حوصله خرف زدن ندارم. دایی میاد خونمون. بی زحمت امشب بیاین خونه مون.

خدافس

 

تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393سـاعت 12:2 نويسنده آبانه| |

سلام علیکم و رحمت الله

صبح همه بخیر و شادی

بچه ها از دیروز تا حالا واقعا هیچ اتفاقی نیفتاده که بنویسم.  دیشب کله پاچه داشتیم جاتون خالی. من خیلی دوست ندارم. یکم مغز و گوشت میخورم فقط. دیشب دلم زبون هم میخواست اما دیدم داداش عزیزم که دیروز صبح رسیده بود و بابا و شوهرخواهرم سر سفره نشستن. منم روم نشد دست بزنم که به اونا برسه. همچین دختر ماهی هستم من

امروز صب کتاب ناطور دشت رو تموم کردم. کتاب خیلی قشنگی بود. بعضی جاها دلم میخواست قهرمان داستان رو کتک بزنم. من ترجیح میدم قهرمان داستان خانوم یا آقا باشه تا اینکه یه پسر نوجوون زبون نفهم. بهرحال خوب بود و حسب قول دادن به خاتون نازنینم انجام وظیفه کردم

از فردا هم مارک و پلو نوشته منصور ضابطیان رو میخونم

ناهار ماکارونی آوردم با سالاد شیرازی و سبزی خوردن

همکارا بیان بشینیم یکم نون و پنیر بخورم

باید واسه دانشگاه یکم لوازم تحریر بخرم. ترگل ورگل برم دانشگاه.

شبا خوب نمیخوابم. باید دوباره آمپول تقویتی بزنم.

پنجشنبه برم رنگ مو بخرم موهامو دوباره رنگ کنم. ریشه شون در اومده

خوب حرفی ندارم دیگه. مجبورم اینا رو بنویسم که پست امروزم خالی نباشه. بهتره همه رو به خدای بسپارم و برم

خدانگهدال

 

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393سـاعت 10:21 نويسنده آبانه| |

سلام. صب بخیر.

خوبین؟

بخاطر شیرینی قبولیم امروز به همکارا صبحانه دادم. نون و پنیرو خیار و گوجه و املت و خامه شکلاتی. بگذریم که یکی صبحانه خورده بود و به اون یکی هم گفته بود که من خوردم. اونم خورده بود. کلا کار آدم رو بی ارزش میکنن.دیروز توی مترو یه دختر نشست کنارم. انقد حرف زد که مخمو خورد. حلقه مو از دستم درآورد و دستش کرد. در مورد کتابی که میخوندم نظر میداد و وراجی میکرد. تا اینجاش تحمل کردم. آخرش بحث رو کشید به رژیم و توضیح داد که رژیم سیب زمینی یه هفته ای گرفته. این احمقها فک میکنن لاغری این مدلی جواب میده؟ هر چی هم بهش میگفتم میگفت"دروغ میگی". دیوانه زنجیری. تهش هم رفت رو مخم که رژیم بگیر. بگو به تو چه مربوط. منم وقتی دیدم خیلی کلید کرده و با اینکه خیلی لاغر بود دنبال رژیم بود بهش گفتم قبل صبحانه دوقاشق سرکه سیب بخور خیلی خوبه. پسرخاله ام کلی وزن کم کرده. تا اینجاش راست بود اما تهش معده رو منفجر میکنه. باشد که دیگه پز هیکلشو به آدم تپل نده.

استرسهای من شروع شد. دیشب خواب دیدم امتحان دارم و درس نخوندم. ای باباااااااااا.

همه بدی دانشگاه یه طرف اون مقنعه سرکردن یه طرف دیگه. همش تو سرم میچرخه. هر چی هم میخورم روش میریزه.

اینم عکس کفشم

http://s5.picofile.com/file/8140626992/126.JPG

ما بریم دیگه. عزت مزید

خدافظ

تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393سـاعت 11:24 نويسنده آبانه| |

سلام.

به من مربوط نیست. من میخوام بیام اینجا ناله کنم،شمام باید گوش بدین. من از بیدار شدن کله سحر متنفرم. انقده خوابم میاد که نگو و نپرس. از صب رفتم برای انجام کارهای فارغ التحصیلی. تا اون ترم که رفتیم همش میگفتن کارت دانشجوییتون از مرکز نیومده. الان پاچه مو گرفت پس کارتت کو؟ منم جرش دادم. اونم موش شد و رفت کارت رو آورد. کارتهامون تازه صادر شده. همونجا هم پانچ شد و از اعتبار ساقط شد. چندتا امضا گرفتم و بقیه کارش افتاد هفته دیگه. بعد فرم ثبت نام رو گرفتم و پر کردم. ثبت ناممون هم سه روز دیگه اس. به احتمال زیاد شهریه مون میشه دو میلیون و چهارصد. باید پولامو از تو بالش در بیارم دیگه. نمیخوامممممم. کلی زحمت کشیدم واسشون

از 5شنبه بگم که با سپند رفتیم فشم. کلی خوش گذشت بهمون. بعدش رفتیم خرید کفش. هر چی اطراف قائم دور زیدیم جای پارک نبود. پارکینگ شهرداری هم پر بود. ماشین رو بردیم تو پارکینگ تندیس. سپند گفت میخوای همین جا رو بگردیم؟ گفتم آره. واقعا کفشها زشت و کیفیت پایین بودن. دیگه داشتم مگسی میشدم. طبقه آخر، راهرو آخر، مغازه آخر کفش فروشی بود. گفتم خدایا میشه کفش من تو این مغازه باشه؟ بعله. تو همون مغازه بود. منم خوشحال و مسرور کارت کشیدم و کفشو خریدم و شاد و شنگول راهی خونه شدم.

آش هم نپختیم چون مامان تو خواب دوتا دیگ آش دیده. منتظر دومین خبر خوبه

شبش با خواهرا شام بردیم پارک و نزدیک ساعت 1 خوابیدم. صب با صدای تی وی بیدار شدم و صبحانه خوردیم. مامان و بابا رفتن خونه مستاجرمون واسه تمدید قرارداد. منم رفتم خونه خواهرم که ناهار قرار بود اونجا باشیم. دوش گرفتم و اون یکی خواهرم هم اومد و تا بعدازظهر با بچه هاشون سرگرم بودن. ما برگشتیم خونه و من تا 11:30 تو اتاقم بودم. مامان اومد کنارم و یکم صحبت کردیم. منم اتوکشی میکردم و تو وایبر حرف میزدم

همین دیگه.عکس کفشم رو هم بعدا میذارم

برم کامنتها رو تایید کنم که خیلی زیادن

خدافس

تاريخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393سـاعت 11:49 نويسنده آبانه| |

سلام.

روزتون بخیر و شادی و خنده و برکت

میبینم که 5شنبه اس و من خیلی خوشحال و سرحالم

امروز با سپند نازنینم میخوام برم ددر. یه جور برنامه بریزیم که خوش بگذره بهمون. کفش هم میخوام. امروز هر جوری هست باید یه کالج یا کفش عروسکی مشکی بخرم.

دیشب رفتم خونه و بابا اینا نبودن. شام خوردم و دوش گرفتم و دراز به دراز کف خونه پهن شدم و تو نت چرخیدم. بعد که اومدن نشستیم به صحبت کردن و این چیزا. خودمون سه تا بودیم. انشالله برادرم شنبه برمیگرده و دیگه تنها نیستم. صورتمو اصلاح کردم که واسه امروز بدرخشم.

ست اول والیبال رو دیدم و به سپند گفتم من میخوابم. اون گفت من والیبال رو میبینم. منم خوابیدم و از اونجا که خیلی کسری خواب داشتم سه سوته خوابم برد. وقتی من میگم شب بخیر دیگه کسی تو اتاق صدا نمیکنه چون من تا سرمو بذارم رو بالش بیهوش میشم.

یادم میاد خیلی خوابیدم. یهو موبایلم زنگ خورد. دیدم خواهرمه. تا جواب دادم گفت ارشد قبول شدی. باورتون میشه؟ من به آرزوم رسیدم. یکم باهاش صحبت کردم و به سپند پیغام دادم بیداری؟ ارشد قبول شدم. اونم گفت مبارکه و میدونین که اون بیشتر از من دوست داره که من ادامه تحصیل بدم. چند وقت پیش بهش گفتم که من فقط تو خونه خودمون کنکور میدم و حوصله درس خوندن ندارم دیگه. شانس آورد که قبول شدم وگرنه تصمیمم جدی بود. آخه با این استرسی که من دارم واسه زندگیمون و همش ناراحتی پیش میارن خانواده اش و ساعت زیاد کارم، ارشد خوندن خیلی سخته.

رفتم تو هال و بابا داشت والیبال میدید. به اونم گفتم و دیدم مامان خوابه دیگه صداش نکردم. رفتم تو تخت، خواهربزرگه زنگید و اونم تبریک گفت و من مجددا سرم نرسیده به بالش چپ کردم.

ساعت 5:30 پاشدم نماز صب خوندم. مامان رو صدا کردم و بهش گفتم. داشته باشید که مامان سه ماه پیش میگفت درس تو مارو کلافه کرده. این ترم رو بخون و دیگه نمیخواد ادامه بدی. مامان از خوشحالی کلی بوسم کرد و گریه کرد و سجده شکر گذاشت. گفت همین الان خواب میدیدم دارم آش نذری تو قابلمه جدید خواهرم درست میکنم. قرار شد وسایل آش رو بگیره و فردا آش بپزیم.

اینم از چند ساعت گذشته من

بچه ها خدا خیلی من رو دوست داره. خیلی خیلی با هم رفیقیم. نشده چیزی ازش بخوام و بهم نده. من دعای عربی زیاد نمیخونم. چون وقتش رو ندارم اما خیلی خیلی باهاش حرف میزنم. درددل میکنم و همه چیمو واسش تعریف میکنم. هیچ وقت منو دست خالی بر نمیگردونه. تنها چیزی که بهم نداده سپنده. اونم میدونم حکمتی توش داره. حتما این شرایط الانمون بهترین چیزیه که ممکن بود واسمون اتفاق بیفته

بهرحال که خیلی دلم گرم لطف خداس

واستون بهترینها رو آرزو میکنم.

شب و روزگار خوش

تاريخ پنجشنبه بیستم شهریور 1393سـاعت 10:21 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393سـاعت 11:7 نويسنده آبانه| |

MiSs-A