آبانه،دختر آبان

سلام. صبح چهارشنبه تون بخیر و شادی

خوش میگذره بهتون؟

اول از اون پست دوهفته دیگه بگم اینکه امر خیر نیست. اما به سپند ربط داره. تولدش هم نیست. کنجکاوی نکنین

دوم اینکه قرار دیروز خیلی خیلی خوب بود. این گروه از دوستام همه متاهل و بین 3تا 17 سال هست که ازدواج کردن. تنها مجردشون هم منم. دیروز ده نفر بودیم و دوتاشون که خواهر بودن یه ربع به هشت رفتن. من خیلی باهاشون حال نمیکنم. زبون دراز بودن. از اون موقع به بعد نشستیم همه با هم صحبت کردیم و کلی انرژی مثبت بهم دادن. واسه من و سپند دعا کردن. مادر و پدرش رو مورد عنایت قرار دادن و دستور دادن که قدر سپند رو خیلی بدونم

الان دارم میرم بازار بزرگ یه طبق طلا بخرم و سپند رو بذارم توش و روی سرم حلوا حلواش کنم

عمو و عمه کوچیکم دیشب در یک حرکت انتحاری اومد خونمون. مامانم دوست نداشت من دیر برسم چون با عمه تقریبا قهر هستیم اما با همه تلاشی که کردم 9:40 رسیدم خونه.

وقتی رسیدم خونه به مامان سلام کردم و جواب نداد. منم حساب کار خودمو کردم و چون شوهر خواهرام و شوهر عمه ام نبودن از نظر حجاب مشکلی نداشتم واسه همین یه پیراهن آستین حلقه ای کوتاه و یه صندل پوشیدم(همیشه مامان از اینکه پابرهنه تو خونه راه میرم بدش میاد).موهام رو هم از یه طرف بافتم و انداختم جلو. مامان هم که ظاهر آراسته منو دید خیالش راحت شد. اغلب وقتا من حوصله ندارم و بی آرایشم اما دیشب ترگل و ورگل بودم جهت در آوردن چشم عمه جان

در ضمن وقتی از راه رسیدم به همه گفتم جنسها از گمرک رسیده بودن و داشتیم صورت برمیداشتیم(اونا که از چگونگی کار من خبر ندارن منم یه چیز چرتی گفتم که خودمو مهم جلوه بدم)

چون یه مشکل اساسی با عمه داشتم و بهم بی احترامی کرده بود سعی کردم خودمو با خواهرزاده هام مشغول کنم که باهاش هم کلام نشم. ضمن اینکه چون مهمون بود خونه ما دلم نمیخواست بهش بی احترامی بشه

یازده و نیم بود که دیدم اینا رفتنی نیستن. منم دوش گرفتم و نماز خوندم و شب بخیر گفتم و دوازده رفتم تو تخت.

از انرژی مثبتی که دوستام بهم داده بودن صبح خیلی خوب و سرحال بیدار شدم و راه افتادم

انشالله آخر هفته خوبی داشته باشید

خدافض

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393سـاعت 11:15 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح همگی بخیر

خوبین؟ چه خبرا؟

یه افتی تو نوشته هام هست. فک نکنین که دارم عادی میشم واستون. از همین الان اعلام میکنم که سه شنبه دوهفته دیگه یه پست خوب خواهیم داشت.

ریزه ریزه ازش مینویسم که طعم شیرینشو با من مزه مزه کنین.

خوب بعداز بازارگرمی من بریم سراغ روزانه نویسی

اول گریه کنین مسلمونا. داداشم برگشت عسلویه. با هم تا مترو رفتیم و دلم خیلی سوخت واسش. یه غمی تو چهره اش بود که دلمو سوزوند. مامانم خیلی ازش دلخوره چون خوب درس نمیخونه. تو این 8روز محلش نذاشت اصلا. دیشب هم به حرف من پاشد واسه تو راه امروزش ناهار درست کرد. گناه داره خوب.

دیشب رفتم خونه خواهرم و داداش و مامان رفته بودم دور دور. من شامم رو خوردم و تو گوشیم بودم که مامانم اومد. همونجور تو قیافه بود.یه ربع به ده بود که یه دوست خوبم تو وایبر پیغام داد. منم چون از تایپ کردن بدم میاد بهش زنگیدم و 31 دقیقه حرف زدیم. مامانم هم شاکی تر شده بود. منم از ترس جونم تا 11:10 نشستم با مامان و داداش قل کشیدیم و تخمه و میوه خوردیم و گپ زدیم. بعد اون با سرعت برق و باد پریدم حموم و نماز و به سپند که از شدت خواب داشت بیهوش میشد شب بخیر گفتم و از هوش رفتم

امروز هم یه ساعت مرخصی گرفتم و با دوستام دوره داریم. قرارمون هم کافی شاپه. سپند میاد منو میرسونه اونجا.

همین دیگه.

امری ندارین؟ ما عرضی نداریم

خدافس

 

تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393سـاعت 10:40 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

امروز قراره جدی باشیم و از هرهر کرکر خبری نیست

اول اینکه یه همکار دارم جای داداشم نباشه هیکلی و درشته. بچه خیلی خوبیه. دنبال زن واسش نیستما. از منم 8 سال کوچیکتره. این همکارم دیشب آیفونشو خیلی راحت ازش دزدیدن. هفته پیش هم آیفون یه همکار دیگه مو دزدیدن. قرض اینه که این پسر با اون هیکلش خیلی راحت طعمه دزدها شده. شماها مواظب باشید تورو خدا. توی خیابون گوشی دستتون نگیرین. بعد نیاین گریه کنین هم. از ما گفتن بود

مورد دیگه اینکه چرا باید ازدواج کرد؟ کلی از دوستای من متاهلن. شماها هم که اکثرا متاهلین. به اندازه کافی مورد دیدم که بتونم نظر بدم درموردش

به نظر من تنها ایراد یه مرد که واسم قابل قبوله کمی درامدشه. میشه همه جوره ساخت و کنار اومد. اما نمیتونم با دروغ و بددهنی و پول حروم و وابستگی بیش از حد به خانواده و ناپاکی چشم و مشروب خوردن کنار بیام. واسم مهم نیست که نماز نخونه. خودم تصور میکنم نماز واقعی برکت تو خونه میاره اما یه امر کاملا شخصیه اما مشروب خوردن یه چیزیه که هیچ وقت باهاش کنار نیومدم.

توی اکثر خانواده ها فقط یه خونه و یه زن و یه شوهر و احتمالا بچه(ها) تعریف شده و فقط هم رو دارن تحمل میکنن. نمیگم زندگی سراسر گل و پروانه و عشق باشه اما نمیفهمم مگه ما قراره چند سال زندگی کنیم که باید با بدبختی روزا رو شب کنیم؟

شایدم من تجربه زندگی ندارم و واسه خودم تعریف خاصی از زندگی دارم. نمیدونم. اما نارضایتی رو توی زندگی خیلیا میبینم.

حالا یکم دست دست. شاد و شنگول بشیم.

روز خوبی داشته باشید. از روزای پایان مرداد93 استفاده کنین که دیگه تکرار نمیشه

عزت زیاد

تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393سـاعت 10:30 نويسنده آبانه| |

سلام

صب بخیر

هنوز ساعت یازده نشده و من یه صبحانه مفصل با بربری تازه سرکار خوردم. بعدشم با سپند دعوا کردم و الان درخدمتم

کنجکاو نشین. یکم غر زدم در مورد کارم اونم راهکار ارائه داد اما چون توی دو شاخه متفاوت کار میکنیم به درد من نخورد .منم مخالفت کردم، اونم بهم گفت عقل کل و منم حوصله شو نداشتم و قط کردم.

اینو گفتم که فک نکنین همه چی گل و بلبله. خیلی خوشم نمیاد همه ناراحتیامو بگم.

کلا این چند روز حوصله ندارم. دلم میخواد تنها باشم. همه گیر دادن بهم که کم غذا بخور. فک نمیکنم به هیچ کس ارتباطی داشته باشه. حتی به سپند. پس واسه من روضه نخونن. این مورد تنها چیزیه که در موردش جواب تند میدم. امیدوارم کار به اونجاها نکشه.

میدونین از چی ناراحتم؟

از صب از خونه بزن بیرون. سرکار با همکار و رییس و همکارای شهرستان درگیر باش. بعد برو توی مترو و فشار و بوی گند و دستفروشایی که ارث پدرشونو از تو میخوان و رو زمین نشستن و اینا رو هم به جون بخر. وقتی میری خونه باید بشینی از داعش و غزه و طالبان و انرژی هسته ای بشنوی. اصلا گور بابای همه شون. من حاضرم یه دفعه بمیرم تا اینکه مرگ تدریجی تو این کشور داشته باشم.بعدم شام و دوش و خواب و فردا بازم صب از خونه بزنی بیرون و همین چیزا تکرار بشه.

نه اینکه ناراضی باشم، نه. اما این تکرارها هیچ سرانجامی نداره. شدیم مثه همستر که توی یه چرخ دائم میچرخیم و به هیچ جا نمیرسیم.

تنها دلخوشیم شده شمردن سالهای باقیمانده از کارم. 23 سال دیگه بازنشست میشم و میتونم با پولش هرهفته برم قم جمکران. چون این حقوقا آدمو تا اصفهان هم نمیرسونه

امروز خیلی بدم؟ دلم گرفته بود. اگه اینا رو هم نمینوشتم مجبور بودم امروز پست نذارم. شما هم که دوست ندارین من ساکت باشم؟

خوب دیگه ما بریم یه لقمه نون و بوقلمون در بیاریم

خدافس

* آرام( از من هر چی مونده فقط تویی) میشه یه خبری بهم بدی؟

تاريخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393سـاعت 11:15 نويسنده آبانه| |

سلام. صبحتون بخیر

انشالله همه هفته خوبی رو شروع کرده باشید

پنجشنبه به هر جون کندنی بود تا ساعت 2 خودمو کشوندم. انقدر بدنم درد میکرد که داشتم میمردم.بخاطر سپند سعی کردم که خوب باشم و واقعا هم خوب بودم.

اول رفتیم یه جای مهیج ناهار خوردیم. بعدش رفتیم قلیون کشیدیم و یه دور زدیم و رفتم خونه

با خانواده قصد کردیم بریم بیرون که عموجان خونمون بودن و تا بره و ما نماز بخونیم شب شد. مام بی خیال شدیم

صبح جمعه من زودتر بیدار شدم و اتاقمو جمع و جور کردم. جملگی رفتیم خرید و من یه چیزایی خریدم که قابل نمایش نیست و اینو خریدم

http://s5.picofile.com/file/8135328526/88.jpeg

و اینو

http://s5.picofile.com/file/8135328576/90.jpeg

 من خیلی راضیم ازش. مارکش هم کلاسیکه. شماره اش 02. اونا که سبزه هستن خیلی بهشون میاد.

برگشتیم خونه و من موکت اتاق رو با پودر لباسشویی کیسه کشیدم. نتیجه اش خیلی خوب بود.

عصر دوباره رفتیم بیرون و منو خواهرک دورنگ این تونیک رو خریدیم

http://s5.picofile.com/file/8135328550/89.jpeg

باز دوباره نزدیک ساعت یک شب بود که رفتگر زنگ زد و ماهیانه شو گرفت. اونایی که دفعه پیش ازش دفاع کردن امیدوارم سر خودشون بیاد تا ببینن آدم رو از خواب پریدن چه مزه ای داره. بعد که بابا پولو برد دم در بهشون تذکر داد. دوباره که خوابیدیم ساعت یک و ربع یکی زنگ زد و از توی آیفون کسی معلوم نبود. داداشم رفت پایین و دید کسی نیست. معمولا مزاحمها زنگ چند تا واحد رو با هم میزنن. اما به نظرم خود رفتگرها بودن که دوباره از بین 16تا زنگ فقط زنگ واحد مارو زدن. حالا بازم دفاع کنین

خدافظ

 

تاريخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393سـاعت 11:11 نويسنده آبانه| |

سلام علیکم.

احوالتون خوبه؟ اجازه دارم بیام تو؟

کتکم نزنین تا بگم. پریروز قرار شد که دیروز ماموریت برم اراک. خواستم آخر وقت پست بذارم که سرم شلوغ شد و نتونستم اطلاع بدم.. منم همونجوری بی خبر رفتم

دیروز هفت صب رفتم اراک و دوازده شب بود که خونه بودم. الانم بدنم انقد درد میکنه که نگوووو. از بس اراک گرم بود و عرق کردم و بعدش میرفتم زیر کولر گازی فک کنم سرما خوردم. در ضمن تمام راه رفت و برگشت رو هم خوابیدم و با اینکه اتوبوسش وی آی پی بود اما خیلی خسته شدم.

انتظارم از شهر اراک خیلی بالاتر بود. خیلی چیزاش عالی بود اما شهرسازیش رو اصلا نپسندیدم. فک نمیکنم شهردار خوبی داشته باشه.

البته کار من به ظهر اراک ربطی نداشت. نظر خودم رو میگم

از همین جا به اون خانومی که توی اتوبوس از بیست سانتی صورتم بهم زل زده بود میگم که فک نکن از پشت عینک آفتابی چشمات معلوم نیست. من دیدم که داری چشمامو در میاری.

خوب دیگه عزیزیای دل آخر هفته خوبی داشته باشید. انشالله به منم خوش بگذره شنبه واستون یه عالمه حرف و عکس داشته باشم

خدافز

*عروس هنوز از سفر برنگشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393سـاعت 10:13 نويسنده آبانه| |

سلام علیکم و رحمت الله

تو آسانسور بوی نون بربری تازه میومد. کی جواب منو میده؟ با اینکه صبحانه خوردم اما گشنمه. فقط هم نون بربری میخوام با پنیر و گوجه. خیار هم دوست ندارم.

دیشب خواهرام خونمون بودن و باهاشون خیلی خیلی بازی کردم. یکیشون 9 ماهشه و اون یکی دوسال و نیم. هر دو همزمان میان تو بغلم. خودم که خسته ام اما واسه اونا انرژی کافی دارم.

از خودم حرف خاصی ندارم اما یه چیزی در مورد دوستای عزیزم میخواستم بگم. این چند وقت چندتا از دوستان وبلاگاشونو بستن یا دیگه نمی نویسن. خواستم یه جسارتی خدمتشون بکنم. اونایی که از کامنتها دلخورن و به خاطر اونا این کارو کردن خوب بیان خصوصی بنویسن. چرا اعصاب خودتونو خورد میکنین؟ هر روز با کلی آدما روبرو میشیم که پاشونو از گلیمشون درازتر میکنن. میخواین اینجوری همش پس بکشین؟

همین دیگه. خدافظ

 

تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393سـاعت 10:28 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

چقدر گرمه خدا. حالم بهم میخوره. درود بر پاییز عزیز.

از بس هوا گرمه دو سه  ماهه فقط دو دست لباس پوشیدم واسه سرکار. مانتو نخی خنک. دیگه خودم خسته شدم. از دیروز مانتو دکمه دار و شلوار جین میپوشم. شمام شلوار جین میپوشین دل درد میگیرین؟ من که تو مترو و تو شرکت کمربند و دکمه شلوارمو باز میکنم. حتی وقتی رفتم قم هم تو تاکسی باز کردم. رسیدم قم تاکسی گرفتم تا حرم. وقتی پیاده شدم دیدم یه چیزی داره شیرینگ شیرینگ میکنه. اول فک کردم گله شتر داره رد میشه اما بعد دیدم صدای کمربندمه. هیچی دیگه کنار یه تلفن همگانی وایسادم و زیپ و دکمه و کمربندمو بستم. کور بشه هر کی دقت کرده باشه

کل خونه ما سرامیکه جز اتاق خوابها. قرار شده بود پارکت کنیم اتاقها رو. مامان میگن سرامیک سرده و کثیف کاری نصبش زیاده. همون پارکت خوبه. دیشب اومدن اندازه گرفتن اما آخر سر منو مامان بحثمون شد. من میخواستم قبلش اتاقمو رنگ کنم اما باهام همکاری نمیکنن. منم غضب کردم. میخوام جمعه موکتهای اتاقمو تمیز کنم و دیگه دست به هیچی نزنم. واسه تمیز کردن چی از همه بهتره؟ شامپو فرش یا پودر یا مایع ظرفشویی؟

خلاصه اینکه مامان تو قیافه اس و تا صب من همش در اتاقمو می بستم و مامان بازش میکرد. من نمیدونم چه مزاحمتی واسه اون داره . تازه همش هم کولرو خاموش میکرد.

فعلا اعصاب ندارم. خدا امشبو بخیر بگذرونه

صب بیدار شدم دیدم داداشم اومده. خعلی خوشحال شدم.

کافیه؟ خوب خدافظ

تاريخ دوشنبه بیستم مرداد 1393سـاعت 10:19 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393سـاعت 10:45 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه هجدهم مرداد 1393سـاعت 11:16 نويسنده آبانه| |

MiSs-A