X
تبلیغات
آبانه،دختر آبان
































آبانه،دختر آبان

آقا بازم مامان اینا رفتن مسافرت. مدیونین فک کنین خونه مکان شده و من میتونم دوستامو جمع کنم. واسه اینکه دختردایی عزیزم دوباره نیاد بیخ ریش من خواهر کوچیکه رو به زور نگه داشتم. برنامه میریزیم با هم بریم بیرون و فردا هم مهمونی بریم با هم. واه واه! کلی استرس دارم که اگه زنگ بزنه و منو تخلیه اطلاعات کنه چی جوابش بدم.

مامانم کلی اصرار کرد باهاشون برم شمال اما نمیتونم برم. اگه امتحانا بیفتن جلو باید واسه درسها مرخصی بگیرم.

به نظرتون من خیلی کسل کننده شدم؟ هیچ چیز جالبی ندارم بگم

خوب چی کار کنم؟ زندگیمه دیگه. مثه آدمای تو سی سی یو که اون خطه صاف میشه زندگی منم بدون فراز و نشیب شده

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393سـاعت 10:11 نويسنده آبانه| |

سلام. الان ساعت ۲:۴۵ ظهره. از صب ساعت ۷:۳۰ کلاس داشتم. دوتا پشت هم. وسطش نیم ساعت بیکار بودیم. سپند اومد رفتیم کله پاچه خوردیم. جای همه اونا که دوست دارن خالی.آب مغز خوردم و گوشت.

 بعد اون رفت دفتر و من رفتم کلاس دوم. سرکلاس تصمیم گرفتم برم آرایشگاه. هم ابرو و هم اپیلاسیون. تا ۱ آرایشگاه بودم و سلانه سلانه رفتم دفتر. خدا کنه مدیر بقایای رنگ ابرو رو توی صورتم نبینه

دیروز صب که بیدار شدم دیدم تو یخچال فلافل داریم. واسه صبحانه آوردم سرکار. شب رفتم خونه دیدم مامان نیست. رفتم سر یخچال دیدم تو یخچال فلافل داریم. شام هم فلافل خوردم. امروز ناهار لوبیاپلو داشتیم. مامان کنارش دوتا فلافل گذاشته بود. من خیلی دختر خوبی هستم. نمیدونم چرا مامانم قدر نمیدونه. هر چی واسم میذاره هیچی نمیگم.

فردا پنجشنبه اس و امیدوارم روز خیلی خوبی باشه واسه همه

راستی جمعه هم مهمونی دوستانه دعوتم. دوستای دبیرستانم. تم مهمونی هم خال خالیه.ببینم چی دارم بپوشم

تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393سـاعت 14:49 نويسنده آبانه| |

سلامعلیکم. ما برگشتیم

چه حالی داد آقا. تا باشه ازین ماموریتها.

دیروز صبح کله سحر با سواری های خطی راه افتادم به سمت رشت. از رودبار که رد شدم یاد زلزله افتادم و کلی اشکم واسه مردمش در اومد.طفلیا گناه داشتن اونجوری بمیرن؟

۱۰:۳۰ رسیدم رشت. اول رفتم پیش همکارم که پدرش فوت کرده بود. یه دسته گل نکبت خریدم و بردم. اگه بدونین پسره چقدر زشت تزیینش کرده بود که حد نداشت. منم باهاش نجنگیدم. شهر خودمون که نبود. گفتم فایده نداره بحث کردن با آدم بی شخصیت. بعدش چندجا که کار داشتم سرزدم و با دوتا از همکارها و خانوم یکیشون ناهار رفتیم بیرون. به خاطر من رفتیم رستوران رازقی. محیطش خوب بود اما غذاش خیلی خوب نبود.با اینکه یکی از معروفترین رستورانهای رشت بود.من پلو کباب محلی سفارش دادم با سرویس اشپل و باقالی و گردو. تازه کال کباب هم خوردم.کلا غذای رشتی خیلی دوست دارم.بعدش رفتیم جاده انزلی و قلیون کشیدیم. اون همکار با خانومش رفت و من و اون پسرک موندیم. شمال بری و دوسیب آلبالو نکشی؟خیلی خوب بود. دوباره برگشتیم شهر و من باقی کارهامو کردم و با سواری کرایه برگشتم.

خیلی حس خوبی دارم. اینکه من واسه خودم یه شخصیت جداگانه ای از پدر و مادرم دارم. آدمای بزرگی که هر کدوم مدیر یه مجموعه هستن و کلی سرمایه دارن با من همکارن و کلی عزت و احترام دارم پیششون. از همینه کار کردن خوشم میاد

اون سپند پررو هم دیشب رفت استخر و من ۱۲ خوابیدم هنوز برنگشته بود. نمیگه من به شب بخیر نیاز دارم؟

تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393سـاعت 12:43 نويسنده آبانه| |

همکارام اعصابم رو چیزی کرده

واسه اینکه حالم بهتر بشه ناهار دوشنبه اون هفته رو واستون میذارم

مدنظرتون باشه که فردا من نیستم و سپند میگه پس ناهار من چی؟گیری افتادیما.

http://s5.picofile.com/file/8119908084/20140407_131349.jpg

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393سـاعت 14:55 نويسنده آبانه| |

سلام

صب همگی بخیر و شادی

اول یه چیز بد. البته میگم ناراحت نشین . اون هفته نامزدی پسرخاله دوستم بود.دوستم گفت وقتی رفتم مراسم که البته خیلی کوچولو بود مادرعروس هی میرفت دستشویی و گلاب به روتون میاورد بالا. دو سه روز قبلش شیمی درمانی داشت طفلی. خلاصه کنم دوروز بعد از نامزدی دخترش رحمت خدا رفت. دیشب سومش بود. خیلی ناراحت شدم. خدا رحمتشون کنه انشالله. عروس رو بگو اول زندگیش سیاه باید بپوشه. باز خدا رو شکر مادرش عروس شدنشو دید

صب تربیت بدنی داشتم. اونجوری کار کردم که عرق نکنم و خدایی نکرده تا شب هاپو نشم.آخه باید برم حموم بعد ورزش.

همچنان تو خونه سایلنت هستم. از اتاقم بیرون نمیام. خودم ناراحتم اما چاره ای نیست.

آهان اینم خبر آخر.فردا ماموریت میرم رشت. دوازده یک شب برمیگردم.کلا نیستم دیگه.

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393سـاعت 10:13 نويسنده آبانه| |

آقا ما از این آزمایش الهی سرافراز بیرون اومدیم

پنجشنبه با سپند رفتیم ناهار خوردیم. بعدش رفتیم بازار قائم. اول طلافروشی. دوتا پلاک طلا خریدم و دادم به دستبندی که مهرماه خریده بودم اضافه کردن. دستبندم رو مدلی انتخاب کردم که میشه ۶تا پلاک بهش اضافه کرد. اینجوری هم پولهای کم رو پس انداز میکنم هم وزن دستبندم بالا میره

تا طلافروش جوشش بده رفتیم نقره بخشی و یه تابلوی نقره خریدیم. گل ملیله نقره بود و کار اصفهان. باید پای سپند رو به نقره فروشی باز کنم. من آینه شمعدون یا نقره میخرم یا مس و فیروزه.

بعدش رفتیم و سشوار خریدیم. مدل سالنی برداشتیم. من زیاد از سشوار کار میکشم. رمینگتونم دوساله خراب شد. خدا کنه این خوب کار بکنه واسم.

سریع  اومدم خونه و از ۷:۱۵ منتظر مهمونم نشستم. نصف کانالهای ماه.وا.ره قط بود. یه پتو توی هال انداختم و استراحت کردم. دیگه داشتم بیهوش میشدم که ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه تشریف آوردن. شام هم نخوره بود. انگار خونه ما شده رستوران عمه. شام هرچی توی یخچال بود اوردم. خوردیم و تا ۱۲:۳۰ حرف زد. بعد خوابیدیم . صبح که پاشدم دیدم لپ تاپم درش بازه. کاشف به عمل اومد تا ۳ تو لپتاپ من گشت و گذار میکرده. به کی بگم که لپ تاپ و گوشی یه وسیله شخصیه؟ تازه صبح هم از ۱۱ رفت تو فیس بوق تا ۱۰ شب.

صبحانه مفصل واسش درست کردم. ناهار هم همبرگر سرخ کردم با مخلفات زیاد و ساعت ۷ مامان اینا اومدن. همیشه شب میرفت خونه خودش اما دیشب واسه اینکه دق منو در بیاره موند خونه ما. نشد با مامان اینا دو کلوم حرف بزنم.

استقلال هم که باخت.

سرم خیلی درد میکنه. معده ام هم خیلی میسوزه. حس میکنم پوستم داره کلفت میشه که اینهمه مشکلات دارم که شماها هم نمیدونین و این چیزا هم مضاف بر اعصاب خوردیهام میشه. خدایا بازم کمکم کن صبور باشم

تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393سـاعت 10:59 نويسنده آبانه| |

صبح همگی بخیر و شادی

انشالله این دوروز همه برنامه های هیجان انگیز داشته باشید و بهتون خوش بگذره

همین اول صبحی یه نفر اعصابمو خورد کرد. وایسادم منتظر اتوبوس یه آقای کت و شلواری نمیدونم عمدا یا سهوا خودشو انداخت تو بغلم. من هلش دادم معذرت خواهی کرد و رفت. نصف تنم رو با خودش برد .

مامان اینا رفتن اصفهان .میخوان برن سر خاک مامان بزرگ. قرار بود با خواهرم که شوهر اون شماله تو خونه تنها باشیم و خوش بگذرونیم. از اونجا که من شانس ندارم دخترداییم زنگ زد و بعد از کلی پرس و جو که عصر کی برمیگردی(ماجرای سپند رو نمیدونه)وکجا میخوای بری که من پیچوندمش انقد ناله کرد که ای وای من میخواستم بیام خونتون که مجبور شدم بگم بیا. اونم خوشحال و خندون شد و گفت باشه میام.

الان زنگ زدم به خواهرم. اونم گفت شوهرم گفته پاشو دربست بگیر بیا شمال. من ناراحتم تو اینجا نیستی. دخترداییم رو هم نمیتونم بپیچونم. حرف در میاره واسم.

خدایا اینا کی از سرمن دست برمیدارن. من ناراحتم. دیگه نمیتونم بریزم تو خودم.

با سپند امروز میخوایم بریم من یه پلاک طلا بخرم. یه دستبند طلا خریدم میخوام ۵تا پلاک بهش اضافه کنم. هم وزنش بالاتر میره هم خوشگلتر میشه

بعدا نوشت: من که قراره ۲۴ ساعت با دخترداییم تنها باشم چرا به خودم زهر مارش کنم؟ من که خوابم زیاد نیست که بگم میخوابم همش. میخوام یکم به اعصابم مسلط باشم و خوش بگذرونم. اونم کنار من بهش خوش بگذره. (دخترداییم مجردی زندگی میکنه و زندگیش خوبه.اما خیلی .اسش مهمه بدونه من چه غلطی دارم میکنم تو زندگیم..)درسته ناراحتم از حرفاش و کاراش اما مهم نیست. خودم رو عشقه

تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393سـاعت 10:14 نويسنده آبانه| |

دیروز که رفتم خونه سعی کردم مهربونتر باشم اما بخدا هیچ حرفی از دهنم در نمیاد. همش آروم نشستم. از اون آبانه زلزله خبری نیست. شام و دوش و نماز و اینترنت. مامان گفت پنجشنبه بریم شمال که قبول نکردم. نمیخوامممممم. میخوام با سپند برم گردش.یکم درمورد کار آینده ام با مامان صحبت کردم که استقبال کرد. داداشم گفت ول کن بابا. از ایران برو. اگه سپند نبود حتما میرفتم اما بدون اون نمیرم و با اون هم سخته. بخاطر موقعیت شغلیش مهاجرت واسمون سخته. بگذریم

صبح دانشگاه داشتم و کلاس اولم رو رفتم

زیرآبی رفتم و کلاس دوم رو پیچوندم و با سپندم رفتیم هفت تیر مانتو خریدم.الان مچاله اش کردم تو کیفم که همکارا نبینن. اصلا ارزون نشده مانتو.

خوب دیگه برم یکم کار کنم حقوقم حلال بشه.

امروز چهارشنبه اس و میریم به استقبال آخر هفته عزیز

تاريخ چهارشنبه بیستم فروردین 1393سـاعت 12:21 نويسنده آبانه| |

باورتون میشه هیچ حرفی واسه گفتن ندارم؟ خیلی آروم و ساکته همه چی.باز جای شکرش خالیه.فقط دیشب رفتیم عید دیدنی و یه جفت دمپایی عیدی گرفتم.

همچنان با پدر مادرم حرف نمیزنم اما اخم هم نمیکنم. ساکتم و فقط جواب سوالاشونو میدم. خیلی دلم میخواد تو خودم باشم و کسی کاری به کارم نداشته باشه

شنیدم قراره ترم دو هفته کوتاهتر بشه. زودتر این ترم هم تموم شه من راحت بشم برم سراغ کارم

نمیدونم چرا همکارم میبینه من معذبم اما چشم از مونیتورم بر نمیداره. بابا من نمیخوام کسی حرفامو بخونه.واسه همینه تمرکز ندارم و نمیتونم درست پست بذارم

راستی یه خبر. انشالله از تابستون میخوام برم کلاس. از کافی شاپ شروع میکنم بعد دسر و بعدش شیرینی پزی. میخوام مدرک بگیرم تا بعدا انشالله یه کاری شروع کنم واسه خودم

تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393سـاعت 10:26 نويسنده آبانه| |

آقا من صب پست گذاشتم. الان اومدم میبینم نیستش

دیگه حسشو ندارم.

 خلاصه اینکه امروز دوشنبه بود و من دانشگاه داشتم و سپند و ناهار و شنیتسل مرغ با پوره سیب زمینی فرد اعلا.

دیشب هم که پرم به پر سپند گیر کرده بود و اعصاب نداشتم. باز این حال وقتی رفتم دانشگاه با روی باز و دستی پر رفتم. تو کلاس نشسته بودیم و مشغول ناهار خوردن بودیم که خدمات دانشگاه اومد گفت کلاس جای ناهارخوردن نیست. ناهار رو کوفتم کرد. به اون چه مربوط. منم چیزی نگفتم که اعصابمون بیشتر خورد نشه

یادتونه موهامو اکستنشن کردم واسه عید؟ عید توی مترو بودم که خانومی بهم گفت تو موهات آشغاله. چپ چپ نگاش کردم گفتم اکستنشنه. گفت آهاااااان گفتم.خودم متوجه شدم. میخواستم پرتش کنم زیر مترو. تازه دست کرد لای موهام ببینه چطور به موهام وصل شدن.

زندگیه داریم آخه؟

تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393سـاعت 14:41 نويسنده آبانه| |

MiSs-A