آبانه،دختر آبان

سلام .

صبح بخیرررررررر

در مورد پست 5شنبه ام من فقط نظرم رو دادم. قرار نیست از روی نظر من لایحه ای بره به مجلس. تشکر میکنم از خواننده های خاموش که تا الان زبون به دهن گرفته بودن و حالا که این پست به مذاق اونا خوش نیومده پیداشون شده. البته من جوابشون رو دادم و شرط ادب رو به جا آوردم

دوستان مخالف اصلا منظور عدالت رو میدونین؟ عدالت به این معنی نیست که هر شغلی ایجاد بشه تعداد پذیرفته های خانم و آقا یکسان باشه. منظور اینه که دولت انقدر اشتغال زایی کنه که هر کس بتونه شغل مناسب روحیه و متناسب با تحصیلات خودش رو بدست بیاره.

بعد هم من مخالف کار بیرون خانوما نیستم. چه جوری خوندین حرفای من رو که اونجوری برداشت کردین؟ من خودم کار میکنم و درآمد یکی از اولویتهای چندم من برای کار کردنه. پرستیژ و استفاده از تواناییا و تو اجتماع بودن واسه من خیلی مهمتره. حرف من اینه که بدون ثبات تو شغل و داشتن حداقل درآمد یه مرد نمیتونه تکیه گاه و پایه اصلی زندگی باشه. شما بگین خانومی دکتر باشه با درآمد بسیار زیاد. اما اگه شوهرش بیکار باشه اون زندگی هیچوقت روی آرامش نمیبینه.

دارم توضیح میدم اما اصلا حوصله تایپ کردن ندارم. بقیه اش رو بی خیال. اونا که باید برداشت درست بکنن خودشون متوجه حرفای من میشن. باقی هم بذارن به حساب اختلاف نظرمون.

دیگه کشش ندین لدفا.

اه اه اه. فیسی که این منشیا دارن خود دکترا ندارن. الان زنگ زدم نوبت یه دکتر خوب رو گرفتم. بهم واسه 16 اردیبهشت نوبت داده. میگم زودتر بیام؟ بین مریض برم میگه نه. دلم میخواد اون روز کسی رو جلوی من بفرسته تو. باباشو میارم جلوی چشمش. تا اون موقه 20 روز مونده. من با این زانو چه کنم آخه؟ دکتر دوزاری نمیخوام برم.

پنجشنبه من با سپند رفتیم رستوران. سفارش دادیم تا خواهرم هم اومد. البته تلفنی ازش پرسیدم چی میخوره. ناهار رو خوردیم و رفتیم سمت ونک. واااااای خدا چقد خواهرزاده ام شیطونی کرد. سپند با ساکهای خرید افتاده بود دنبالش تا مهارش کنه. اونم بطری آب گرفته بود دستش هی میگفت یه دو دَ و پرتش میکرد زمین. خلاصههههههه. خواهری مانتو خرید و در رفتیم چون با اون کوچولو نه میشد کافی شاپ بریم نه سفره خونه تو نم نم بارون رفتیم دور دور. جردن و ولیعصر و تجریش و شریعتی. بعد بردمون آرژانتین و دم ماشین خواهرم پیاده مون کرد و ما رفتیم سمت خونه.

روز خیلی خوبی بود خدا رو شکر. یه سری عکسا هست که منتقلشون نکردم. انشالله فردا واستون میذارم.

برگشتم خونه و خواهرزاده رو بردم بالا تا خواهرم بره مغازه پیش شوهرش. دخترداییم حموم بود داداشش هم رو مبل خوابیده بود.

واسه شام خواهرم اینا هم اومدن. قلیون کشیدن و رفتن.

صبح دیروز من پاشدم و یه صبحانه مفصل درست کردم و خوردیم. بعدش نشستم پای درسم. دختردایی هم سرش تو گوشی بود. من دیدم که حرفی باهام نمیزنه ساعت 12 رفتم استخر. انقد خوب بود که تا چند ساعت زانوم هیچ مشکلی نداشت.

بعد استخر ناهار خوردیم و من دوباره مشغول درس شدم. ساعت 6 دخی دایی برگشت خونه اش.

بچه ها این دوماهی که خواهربزرگه رفته عسلویه من عصرای جمعه همش خونه ام. چون خواهر کوچیکه یا با فامیل شوهرش میرن ددر یا خودش تو خونه کار داره. خیلی کسل شدم.

دیگه خودم رو مشغول پروژه و ارائه مقاله کردم تا شب بشه.

بعد از اینکه خونه رو نقاشی کردیم ضبط رو بردیم تو اتاق خودمون. داداش گوشی رو به ضبط وصل میکنه و آهنگ گوش میدیم. دیشب چراغ رو خاموش کردیم و آهنگ چارتار رو پلی کردیم. کلا رقصیدیم و بالا پایین پریدیم.

صب داشتم شلنگ تخته اندازون میومدم شرکت که سپند زنگ زد. هیچ وقت نزدیک 10 بهم نمیزنگه. پرسیدم چرا زنگیدی گفت بانک پارسیان چک داشتم اومدم پاسش کنم گفتم یه زنگی بهت بزنم. از اونجایی که هر ساعت شبانه روز من حرف واسه گفتن دارم مشغول  تعریف کردن دعوای کارمندای وزا.رت کشاورزی شدم. یهو دیدم سپند از پیچ کوچه اومد. انقد خوشحال شدم بالا پایین پریدم. سلام احوالپرسی کردیم. بانک پارسیان نزدیک شرکت ما اومده بود. خلاصه اینکه هفته مون بخیر و شادی شروع شد. واسه شما هم بهترین ها رو آرزو میکنم دوستای گلم

بچه ها کسی نمیشناسین خواب تعبیر کنه؟ کسی مثه مامانتون. یه خوابه که مرتبا واسم در موقعیتهای مختلف تکرار میشه. خیلی ناراحتم میکنه. انقد که حس میکنم قبلا اون صحنه رو در واقعیت دیده بودم.

خدانگهدار

 

تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 11:26 نويسنده آبانه| |

تف به این نت. یه ساعته میخوام پست بذارم نمیشه

سلام.

خوبین؟

از دست این مامان دهن لق. دخترداییم زنگید و گفت میخوای با خواهرکوچیکه بری خرید؟ رنگم پرید. اگه میگفت بیام چه خاکی سرم میکردم؟ گفتم آره. بعد گفت زود بیاین. من و داداشم میخوایم بیایم خونتون. انقد استرس داشتم که نکنه بگه منم میام سردرد گرفتم. ایشششششش. کی بهش گفته؟ معلومه مامانم. حرف تو دهنش نمیمونه. واسه چی آمار میدی مادر من؟ خواستیم یه روز با سپند بریم بگردیما.

صب که داشتم لباس میپوشیدم تو دلم واسه همسر دوتا از دوستای وبلاگیم که الان بیکارن دعا کردم که خیلی زود شغل مناسب شان و تحصیلاتشون پیدا کنن. برای باقی همسرها هم گشایش تو کاراشون رو از خدا خواستم

یه چیزی بگم؟ این فقط نظر منه. میتونین مخالفش باشین.

از نظر من شرایط اقتصادی مملکت جوریه که خیلی خانواده ها مشکل مالی دارن. درست شدن این قضیه سالهای طولانی کار میبره که فعلا هم بوی خوبی از بهبود کسب و کار به معنای واقعی به مشام نمیرسه

به جوونا فشار میارن که ازدواج کنین. با کدوم پول آخه؟ تازه اونا هم که ازدواج کردن سر مسائل مالی داره زندگیشون میپاشه

من به شدت مخالف کار کردن خانوما تو بانک و ارگانهایی مثل سازمان آب و سازمان برق هستم. این جاها حقوق و مزایاشون به حدیه که یه جوون میتونه زندگی متوسطی داشته باشه.

من برحسب رشته تحصیلیم که اقتصاده همدانشگاهی بانکی زیادی دارم. اکثرا هم خانومن و همسرشون یا بانکی هستن یا اوضاع مالی خوبی دارن. از اونجایی که بانکیا اکثرا با پارتی رفتن سرکار و واسه پذیرفته شدنشون زحمت خاصی نکشیدن در صورت استخدام نکردنشون حقی ازشون تضییع نمیشه. چرا باید خانوما برن تو بانک و از مزایای وامهای 80 تا 120 میلیون تومن خرید مسکن با بهره بسیار کم و کارانه و پاداشهای بسیار بهره مند بشن؟ خوب اگه یه آقا سر این کار بود لااقل یه جوون سرو سامون میگرفت و میتونست خرج یه خونه رو بده

سرم خیلی درد میکنه. شاید نتونستن قشنگ منظورمو برسونم. لپ کلوم اینکه خدای بزرگ کمک کنه و هیچ مردی خدایی نکرده شرکنده زن و بچه اش نباشه. تمام دوستهایی که مشکل مالی سد رسیدنشون به عشقشونه این مشکل حل بشه تا بتونن برن سر زندگیشون

آخر هفته خوبی داشته باشید عزیزان دلم

خدانگهدار

تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 12:2 نويسنده آبانه| |

سلام. خوبین؟ چه خبرا؟

رفتیم سرکلاس و بعدش یه ساندویچ سوسیس بندری خریدیم و سوار اتوبوس شدیم. اگه یه دختری رو دیدین صندلی آخر اتوبوس نشسته و ساندویچ میخوره منم. گشنه ام بود.

دیشب تو پله های مترو خوردم زمین. هیشکی نخندید بهم. تقصیر من نبود. اول عید سر نماز زانوم پیچید یه صدای بدی داد. از اون روز پام درد میکرد. دیشب سه تا پله مونده بود تموم بشه زانوم خالی کرد و خوردم زمین. اوضاش خراب شد. ببینم کی وقت میکنم برم دکتر. آخه اینجا خونه خاله نیست. مرخصی نمیده زیاد بخاطر دانشگاه رفتنم.

سپند خیلی ناراحت میشه که من اینجور مشکلات رو پیدا میکنم. چند سال قبل کمردرد و پادرد هم گرفته بودم. از اونور از فرط محبت بداخلاقی میکنه. منم بهش میگه اگه سر زندگیمون بودیم من اینجور نمیشدم. اونم بیشتر عصبانی میشه. بعله من همچین آدم رو مخی هستم

یه مقدار تمایل به گریه کردن دارم. این مدیر کچل ما هم آهنگ نرووووووووووو دل من به بودنت خوشه، منو فکر رفتن تو میکشه از محسن یگانه رو گذاشته و زیادکرده. الان میشینم وسط شرکت و زاااااار زاااااااار اشک میریزما. یکی بهش بگه خاموشش کنه

آقا دیروز مدیر اومده بود قسمت ما. خیلی تلاش کردم خوابم نبره اما ساعت خوابم بود. وسط حرفا چرتم برد. با بوی تن ماهی بیدار شدم. انقد که دوست دارم.

پاشین برین نماز بخونین  ناهارتون رو بخورین. این وبلاگا واسه فاطی تنبون نمیشه.

خدافس

تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 13:37 نويسنده آبانه| |

سلام.

رضوان خانوم ببین چقد سرده. دیروز مسخره ام کردی. کله سحر رفتم دانشگاه. از سرماتو آفتاب راه میرفتم تا برسم دانشگاه

سپندو رفت اصفهان. صب ساعت 9 از میدون نقش جهان واسم عکس گذاشت. نمیگه من دلم میخواد؟ بهش گفتم برو بستنی مشتاق فالوده بستنی بخور 2000 تومن.

کلاس که تموم شد رفتم دم آسانسور. یکی از بچه ها واسه اون یکی کپی گرفته بود. موقع حساب کردم اونی که پول داده بود همش تعارف میکرد که چیزی نشده. هی اصرار. منم فک کردم یه ورق بود خواستم بگم 100 تومن بنداز صدقه. یهو دختره راضی شد مبلغو بگه. گفت 2500 تومن. یکی نیست به من بگه حرف نزنی لالی؟ خوب شد چیزی نگفتم. مردم واسه 2500 تومن انقد تعارف میکنن؟ من واسه 2500 تومن آدم میکشم

دایی جونم قراره بیاد دم شرکت هم رو ببینیم. تند تند بنویسم یهویی اومد

سوغاتیای مامانم از عسلویه و کیش. خوردنی که خواهرم آورده بود. اینا رو هم مامان آورد. ایکیا هم چیزی نداشت که من نداشته باشم. اکثر کالاهاشو من خریدم

http://s6.picofile.com/file/8182484942/442.JPG

اینم آورده بود که اندازه ام نبود. دادم به خودش

http://s6.picofile.com/file/8182485034/445.JPG

اینم واسه سپند آورد بذاره تو ماشینش

http://s4.picofile.com/file/8182485018/444.JPG

اینم کرم پودرم. خیلی خوب بود. میخوام پن کیکش رو هم بخرم

http://s6.picofile.com/file/8182485000/443.JPG

خوب ما بریم. یه بوس گوشه لپتون. (لپ گوشه داره؟)

خدافس

تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 11:18 نويسنده آبانه| |

سیلام. خوشی هامون تموم شد. از امروز هوا آفتابی میشه دوباره

صب سرد بود. بارونی سفید پوشیدم. الان یکی از همکارا آش آورده بود من رفتم ظرفشو شستم ریخت روی بارونی.

هر روز تصمیم میگیرم شب درس بخونم اما شب که میرم خونه مثه جنازه ام.

دیروز سپند اومد دنبالم و حالش خوب نبود. یه عالمه کار رو سرش ریخته. باباش هم امروز میره کربلا. در نتیجه هم کارهای دفتر خودش هم دفتر باباش رو باید هندل کنه.

فردا میره اصفهان تا شب و پس فردا هم باید بره زنجان. طفلک معصوم

دیشب اثری از قهر نبود. کلا ما کش نمیاریم چیزی رو. وقتی پیاده شدم حالش بهتر از وقتی بود که سوار ماشینش شده بودم.

شب با داداشم یه قلیونی کشیدیم و تنقلات خوردیم. مامان هم همش تذکر میداد عادت نکنین ها. ما هم میگفتیم چشم

خدا رو شکر روزای آرومیه. کلا بهار من آرومم. حس و حال هیچی ندارم. تا امتحانامو بدم کلا همینجوری رو مخم.

برم یه لقمه نون در بیارم که 550 تومن از شهریه دانشگاهم مونده. باید سر برج بزنم.

خدافس

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 11:7 نويسنده آبانه| |

سلام. روز بارونیتون بخیر

دیروز گفتم تا ساعاتی دیگر منظورم 24 ساعت بود

دیروز مدیر یه تذکری به من داد. فک کنم باید کمتر وبلاگ خونی کنم. هر وقت از اتاقش میاد بیرون من تو وبلاگ شماهام

ازپنجشنبه شروع کنم که سپند اومد دنبالم و رفتیم ارکیده میدون آرژانتین ناهار خوردیم. ماشین رو پارکینگ همونجا گذاشتیم و رفتیم هایلند. من یکم خرید داشتم. کرم پودرم رو انتخاب کردم چون واسه عروسی شب احتیاج داشتم بهش بعد یه چرخی بین بقیه زدیم و ریمل و رژگونه رو یادداشت کردم چون سپند از یه شعبه دیگه هایلند تخفیف میتونه بگیره. گفتیم بره از همونجا بخره.

ادکلن بهار و تابستون من تموم شده بود. یه دوری تو ادکلنها زدیم و سر انتخاب ادکلن بحثمون شد. بحث که چه عرض کنم. من فقط گفتم من اینو نمیخوام. همین. سپند هم قهر کرد رفت جلوی پله ها ایستاد و من رفتم کرم پودر رو حساب کردم و رفتم پیشش. تا از اونجا بریم ارکیده و سوار ماشین بشیم و تا وسط گاندی بریم حدود 15 دقیقه طول کشید و ما هیچ حرفی با هم نزدیم. توجه کنین 15 دقیقه سکوت برای من در نوع خودش بی سابقه اس. بعد هی پیله کردم که حرف بزنیم. اونم حرف نمیزد. روز قشنگون خراب شده بود.

این مشکل از معدود مشکلات باقیمانده من و سپنده. من نمیتونم قبول کنم مردا میرن تو غارشون و هر وقت خواستن میان بیرون و حرف میزنن. به نظر من احمقانه اس. خوب بشینین حرف بزنین دیگه.

بگذریم. اول سکوت. بعد جیغ جیغ من. بد لجبازی سپند و آخر سر هم حل ظاهری مشکل. از اون روز دیگه حرفش نشده. اما میدونم سپند ناراحته.

من واقعا سر رشته ای تو ادکلن زنونه ندارم. از هیچی خوشم نمیاد. تا دلتون بخواد ادکلن مردونه دوست دارم. واسه همین ادکلنهای من رو سپند انتخاب میکنه. من دیگه به نوع بوش فکر نمیکنم. تنها چیزی که مهمه واسم اینه که حتما خوب بوده که اون پسندیده. تا الان هیچ خانومی عطری نزده که من بگم واااای چه خوشبوئه. اینم یه نوع بیماریه دیگه. سپند از همین ناراحته که چرا توی چیزی که اون سررشته داره من اجازه ندادم با بو کردن چند تا ادکلن کمکم کنه تا خودم بتونم انتخاب کنم.

اینم از 5شنبه بدمون. منو تا خونه رسوند و رفت

ساعت 5 خونه بودم. چون عروسی مختلط بود نیازی به درست کردن مو نداشتیم. آرایش کردم و جلوی موهامو درست کردم و موهای مامان رو هم سشوار کشیدم و لباس پوشیدیم و رفتیم.

عروسی خیلی خوبی بود. عروس دوست خواهرکوچیکه بود و 10 ساله با هم ارتباط داریم. پدر و مادر نداره و مامان من انگار عروسی دختر خودش بود. همش غصه میخورد. آخر شب هم رفت به مادرشوهر گفت عروس مادر نداره، واسش مادری کنین. انصافا مادرشوهره هم مهربونه.

بعد از عروس کشون رفتیم خونه. ساعت 1:30 بود رسیدیم. زود لباس عوض کردیم و لالا

نمیشه عروسی بریم و من مریض نشم. انقد تنم درد میکرد. چون سالن گرم بود و میرفتم تو حیاط به قول ما عرق بادی شده بودم. جمعه نتونستم یه صفحه درس بخونم. از فرط بلندی پاشنه ها هم پاهام ورم کرده بود

جمعه ظهر رفتم واسه مامان یه دسته گل خریدم و اومدم خونه. ناهار با خواهر کوچیکه بودیم و اونا رفتن عیددیدنی خانواده شوهر. منم تا شب بصورت مار کبری رو زمین دراز کشیدم

اینم از جمعه.

دیروز هم هیچ خبری نبود جز همون جلسه که به من تذکر دادن

یه تعداد عکس از عید مونده که اونا رو هم بذارم

درخت آرزوها تو باغ نگارستان. یه عالمه کاغذ به درخت وصل بود و همه آرزوهاشونو مینوشتن

http://s6.picofile.com/file/8182101584/417.JPG

یکی از نقاشیای دوران قاجار در کاخ گلستان

http://s6.picofile.com/file/8182101618/437.JPG

کاشی های برجسته کاخ گلستان

http://s4.picofile.com/file/8182101650/438.JPG

شمس العماره. همونجایی که دلبر خونه داره

http://s4.picofile.com/file/8182101742/441.JPG

 

خوببببببببببببب. بفرمایید دیگه. پرونده عید بسته شد.

خدافس

 

 

تاريخ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 10:41 نويسنده آبانه| |

سلام. 5شنبه هر کاری کردم پستم ارسال نشد.

الان پست 5شنبه رو ارسال میکنم و پست شنبه رو تا ساعاتی دیگه مینویسم

سلام روزتون مبارک

مامانا همسرا دخترا روزتون مبارک

اگه کادو گرفتین مبارکتون باشه. اگه نگرفتین هم 7 بار بگین

من گل همیشه بهارم از کاکتوس انتظاری ندارم

محبت کرده بودین بهم دکتر پوست معرفی کرده بودین. دکتر ملیح از همه خوش مسیرتر بود. دیشب رفتم. گفت معرفتون کی بود؟ خواستم بگم ملیح احسان اینا؟؟ ملیحسان؟؟ ملیح دوست ترلان؟؟  دیدم دکتر که نمیشناسه گفتم یکی از دوستام

خلاصه مثه پیرزنا هی میگفتم اینجام سیاه شده اونجام خشک شده. 10 روز دیگه زنگ میزنن مبلغ داروها رو میگن اگه اوکی بدم واسه میسازن

مامان اینا رسیدن. داداشم رفت دنبالشون.

این یه هفته داداشه عشق و حال کرد. همش با دوستاش خونه پای قلیون و پی اس تری. دیروز هم با یکی از دوستاش خونه رو جارو کشیدن و تمیز کردن

پست رو یه بار گذاشتم اما هنگ کرد. الان تندتند نوشتم

اینم عکسا

مقبره ابوعلی سینا

 http://s4.picofile.com/file/8181893734/432.JPG

چادرهای هلال احمر. حدود 70 تا بودن. این نما از دم دستشویی بود

 http://s6.picofile.com/file/8181893768/434.JPG

مقبره آستر و مردخای

 http://s6.picofile.com/file/8181893784/435.JPG

http://s4.picofile.com/file/8181893900/422.JPG

مسجد عمادالدوله؟ کرمانشاه

 http://s6.picofile.com/file/8181894000/440.JPG

بیستون

اون فلش مشکیه فرهادتراشه. از این فاصله دور معلومه. اما کاملا خالیه. مثه اینکه سپند واسه من اس ام اس خالی بفرسته. خوب یه چیزی مینوشتی فرهادخان

فلش قرمزه کتیبه اس که بین دو کوهه

فلش آبیه هم کاروانسرای شاه عباسه

 http://s4.picofile.com/file/8181893850/428.JPG

اینم نمای کتیبه با زوم دوربین. مدتیه نمیذارن بالا برین ازش

 http://s6.picofile.com/file/8181893818/427.JPG

اینم عزیزدلم. یه فاتحه بخونین واسش. عکس واسه آخرین روز سال ساعت 1:30 صبحه

http://s4.picofile.com/file/8181893976/439.JPG

 

خدافس

این پست رو دوبار نوشتم 5شنبه اما بلاگفا اذیتم کرد واسه ارسال

 

 

تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 10:8 نويسنده آبانه| |

سلام. من از گرما دارم می میرم.

خواستیم یکم تو دانشگاه رسمی بپوشم. مانتو کتی پوشیدم. دارم آتیش میگیرم. اینا که مانتو فرم میپوشن گرمشون نمیشه؟ هوای گرم فقط مانتو نخی

 انقد هاپو شدم از گرما که همکارم سعی داره باهام حرف بزنه اما من حوصله ندارم نگاش کنم

مامان اینا امروز از کیش برمیگردن عسلویه و فردا میان تهران. خواخور جان میره دنبالشون. امشب باید برم خونه رو دسته گل کنم

دیروز قبل شرکت رفتم آرایشگاه و ابروهامو برداشتم و دیشب رفتم خونه اصلاح و رنگ ابرو کردم. انشالله فردا شب عروسی دوست خواهرمه که باهاش خیلی صمیمی هستیم و همه میریم

امروز هم بعد از کلاس با سپند رفتیم کباب خوردیم. بوی موسیر تو مغزمه. بعدش اومدم دفتر

چقدر خوابم میاد. یکم تلاش کنم یه چرت بزنم

واسه تنوع امروز عکس نداریم

در عوض شنبه هم عکس میذارم واستون

خوب بچه های گلم کاری ندارین؟ خدا نگهدار

 

 

تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 13:57 نويسنده آبانه| |

سلام. خوبین؟

دیگه کم کم به آخر عیدنوشته ها نزدیک میشیم اما کماکان عکسا ادامه داره. اونایی که فقط بخاطر عکس میان روزای خوشیشون تموم. میدونین که من از پست عکسدار خوشم نمیاد چون باعث بالا رفتن خواننده های وبلاگم میشه

روز سه شنبه از صب خونه بودم و به رتق و فتق امور میپرداختم. ساعت 3 با یکی از دوستام که از همسرش جدا شده رفتم ددر. تازه ماشین خریده و خیلی محتاط رانندگی میکنه. گفتم باز خوش بحال تو. من که جرات پشت فرمون نشستن رو ندارم. رفتیم یه سفره خونه و قلیون گرفتیم. اون که نکشید. منم یه ذره کشیدم. سرویسش خیلی خوب بود. کلی ناله کردیم با هم و خوشحال و شاد و خندون من رو رسوند در خونه و رفت

صبح چهارشنبه کله سحر پاشدم و آماده شدم که برم گرمسار خونه دوستم. این دوستم قبلا همکار من بوده و خیلی صمیمی بودیم. چندماه با سپند همکار بود و هر دو خیلی دوستش داریم. ازدواج کرده و برگشته شهر پدریش گرمسار. سپند مهمون داشتن و نشد که بیاد. منم دیدم سپند نمیاد بهش گفتم شب میمونم که بیشتر هم رو ببینیم.

خلاصه ساعت 8:30 صب ونک بودم و سپند اومد دنبالم من رو برد سه راه افسریه. خیلی خلوت بود. من نشستم تو ماشین تا سپند یه آدم مطمئن پیدا کنه. اصلا بد دل نیست ها اما خوب جاده خلوت و هزارتا خطر. انقد چپ چپ راننده ها رو نگاه میکرد یکی اومد بهش گفت آقا ما بچه خوبی هستیم انقد نگران نباشید. بالاخره قرعه به نام یکی افتاد که یه مسافر جلو سوار کرده بود. منم پشت دونفر حساب کردم و راه افتاد. عین دهاتیا که مینی بوس کله سحر از دهشون راه میفته بره شهر. منم همونجور کله سحر از خونه راه افتادم. ده و ربع رسیدم گرمسار و شوهرش اومد دنبالم.

تا پامو گذاشتم خونه سگهاش پارس کردن. من که سکته کردم. از سگ نمیترسما اما اعصابم خورد شد. گفتم مگه قرار نبود سگات خونه نباشن؟ خونه اش پر از موی سگ بود. تازه بخاطر من کلی تمیز کرده بود اما همینجوری همه جا مو ریخته بود.

پذیرایی کرد ازم و بعد رفت تو اتاق سگها که شامل مادر و دوتا دخترش بودن رو ساکت کنه. یهو در باز شد و سه تاشون به طرف من اومدن. ازین سگای پشمکی ناز و شیرین اما خوب من خوشم نمیاد. یکیشون اومد رو مبل و دستمو لیس زد. منم تا جایی که تونستم جیغ زدم. بعله. ما حیوونا رو آزار نمیدیم اما ازشون خوشمون نمیاد. یکم نشستیم و اومدم لباس عوض کنم دیدم زیر سارافونیم رو نیاوردم. دیگه هاپو شدم. یواشکی رفتم تو حیاط و دستم رو خاک مالی کردم و شستم. بچه ها من فقط این قسمت رو از دید اعتقادات خودم میگم. از نظر من سگ نجسه. من کاری به کسی ندارم. مادر دوستم با همون لباسی که موی سگ بهش بود نماز میخوند. از نظر من این نماز باطله اما هیچی بهشون نگفتم.

آماده شدیم که بریم خونه مامانش. هم اینکه سگ اونجا نبود هم اینکه با اونا دور هم باشیم.

اول رفتیم یه زیرسارافونی بخریم. دقیقا چیزی که من توی مترو خریدم و بی نهایت بی کیفیت بود و بهم گفت 28 تومن. من تو مترو خریدم 8 تومن. اومدم پول بدم چون مجبور بودم. دوستم دید ناراحتم گفت بیا بریم یه دور بزنیم. بعد چون همه مغازه ها تعطیل بودن گفت بریم خونه یه کاریش میکنم. رفتم خونشون و از مامانش یه زیرسارافونی گرفتم.

ناهار ته چین گرمساری زدیم بر بدن که من عاشقشم. تا شب دور هم بودیم و شب دوستم با شوهرش رفتن خونشون به سگا سر بزنن. منم یه ساعت رفتم رو منبر و با مامانش صحبت کردم. در مورد خودم و زندگی دوستم. بعد که دوستم اومد شام خوردیم و من تا 2 یکم در مورد زندگیش صحبت کردم.

بچه ها امان از چاله به چاه افتادن. وقتی کسی رو دوست دارین و نمیتونین ازدواج کنین بخاطر فراموش کردنش با یکی دیگه ازدواج نکنین. هم خودتن بدبخت میشین هم اون طرف.

2 رفتیم تو رختخواب که بخوابیم یهو از خاطرات قدیمی یادمون اومد. بچه ها ما چه روزای خوبی داشتیم با هم. چه شبایی من میرفتم خونش اون موقع که تهران تنها زندگی میکرد. هییییییی. چقد خنده هام کم شده. باید امسال بیشتر بخندم.

3 خوابیدیم و من 8 پاشدم و دوباره دویدم که مینی بوس شهر نره. روز سیزده بدر بود دیگه. میخواستم برسم با خواهرم اینا خدافظی کنم که میخواستن برن عسلویه. بازم مسافر نبود و من دو نفر حساب کردم و راه افتاد. کلا همیشه من بدشانسم. واسه اینکه کسی بهم نچسبه یا کمبود مسافر هی دونفر حساب میکنم. ایشششش.

بازم سه راه افسریه سپنداومد دنبالم و رفتیم طرف خونه.

رفتم خونه خواهرم و خیلی جانسوز خدافظی کردیم. آخه اول خرداد برمیگردن.

از سیزده بدر خوشم نمیاد. ترجیح میدم تو خونه قایم شم.

تا ساعت 10 شب با داداش هی خوردیم و خوردیم. دیگه خونه جای پا نبود از ظرف و آشغال

جمعه صب پاشدم و خونه رو تمیز کردم. تا 2 شد دسته گل

یکم شیرینی و ژله درست کردم و شام هم پنه درست کردم که شنبه واسه سپند پیک کردم

اینم از نوروز امسال

در مجموع اونا که یادشونه فامیل مادرم سال 93 خون به جیگرمون کردن. تا اردیبهشت با مامانم قهر و دعوا داشتیم.

اما خدا رو شکر امسال خیلی خوب بود. تا فامیل بابا به خودشون جنبیدن که اعصابمون رو خورد کنن فرار کردیم که ماجرای پارسال تکرار نشه. اونا که گفتن چرا رفتین باید بگم که صله رحم تو دین ما توصیه شده. بعد هم ما تقریبا کسی تو تهران نداریم. باید واسه دیدنشون بریم شهرشون. مرتب هم که نمیریم. با وجود این اخلاقاشون هر چی باشه فامیل ما و از خون ما هستن. چند سال یه بار باید بریم و سر بهشون بزنیم. اصلا بحث چتربازی نیست چون ما هر جا میریم از پولی که بخاطر جا باید میدادیم بیشتر هدیه و سوغاتی میبریم. فقط همون بحث صله رحمه. من خوشحالم که بابا ازمون راضی بود امسال که رفتیم به خانواده اش سر زدیم.

عکسهای کاخ گلستان

 

http://s4.picofile.com/file/8181137500/420.JPG

 

http://s6.picofile.com/file/8181137350/429.JPG

 

کپی تخت طاووس فک کنم. اصلش توی موزه جواهرات ملیه. این اهدایی کارگردان فیلم معمای شاه بود

http://s4.picofile.com/file/8181137442/430.JPG

 

ست رومیزی اداری از سنگ مالاشیت و برنز. اهدایی ملکه کاترین(کاترین بوی میکر) ملکه روسیه به فتحعلی شاه قاجار. اونم من و داداشم هستیم. لدفا ذره بین نیارین منو ببینین. خخخخخخخخ

http://s6.picofile.com/file/8181137300/418.JPG

بازم من در  آینه

http://s6.picofile.com/file/8181137600/436.JPG

حواستون به کاخ باشه نه من

خانه مقدم

http://s4.picofile.com/file/8181137676/419.JPG

http://s4.picofile.com/file/8181138500/421.JPG

اینم یه عکس از باغ نگارستان

http://s6.picofile.com/file/8181137642/431.JPG

همین

امری ندارین ما بریم؟ خدافس

 

تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 13:12 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 12:21 نويسنده آبانه| |

MiSs-A