آبانه،دختر آبان

سلام. صبح همگی بخیر. مردادماه رو کنار هم شروع میکنیم. انشالله که واسه همه پر از اتفاقای خوب باشه

دیشب رفتم خونه دوستم.نزدیک 9 رسیدم. جاتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت. افطاری هم آش رشته و ماکارونی درست کرده بود. یه ذره نمک هم تو غذاهاش نبود. نصف بچه های هربار دعوت بودن. چون این دوستم با همه رفت و آمد نداره. تا 10:30 نشستیم و بعدش رفتم خونه.

تو راه که داشتم میرفتم دوستم اس داد که ماه عسل رو ببین. گفتم خونه نیستم. امروز صبح دیدمش. خانوم و آقایی بعد از 22 سال به هم رسیدن. سرنوشت جالبی بود. کی قراره جواب این همه سال انتظارو بده؟ میخوام به سپند بگم سال دیگه بریم ماه عسل داستانمونو تعریف کنیم شاید احسان علی خانی واسطه بشه ما ازدباج کنیم

دیگه عرضی نداریم. همش همینا بود.

نیلوی عزیز اگه منو میخونی یه خبر بده. وبتو چرا توکوندی؟ کاش لااقل یه پست میذاشتی

مواظب دلهای مهربونتون باشین

تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393سـاعت 10:10 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح گرمتون بخیر. تنم خیسه اما نمیرم جلوی پنکه که سرما نخورم. کولرمون تمام زحمت خودشو میکشه اما جلوی این گرما کاری ازش بر نمیاد

وقتی به دنیا اومد من ده سالم بود. خان داداشمو میگم. مامان معلم بود و بعد از مرخصی زایمانش وظیفه نگهداریش به عهده ما بود. یه شیفت من و یه شیفت خواهربزرگم. خواهر کوچیکم که خودشم بچه بود و باید از اون هم نگهداری میکردیم. شیرخشک میخورد و کارمون راحتتر بود. دوسالی نگهداریش کردیم و بعد گذاشتنش مهدکودک. سه تاییمون مثه پروانه دورش بودیم. بالاخره بعد سه تا دختر یه داداش به دنیا بیاد معلومه که خیلی عزیز میشه. تمام چیزایی که ما نداشتیم واسه اون فراهم بود. خواست خود ما هم بود چون خیلی دوستش داشتیم. بچه خیلی خوبیه. شاید دلیل خوبیش بزرگ شدن با سه تا دختر باشه. روحیه اش آرومه. مثه پسرای فامیل اعصاب خوردکن نیست. بدیش اینه که خیلی تنبله. وقتی مهمون میاد باید کلی چشم غره برم تا پاشه میزناهارخوری رو تمیز کنه اما باز چیزی از عزیزیش کم نمیشه

صنایع میخونه.رشته ای که من دوست داشتم بخونم و نشد. تشویقش کردم بره صنایع. الانم به زور داره میخونه و واحد پاس میکنه اما رشته شو خیلی دوست داره.

امروز داره میره عسلویه. تا آخر تابستون. مسئول ایمنی یه پروژه اس. دیشب کلی گریه کردم. هر چند پارسال هم دوماه و نیم جنوب بود اما واسم عادی نشده. روز بله برون خواهر بزرگم و روز عروسی خواهر کوچیکم خیلی بهم سخت گذشت. بازم تقدیر اینه که تنها بشم. تخت من و اون دو طبقه اس. تا آخر تابستون تخت بالا خالی میمونه. بغض توی گلومو گرفته.

داداشی خدا به همرات

امروز افطار میرم خونه دوستم. بار اوله که میرم خونه اش. نمیخواستم شکلات بخرم و ببرم. خوشم نمیاد. دیشب واسش کرم کاسترد درست کردم. صب هم پاشدم تزیینش کردم. شب بابا دسر و لباسامو میاره دم مترو و منو میرسونه خونه دوستم

بعد چندماه شلوار جین پامه. دارم میسوزم از گرما

ما بریم دیگه. معده مونم درد میکنه. بریم یه چیزی بریزیم توش آروم بشه

خدافز

تاريخ سه شنبه سی و یکم تیر 1393سـاعت 10:28 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

دعاهاتون مورد قبول درگاه حق

میگم شما اگه کسی پارو پاتون بذاره و جورابتونو کثیف کنه و معذرت خواهی نکنه رو با یه پشت پای ریز تنبیه نمیکنین؟ چرا دختره بهم چپ چپ نگاه کرد؟

دیشب سپند اومد دنبالم. یه مسافتی رو با هم رفتیم. هشتاددرصد راه داشت کاراشو با تلفن پیگیری میکرد. کاش اون هر شب میومد و حتی شده با تلفن حرف میزد. چقدر بده که ما انقد کم همو میبینیم. خوب بگذریم

واسه چهارشنبه صب نوبت اپیلاسیون و اصلاح ابرو گرفتم و واسه جمعه صب نوبت رنگ مو. باید واسه عید فطر خوشگل کنم. عیدفطر رو خیلی دوست دارم و واسم خیلی عزیزه

هر چی مغزمو میچلونم میبینم واقعا هیچ کاری نکردم که بنویسم. مصدع اوقات نمیشم.

پس تا پست بعدی خدانگهدال

تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393سـاعت 10:4 نويسنده آبانه| |

سیلام. صب بخیر

اینم پست دویستم من. خوبین؟ چه خبرا؟

عزاداریهاتون مورد قبول درگاه حق

از 5شنبه شروع میکنم. گفتم که شاید بریم سینما. رفتم تو سایت سینما ملت و دیدم بخاطر شهادت سینما تعطیله. به سپند اینو گفتم و اونم گفت بنابه رسم هر ساله ماه رمضون بریم از جاده فشم و شمشک و دیزین و جاده چالوس و برگردیم. منم خیلی خیلی خوشحال شدم. پارسال انقد هوا گرم بود که اشکمون درومد. واسه همین فک میکردم امسال نریم

ساعت 2 اومد دنبالم و رفتیم از هایدا واسش ساندویچ گرفتیم و زدیم به جاده. هر چی جلوتر میرفتیم ابر بیشتر میشد. یه جا هم بارون زد. نرسیده به دیزین یه قهوه خونه باز بود. رفتیم سپند قلیون کشید و من مثه هویج نگاش میکردم. البته پیشنهاد خودم بود. آخه آقای راننده خسته شده بود. بقیه راه رو هم اومدیم و خدا رو صدهزار مرتبه شکر خوش گذشت. این جاده 4-5 ماه سال بیشتر باز نیست. بهتون پیشنهاد میدم حتما برین.

این هتل دیزین که از بچگی آرزو دارم یه شب برم اونجا

http://s5.picofile.com/file/8130945750/30.jpeg

اینم نماهای دیگه از راه

http://s5.picofile.com/file/8130945834/32.jpeg

 

http://s5.picofile.com/file/8130945876/33.jpeg

ساعت 6:30 من رو گذاشت خونه. ساعت 8 دایی جونم (همون که مریض بودن اومدن خونمون). یکم بعد هم دخترداییم اومد. افطار رو خوردیم و نزدیک دوازده رفتیم بیرون و هویج بستنی زدیم و برگشتیم خونه و من چپ کردم.

صبح جمعه بیدار شدیم و مامان و دایی رفتن خونه دخترخاله ام.ما هم قرار شد واسه افطار بریم. تا عصر گفتیم و خندیدیم و از دست دخترداییم حرص خوردم که تک تک لاکهامو برمیداشت و تست میکرد. تورو خدا دیگه نصیحتم نکنین. کیف آرایش و ادکلنش همراهش بود اما را به را از وسایل من استفاده میکرد. علنا بهش میگفتم مگه خودت نداری؟ جواب که نمیداد هیییییییییچ،منو دایورت کرده بود به پاشنه کفشش. کار خودشو میکرد

واسه دخترخاله ام کرم کاسترد درست کردم. یه لیتر شیر و یه پاکت خامه و هفت قاشق شکر رو مخلوط کردم و روی گار داغ کردم. 65 گرم پودر کاسترد و نصف لیوان از شیر رو که بصورت سرد نگه داشته بودم مخلوط کردم و شیر که داغ شد توش ریختم و 5 دقیقه هم زدم.. بعد مواد رو نصف کردم. به اون قسمت که توی قابلمه بود دو قاشق مرباخوری نسکافه اضافه کردم و هم زدم و به نصف دیگه 7 قطره اسانس موز و چند قاشق پودر نارگیل. اون قسمت رو که توی قابلمه بود تو ظرف سرو ریختم و قسمت موزی رو از وسطش ریختم. اینجوری دور دسر نسکافه و میانه اش موزی شد.. روش سلفون بکشید تا رویه نبنده. بعد دوساعت گذاشتم تو یخچال تا زمان افطار. واسه تزیینم از پودر بیسکوییت و شکلات تخته ای و پودر نارگیل و پودر پسته استفاده کردم

http://s5.picofile.com/file/8130945692/29.jpeg

واسه افطار هم رفتیم خونه دخترخاله ام و یازده برگشتیم. من تا 1 بیدار بودم و بعدش خوابیدم.

دیروز صب بیدار شدیم و یه ناهار توووووپ واسه روزه خوارا درست کردم.

این ماکارونیم که چند دقیقه دیر خاموشش کردم و اینجوری شد

http://s5.picofile.com/file/8130945918/35.jpeg

اینم سالادم با گوجه خشک که همه خوششون اومد. نیم ساعت توی روغن زیتون خیس دادم و روغنش رو هم روی سالاد ریختم

http://s5.picofile.com/file/8130945684/28.jpeg

بعد ناهار یکم خوابیدیم و دخترداییم زحمت رو کم کرد و رفت.

بعد رفتنش هم شیرینی ورمیشل پاکستانی درست کردم. اینم سهم سپند

http://s5.picofile.com/file/8130945800/31.jpeg

الانم که سرکارم و مشغول گزارش دادن و آرزوی خیر برای شما

همین دیگه. خدافث

تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393سـاعت 10:42 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر. انشالله دعاهاتون مورد قبول درگاه خداوند قرار گرفته باشه

بابت دیروز معذرت میخوام که ناراحتتون کردم. میخوام جریان رو جمع کنم و تعریف نکنم. فقط حاصل دعوای من با مامانم این شد که دیشب رفتم خونه خواهرم موندم و اگه امروز 5شنبه نبود و دایی قرار نبود بیاد خونمون امشب هم خونه خودمون نمیرفتم. فک میکنم واسه هر دومون لازمه یکم از هم دور باشیم.

دیشب انقد خواهرزاده کوچولوم خوشحالی میکرد که پیشش بودم. همش دستمو میگرفت و اینور اونور میبرد و باهام بازی میکرد. ماشالله انقد حرف زد که ساعت 12:30 رفتم بخوابم. اونم اومد تو رختخواب و شروع به شیطونی کرد. من وقتایی که اعصابم ناراحت باشه تو خواب ناله میکنم. بین خواب و بیداری بودم که داشتم ناله میکردم و دیدم اونم داره ادای منو در میاره. حدود سی ثانیه بعد روی پتوی مچاله شده خوابش برد. ماشالله انقد شیطونه که یهو سوختش تموم میشه و خاموش میشه.

من انقد از پتوی بدون ملافه بدم میاد . دیشب هم خواهرم گلبافت و پتوی مسافرتی داشت. حس میکردم ازشون بخار بلند میشه. کولرگازی روشن بود، از یه طرف یخ میزدم بعد که میرفتم زیر پتو آتیش میگرفتم. خلاصه شبی بود برای خودش

چون هیچ لوازم آرایشی همراهم نبود  از وسایل خواهرم استفاده کردم که به من نمی اومدن. تازه شونه دم باریکش رو هم شکوندم. شب اومد خونمون یه دونه اضافی دارم میدمش به اون.

مانتوم هم صورتیه. به نظرتون خدا منو سنگ میکنه؟

واسه امروز برنامه ای نداریم. دوست داشتم روزه نبودم. خیلی خسته شدم.

من میرم تا روز یکشنبه برگردم دوباره. مواظب خودتون و بغل دستی هاتون باشین

خدافص

تاريخ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393سـاعت 10:8 نويسنده آبانه| |

سلام. روز همگی خوش

سرکارم. حالم هم خوبه. حوصله نوشتن نداشتم. فقط خواستم یه حاضری بزنم و برم.

مشکل خاصی نیست. با مامانم حرفم شده و طبق معمول هر دعوایی پای همه چی به دعوا کشیده میشه. الانم منو زندگیم زیر سئوال رفتیم. خواستم همینقدرش رو بدونین. سپند که همین اندازه هم نمیدونه و از صب همش میگه چی ناراحتت کرده.

شاید فردا واستون تعریف کنم شایدم بکل ماجرا رو بکل فراموش کنم.

اگه دوست داشتین امشب منو هم یاد کنین. شاید خدا به دلهای شما نگاه کرد و منو سپند رو راهی زندگی خودمون کرد.

خسته ام،خسته...

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393سـاعت 16:9 نويسنده آبانه| |

سلام

صب بخیر. چه حال؟ چه احوال؟

میبینم که روزه همه رو بی حال کرده. نه کسی وبلاگ مینویسه نه حرکتی از خودش میزنه

ما همچنان به نهضت نوشتنمون ادامه میدیم.

عرضم به خدمتتون که 2.5 کیلو کم کردم که میدونم زودی برمیگرده.

تنها نکته ای که خیلی مهمه اینه که از ساعت 1تا 5 تو شرکت همش میخوابم و بیدار میشم. انقد گرسنه و تشنه و خسته ام که پیه اخراج شدن رو تنم مالیدم. اونوقت مدیرمون هم که روزه اس از صب که میاد تا آخر وقت فقط داد میزنه و غر میزنه و گیر میده. چه جونی داره واقعا

همین دیگه. من برم یه دوری بزنم تا بشه ساعت یک و وقت خوابم برسه

خدافس

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393سـاعت 10:10 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح همگی بخیر و شادی

اونا که همش میگفتن خوش بحالت بابات هیچ کاری باهات نداره،برن یه گوشه وایسن تا بیام پوستشونو بکنم

دیروز سپند 6:30 اومد دنبالم. رفتیم ولنجک. میخواستیم بریم شانلی.ساعت 7:15 ولنجک بودیم. تا نزدیک افطار رفتیم مرکز خرید ولنجک. چقدر لباساش خوشگل بودن و چه قیمتهای خوبی. من اینا رو خریدم

http://s5.picofile.com/file/8130000018/25.jpeg

http://s5.picofile.com/file/8129999976/21.jpeg

http://s5.picofile.com/file/8130000034/26.jpeg

بعدش رفتیم افطار که جای همه خالی خیلی خوش گذشت.

ساعت 10:30 هم رسیدم خونه. اخمای پدر جانم تا زیر چونه شون پایین اومده بود. دیدین چشمم زدین. خلاصه منم آسه میرفتم و آسه میومدم. دیدم اینجوری نمیشه. 11:15 نشستم هر چی ویدئو تو گوشیم بود نشون مامان اینا دادم و خندیدیم و صلح و صفا برقرار شد خدا رو شکر

فوتبال رو هم دور هم دیدیم و قلیونی بر بدن زدیم و بیهوش شدم. صبح هم دیرتر راه افتادم. چشم نخورم الهی. فقط 17 دقیقه تاخیر خوردم.

خدا رو شکر حالم خیلی بهتر از دیروزه.

انشالله طاعات و عباداتتون قبول باشه

خدا نگهدال

تاريخ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393سـاعت 12:16 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393سـاعت 14:42 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393سـاعت 10:5 نويسنده آبانه| |

MiSs-A