آبانه،دختر آبان

سلام علیکم. عیدتون مبارک بصورت کاملا واقعی

آقا ما شمال بودیم. الان خیلی شولوخم. انشالله شنبه با عکس و بصورت مصور در خدمت دوستان خواهم بود

با تچکر

خدافظ

تاريخ پنجشنبه نهم مرداد 1393سـاعت 12:9 نويسنده آبانه| |

سلام. صبحتون بخیر

اول همگی با هم یه دعا میکنیم

خدایا گناهان ما را ندیده بگیر همانگونه که دعاهای ما را نشنیده میگیری.

الهی آمین

من نمیدونم صد و پنجاه تا گروه رفتن استهلال کنن، یکیشونم ماهو ندیدن. این چه وضعیه. تازه هیشکی هم نیومد تو اخبار معذرت خواهی کنه. خوبه بریزیم از دیوار مرکز نجوم ایران بالا بریم؟؟؟؟

خوب دیگه عیدتون مبارک. روزه دارا خسته نباشید. انشالله خدا به همه بهترینها رو بده

صب هوا خیلی خنک شده بود. انشالله این چند روز هوا خوب بشه.

من تا 5شنبه پست نمینویسم. از الان بگم فردا یا پس فردا میریم دیزین. اسکی نمیکنیم ها. میریم کباب بزنیم.

یکشنبه یا دوشنبه دیگه هم ماموریت میرم قم. دقیقترشو در بهتون میگم

دیگه حرفم نمیاد.

امشب خیلی دعام کنین. منم دعاتون میکنم

با یه خدافظی همه رو خوشحال میکنم

خدافس

 

تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393سـاعت 10:16 نويسنده آبانه| |

سلام گل گلیا. صب بخیر.

میشه امروز آخرین روز ماه رمضون باشه؟ میشه؟ میشه؟

چقدر هوا گرمه. یکی زیر خورشیدو کم کنه. داره کبابمون میکنه. از رو زمین حرارت بلند میشه

به خدمت شما عرض شود که دیروز ساعت 5 مرخصی گرفتم و با سپند رفتیم مزون یکی از آشناهاشون.مثلا فروش فوق العاده گذاشته بودن. من یه پیراهن کوتاه و دوتا تونیک مجلسی خریدم. سپند هم یه دست کت و شلوار آبی راه راه که مدتها دنبالش بود و یه جفت کفش و په شلوار کتون سفید خرید. سر اذون هم رسیدم خونه.

افطار رو با کمال میل بر بدن زدیم. انقد که گرم بود هر چی مایعات میخوردم حالم خوب نشد. آخرش یه نصفه خربزه بر بدن زدم تا آتیش دلم خوابید.

بنا به دلایلی سفر شمالمون مالیده شد به الک. حالا بازم اگه خبری شد بهتون میگم

سحر با یه حال معنوی خوبی بیدار شدم. با خودم فک میکردم که سحر آخره. همین که پامو تو آشپزخونه گذاشته یه سوسک گنده که دیدم که دمر افتاده بود(بمیرم واست ترلان جونم). به کمک مامان و خواهرم معدومش کردیم اما اعصابم بهم ریخته بود.

امروز رو با تشنگی بسیار شروع میکنیم باشد که خداوند رحم کند و فردا عید بشه

خدافس

تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393سـاعت 10:10 نويسنده آبانه| |

سلام. عجب هفته ای در انتظارمونه. انشالله طاعات و عبادات همه مورد قبول خدا باشه.

قربون دستتون یه بالش بدین بذاریم زیر سرمون. انقد خوابمون میاد که زیر چشمامون گود افتاده

پنجشنبه به پیشنهاد سپند رفتیم سینما. آذر، شهدخت، پرویز و دیگران. رفتیم سینما فرهنگ . فیلم توی سالن 2 که طبقه بالا بود اکران میشد. از پله ها رفتیم بالا و رفتیم یه گوشه دوتا صندلی پیدا کردیم و داشتم پارک میکردم رو صندلی که سپند گفت اون دخترا آشنان. نگاه کردم دوتا دختر و یه خانوم مسن اونور سالن نشسته بودن. شما بگین اینا یه لحظه چشم از ما برداشتن؟ خدا نکنه. وسط سالن چند تا میز خیلی بلند بود که کسایی که منتظر شروع فیلم هستن دور اون جمع میشدن. البته برای روزای شلوغ. یهو دیدم یکی از دخترا خم شده از زیر میز داره دید میزنه. من نمیفهمم این چه فرهنگیه آخه؟ هیچی خانومی که شما باشین اونا جلوی ما وارد سالن شدن و دیدم اونا میگن ردیف 6. خدایا شکرت از اینهمه صندلی خالی باید بیان ردیف ما؟ بعله خوشبختی اونجا کامل شد که جای اونا دقیقا کنار ما بود. نمیشد عوض کنیم چون اگه یهو کسی میومد و ما رو صندلیش نشسته بودیم ضایع میشدیم. یه گور باباشون زیرلب گفتیم و فیلمو دیدیم. من که نیشم بسته نشد تا آخرش.

اینم برنامه پنجشنبه آخر ماه رمضون.

رفتم خونه و کار خاصی نداشتم چون جمعه مهمون داشتیم 5شنبه رو به خودم استراحت دادم.

جمعه ساعت 9 رفتم آرایشگاه و چقدر سخت بود اون ساعت بیدار شدن. من دم در آرایشگاه بودم که آرایشگرم و همکارش اومدن. رفتیم بالا و آرایشگرم رنگ منو درست کرد و داد به همکارش و خودش رفت. ساعت 10 بود که موبایلش زنگ خورد. گفت نه یازده نیست که، الان دهه. باشه میام. وقتی قط کرد گفت شوهرم بیدار شده. حالا همیشه تا 11 میخوابید ها. کار من تا 10:30 طول کشید. بعد براشینگ کرد و ازش خواستم سمت چپ سرم واسم بافت بزنه. رو صندلی که نشسته بودم و بافت دوم رو زد باز شوهرش زنگ زد. تا گفت الو شوهرش داد زد"پدرسگ بی پدر مادر کجایی؟" خانوم اسم شوهرشو صدا کرد و تلفنو قط کرد. باورم نمیشد یه مرد بشینه تو خونه و واسه نون تازه و صبحانه ای که کوفت کنه اینجوری سر زنی که روز جمعه هم میره سرکار تا کوتاهی و کم درآمدی شوهرشو جبران کنه اینجوری داد بزنه. دقیقا اون کلامات لیاقت خود شوهرش رو داشتن. خلاصه، دوتا بافت دیگه رو هم زد و با سرعت باد رفت تو پارکینگ که ماشینو برداره بره واسه مرتیکه نون بخره.

من با یه قیافه داغون رفتم خونه. دائما اون جمله تو گوشم میپیچید. بقرآن یکی با من اینجوری حرف بزنه حسابشو میرسم.

خونه یکم استراحت کردم تا 1 که نماز و قرآن خوندم. از 2:30 دست بکار افطاری شدم. مامان خونه رو مرتب کرد و به غذاها سرزد. منم میپختم.

ببخشید که تکراری هستن. اما بازم دلم میخواد عکسشونو بذارم واستون

این مرغ و بادمجونه. مرغ رو آب پز کردم و یه سس خوشمزه درست کردم. مرغا رو سرغ کردم و تو پیرکس چیدم و دورش بادمجون چیدم و سس رو ریختم روش و دو دقیقه تو ماکروفر گذاشتم

http://s5.picofile.com/file/8131911200/36.jpeg

سوپ شیر خوشمزه من که هرکی درست نکنه از دستش رفته

http://s5.picofile.com/file/8131911242/37.jpeg

پروژه شکست خوره ته دیگ گلدونی. شما با دقت درست کنین و اجازه بدین ته دیگش خوب طلایی بشه

http://s5.picofile.com/file/8131911268/39.jpeg

پنیر فتا و پنیر روزانه رو با چنگال مخلوط کردم. بهش فلفل سیاد و ریحون خورد شده اضافه کردم و ماسوره زدم

http://s5.picofile.com/file/8131911276/40.jpeg

بازم مرغ شکم پر. فعلا گیر دادم به این غذا. همه کارش با خودم بود جز مزه دار کردن مرغ. حتی شکمش رو هم خودم دوختم

http://s5.picofile.com/file/8131911292/41.jpeg

سالاد جوجه

کاهو ژاپنی که شسته شده بود و خوب آبش رفته بود رو با لوبیا چیتی پخته شده و قارچ خام و فیله گوجه مخلوط کردم و یکم سس و پودر سیر بهش اضافه کردم و مخلوط کردم. سه ساعت رفت تو یخچال. اون دورش هم جوانه شبدره.

http://s5.picofile.com/file/8131911326/42.jpeg

خیلی ازش استقبال شد.

من نمیدونم چطور خونه داری میکنین شماها؟ من هلاک شدم. مهمونا که اومدن من از اتاق به زور اومدم بیرون.

همین دیگه. خیلی حرف زدم. یهویی خدافس

 راستیییییییییییی. خانومای خونه دار. بوی بد پیاز و این چیزا بعد غذا پختن و ظرف شستن چه جوری از دست میره؟ دستکش هم دوست ندارم دستم کنم. هنوز حس میکنم دستم بو میده

تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393سـاعت 10:44 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح همگی بخیر.

دیروز ساعت 10:30 رفتم آرایشگاه. کارم تا 12:10 دقیقه طول کشید. صورتم کلی سبک شد. فردا هم که میرم سرمو رنگ بکنم

دیروز کلا تا شب دپرس بودم. بعد افطار مامان و بابام رفتن دوتا خواهرام رو با بچه هاشون ببرن بگردونن. منم روی زمین دمر دراز کشیده بودم و یکم گریه کردم. بعد رفتم حموم و قالیچه آشپزخونه رو که مامان خیس کرده بود که فردا بشوره رو شستم و تا دوازده بیدار موندم و با گوشیم ور رفتم و لالااااااااااااا

الان حالم بهتره. نمیدونم قراره کجا بریم اما سعی میکنم بهمون خیلی خوش بگذره.

فردا دخترعموی بابا و دخترهاش خونه مون دعوتن. باید فکر کنم چی میتونم واسشون درست کنم

آخر هفته خیلی خوبی رو واستون آرزو میکنم

خدافز

تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393سـاعت 10:50 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح همگی بخیر. مردادماه رو کنار هم شروع میکنیم. انشالله که واسه همه پر از اتفاقای خوب باشه

دیشب رفتم خونه دوستم.نزدیک 9 رسیدم. جاتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت. افطاری هم آش رشته و ماکارونی درست کرده بود. یه ذره نمک هم تو غذاهاش نبود. نصف بچه های هربار دعوت بودن. چون این دوستم با همه رفت و آمد نداره. تا 10:30 نشستیم و بعدش رفتم خونه.

تو راه که داشتم میرفتم دوستم اس داد که ماه عسل رو ببین. گفتم خونه نیستم. امروز صبح دیدمش. خانوم و آقایی بعد از 22 سال به هم رسیدن. سرنوشت جالبی بود. کی قراره جواب این همه سال انتظارو بده؟ میخوام به سپند بگم سال دیگه بریم ماه عسل داستانمونو تعریف کنیم شاید احسان علی خانی واسطه بشه ما ازدباج کنیم

دیگه عرضی نداریم. همش همینا بود.

نیلوی عزیز اگه منو میخونی یه خبر بده. وبتو چرا توکوندی؟ کاش لااقل یه پست میذاشتی

مواظب دلهای مهربونتون باشین

تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393سـاعت 10:10 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح گرمتون بخیر. تنم خیسه اما نمیرم جلوی پنکه که سرما نخورم. کولرمون تمام زحمت خودشو میکشه اما جلوی این گرما کاری ازش بر نمیاد

وقتی به دنیا اومد من ده سالم بود. خان داداشمو میگم. مامان معلم بود و بعد از مرخصی زایمانش وظیفه نگهداریش به عهده ما بود. یه شیفت من و یه شیفت خواهربزرگم. خواهر کوچیکم که خودشم بچه بود و باید از اون هم نگهداری میکردیم. شیرخشک میخورد و کارمون راحتتر بود. دوسالی نگهداریش کردیم و بعد گذاشتنش مهدکودک. سه تاییمون مثه پروانه دورش بودیم. بالاخره بعد سه تا دختر یه داداش به دنیا بیاد معلومه که خیلی عزیز میشه. تمام چیزایی که ما نداشتیم واسه اون فراهم بود. خواست خود ما هم بود چون خیلی دوستش داشتیم. بچه خیلی خوبیه. شاید دلیل خوبیش بزرگ شدن با سه تا دختر باشه. روحیه اش آرومه. مثه پسرای فامیل اعصاب خوردکن نیست. بدیش اینه که خیلی تنبله. وقتی مهمون میاد باید کلی چشم غره برم تا پاشه میزناهارخوری رو تمیز کنه اما باز چیزی از عزیزیش کم نمیشه

صنایع میخونه.رشته ای که من دوست داشتم بخونم و نشد. تشویقش کردم بره صنایع. الانم به زور داره میخونه و واحد پاس میکنه اما رشته شو خیلی دوست داره.

امروز داره میره عسلویه. تا آخر تابستون. مسئول ایمنی یه پروژه اس. دیشب کلی گریه کردم. هر چند پارسال هم دوماه و نیم جنوب بود اما واسم عادی نشده. روز بله برون خواهر بزرگم و روز عروسی خواهر کوچیکم خیلی بهم سخت گذشت. بازم تقدیر اینه که تنها بشم. تخت من و اون دو طبقه اس. تا آخر تابستون تخت بالا خالی میمونه. بغض توی گلومو گرفته.

داداشی خدا به همرات

امروز افطار میرم خونه دوستم. بار اوله که میرم خونه اش. نمیخواستم شکلات بخرم و ببرم. خوشم نمیاد. دیشب واسش کرم کاسترد درست کردم. صب هم پاشدم تزیینش کردم. شب بابا دسر و لباسامو میاره دم مترو و منو میرسونه خونه دوستم

بعد چندماه شلوار جین پامه. دارم میسوزم از گرما

ما بریم دیگه. معده مونم درد میکنه. بریم یه چیزی بریزیم توش آروم بشه

خدافز

تاريخ سه شنبه سی و یکم تیر 1393سـاعت 10:28 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

دعاهاتون مورد قبول درگاه حق

میگم شما اگه کسی پارو پاتون بذاره و جورابتونو کثیف کنه و معذرت خواهی نکنه رو با یه پشت پای ریز تنبیه نمیکنین؟ چرا دختره بهم چپ چپ نگاه کرد؟

دیشب سپند اومد دنبالم. یه مسافتی رو با هم رفتیم. هشتاددرصد راه داشت کاراشو با تلفن پیگیری میکرد. کاش اون هر شب میومد و حتی شده با تلفن حرف میزد. چقدر بده که ما انقد کم همو میبینیم. خوب بگذریم

واسه چهارشنبه صب نوبت اپیلاسیون و اصلاح ابرو گرفتم و واسه جمعه صب نوبت رنگ مو. باید واسه عید فطر خوشگل کنم. عیدفطر رو خیلی دوست دارم و واسم خیلی عزیزه

هر چی مغزمو میچلونم میبینم واقعا هیچ کاری نکردم که بنویسم. مصدع اوقات نمیشم.

پس تا پست بعدی خدانگهدال

تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393سـاعت 10:4 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393سـاعت 10:42 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393سـاعت 10:8 نويسنده آبانه| |

MiSs-A