آبانه،دختر آبان

سلام. خوبین؟

تا اونجا نوشتم که با سپند راه افتادیم طرف رستوران.

سپند بخاطر عملش خیلی از کار دور شده بود. واسه همین تو راه خیلی با تلفن صحبت میکرد. منم ساکت بودم تا راحت کارها رو هندل کنه. ماشین رو پارک کردیم و با آسانسور رفتیم بالا. اون رستوران یه تراس داره که توش پر از صندلی و بالا سرش چتره و بعد سالنشه. وسط سالن میز بیلیارد و کنارش یه درامز و یه پیانو بود. رفتیم تا ته سالن. نشستیم روی یه میز دونفره. به سپند گفتم مگه رزرو نکرده بودی؟ چرا رو میز سرویس نیست؟ فقط دو نفر تو رستوران بودن. بعد سپند گفت برو بشین رو اون صندلی تا مهمونات بیان. چشمام گرد شد. باز سوال نکردم که کیا دعوتن. چند دقیق بعد چشمم افتاد به ته تراس دیدم دوست عزیزم که خونه اش گرمساره از آسانسور اومد بیرون. انقد خوشحال شدم که حد نداشت. اومد و ماچ و روبوسی. شوهرش گوشیش رو جا گذاشته بود اونم چند دقیقه بعد اومد.

نشستیم به حرف زدن که یه دوست دیگه ام که از طریق سپند باهاش آشنا شده بودم هم با نامزدش اومد. دیگه داشتم بال در میاوردم. یه ربع بعد یکی از دوستهای قدیمی من و سپند با خانومش اومد و اخر سر هم یکی دیگه از دوستان که همکار سپند بود با شوهرش اومد. من که در حال سکته کردن بودم. بهش گفتم دیگه کسی نیست که چهار نفر رو نام برد که نتونستن بیان. هر چی بهتون بگم سورپرایز شدم کم گفتم. با اون حالش اصلا توقع نداشتم اینهمه زحمت بکشه

رستوران خاصی بود. اول نوشیدنی خوردیم. بعد ناهار سفارش دادیم. ناهارشون یه مدل سوپ و یه مدل سالاد و پنج نوع غذا بود. خلاصه اینکه همه بچه ها با هم جفت و جور شدن و خیلی بهمون خوش گذشت

بعد ناهار قلیون آوردن و قهوه و چای سفارش دادیم و کیک رو بریدم. تا شیش و نیم رستوران در اختیار ما بود و خیلی راحت بودیم. مثه خونه خودمون بود با این تفاوت که دست به سیاه و سفید نزدم. البته سپند همش در حال مدیریت بود و من خیلی لذت بردم که میتونه از پس مهمونی بر بیاد.

این کیکم

http://s5.picofile.com/file/8152995618/229.JPG

این کادوی دوتا از دوستهای سپند که واقعا دسته گل خوشگلی بود. نتونستم خوب عکس بندازم. تابلو هم گل نقره اس.

http://s5.picofile.com/file/8152975818/221.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8152975784/220.jpg

 

این پیراهن رو دوستم آورد. پهلوهاش کشبافه و خیلی توتنم خوش فرم بود

http://s5.picofile.com/file/8152975742/219.jpg

اینم شال که دوست قدیمی منو و سپند واسم آورد. زحمت کیک رو هم اونا کشیده بودن

http://s5.picofile.com/file/8152975584/215.jpg

این هم اون چیزی که همه منتظرش بودیم.

کادوها تو این سبد بود. اوش شال نقاشی شده هست و سپند سفارش داده بود واسم بکشن

 http://s5.picofile.com/file/8152995534/217.jpg

این خرسم که اسمش آقاشاهینه

 http://s5.picofile.com/file/8152995418/213.jpg

یه دستبند طلا هم سفارش داده که اسم خودم هستش و نمیتونم عکسش رو بذارم.

این هم آخرین هدیه اش که ست انگشتری هست که از قبل داشتم

 http://s5.picofile.com/file/8152995326/214.jpg

نمیدونم با چه زبونی ازش تشکر کنم

باید برم پولامو از تو بالش در بیارم واسه تولدش یه لپ تاپ توپ بخرم.

ممنونم که این روزهایی که واسه من قشنگ بود کنارم بودین و با آرزوهای قشنگتون بارها دلم رو شاد کردین. روی همه تون رو میبوسم و از خدا میکنم آرامش تو زندگی همه برقرار باشه

تو همه این سالها سپند تولد این مدلی واسم نگرفته بود. خدا رو شکر بعد از اونهمه سختی زندگیمون یه آرامش نسبی پیدا کرده.

خدا رو بخاطر محبتهایی که تو زندگی به من داشته شاکرم

خدافس

 

تاريخ شنبه یکم آذر 1393سـاعت 12:57 نويسنده آبانه| |

سلام. روز همگی خوش عزیزای دلم

کامنتها رو تایید نمیکنم. میخوام زودتر اولین پست امروز رو بنویسم بعد آروم آروم تایید کنم.

اول گزارش این دو روز رو مینویسم با عکس. بعد گزارش تولدم با سپند

این عکس صبحانه هایی که آماده کرده بودیم واسه کارگرها

http://s5.picofile.com/file/8152975868/223.jpg

خدمت شما عرض شود که گفتم که تا رسیدم شرکت دیدم دوست گلم از مشهد واسم بسته پستی فرستاده. توی بسته این بود

http://s5.picofile.com/file/8152975668/216.jpg

که این توش بود

http://s5.picofile.com/file/8152976084/226.jpg

کیکی که واسه بچه ها خریده بودم این بود

http://s5.picofile.com/file/8152976876/228.JPG

کیک رو بریدیم و پسرها بهم کادو پول دادن و همکار کناریم این رو بهم داد.

http://s5.picofile.com/file/8152975926/224.jpg

ساعت دو آماده شدم و یه نیم بوت خوشگل پاشنه مدادی آورده بودم، اون رو پوشیدم و گل سینه طلا هم دارم اون رو هم زدم و ساعت دو سپند اومد دنبالم. یه رستوران توی پاسداران هست که باید رزرو کنین بعد برین. رفتیم اونجا.

جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. همونجا کیک بریدم و ساعت هفت و نیم خونه بودم.

مامانم کادو بهم این رو داد. واسه درست کردن کیک و ژله من ظرف استیل نیاز دارم. یه دونه داشتم که مامان ست کامل واسم خرید

http://s5.picofile.com/file/8152975718/218.jpg

دوتا خواهرام هم بهم پول دادن. خلاصه تعریفی ها رو کردم و رفتم تو آشپزخونه مشغول درست کردن کاپ کیک شدم.

خدا پدر و مادر آقای تک زاده رو بیامرزه. واقعا پودرکیکش خوبه. دخترخاله ام اون روز میگفت من عاشق کیک شکلاتی های تو هستم. منم لو ندادم.

دیروز ظهر خواهرام خونمون بودن و خیلی خوش گذشت بهمون.

این هم کیکم.

http://s5.picofile.com/file/8152976034/225.jpg

بعد از ظهر هم درس خوندم و یه سر رفتیم بیرون. یه ماگ واسه شرکت خریدم که عکسش رو میذارم.

این هم جاکلیدی جدیدم. شبیه خواهرزاده کوچیکمه

http://s5.picofile.com/file/8152975834/222.jpg

فعلا اینا رو داشته باشید. برمیگردم

خدافظی موقت

 

تاريخ شنبه یکم آذر 1393سـاعت 11:2 نويسنده آبانه| |

سلاممممممممم

حالتون شیکه؟

روبراهین؟

آقا من خیلی خوشحالم. یه عالمه انرژی مثبت بهم رسیده

دیشب که خونه سپند رفته بود جلسه. تا نه و نیم باید اونجا میموند. همینجوری تو مترو گوشیمو دراوردم و دیدم یه ساعت قبلش یه اس خیلی قشنگ بهم داده. خداوکیلی اگه هیچی هم کادو واسم نخره همون پیامکش واسم کافیه با ساده ترین عبارات تولدم رو تبریک گفته بود.

رفتم خونه و اصلاح و موتکونی انجام دادم. زودتر هم خوابیدم که سرحال باشم. الان یادم افتاد زیر ابروهام رو گذاشته بودم واسه صبح که یادم رفت بردارم. مهم نیست هیچی نمیتونه خوشی امروزم رو خراب کنه

صب از بیست دقیقه به هفت پاشدم. مامان از ساعت شیش تخم مرغ ها رو گذاشته بود تو قابلمه بزرگ و با شعله کم آبپز شدن. فقط دوتاشون شکست. باباجونی رفت نون لواش خرید. چهارتا فلاسک چای آماده کردیم و تو کیسه فریزر یه نمک و یه چاقو و دوتا شکلات و یه نون و یه تخم مرغ گذاشتیم. عکسش شنبه.

رفتیم محل ایستادن کارگرا. خدا میدونه چقدر خوشحال شدن. انگاری اونا که دارا ترن حریصترن.تو نذری های محرم چه صحنه های بدی دیدیم.  چندتاشون بیشتر جلو نیومدن اونم خیلی مودبانه. همه سرجاهاشون بودن و من و بابا صبحانه شون رو دادیم. خدایا شکرت بابت پدر و مادرم که همیشه حمایتم کردن.

منو گذاشتن مترو و رفتن خونه. اومدم از کافه فرانسه یه کیک خریدم. رسیدم شرکت دیدم دوست نازنین مشهدیم واسم یه بسته فرستاده. همکارم گفت بازش کن منم خوشم نمیاد باز کنم. عکس کیکها و کادوها رو حتما واستون میذارم

من هنگام اذان مغرب بیست و نه آبان شصت و یک تو شهر زیبای اهواز زیر بمباران به دنیا اومدم.

روزگار خوبی داشته باشید عزیزای دلم

از محبت همه تون تشکر میکنم و میبوستون

خداحافظ

تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393سـاعت 10:40 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح همه بخیر و شادی

ببخشید دیروز کامنت تایید نکردم. از دوازده رفتم دانشگاه و دوتا کلاس رفتم. نه و ربع رسیدم خونه.

خوبین؟ چه حال چه خبر؟

زندایی ما عین آوار خراب شده روی سرمون. خواهر بزرگم هم تعارف فرمودن که به دخترت بگو بیاد اینجا. خونه خودش که نیست تعارف خونه مارو میزنه.

دیشب تا رسیدم شام خوردم و با همه خستگیم کاسه برداشتم و موهامو رنگ کردم. هلاک شدم. نمیدونم چه غلطی کردم که رنگش با دفعات قبل فرق داره. بهرحال که خوب شده.

نمازم رو ساعت یازده خوندم. همچین پرونده نمازم رو آخر همه میندازم رو پرونده همه که خدا اولی بررسیش کنه(اندر فواید نماز آخر وقت) .

زنداییم چون مربی باشگاهه عادت داره صبحا زود پاشه. نیشش هم تا بناگوشش بازه. برعکس من وقتی بیدار میشم سگ درسته قورت دادم. دلم میخواد تو تنهایی صبحانه مو بخورم و برم سرکار. اعصاب ندارم.

امشب برم خونه یکم به خودم برسم. فردا صبح هم یه برنامه دارم. بخاطر تولد سی و دو سالگیم(خیلی بزرگم،نه؟) میخوام سی و دوتا صبحانه به کارگرهای ساختمونی که سر چهارراه میشینن بدم. این رو گفتم که اگه خودتون دوست دارین بقیه رو تو شادی تولدتون شریک کنین یا عزیزی دارین که از دست رفته واسه روز تولدش این کار رو بکنین. چای و تخم مرغ آب پز و نون بهشون میدم. نونش رو هم خواهر بزرگم گفته میخره. خواهر کوچیکه هم وظیفه خرید کردن رو داشته و فردا صب میاد با هم بریم پخششون کنیم.روز پنجشنبه اس و انشالله ثوابش هم برسه به روح مادربزرگ و پدربزرگم.

خوب دیگه برم کامنتهاتونو تایید کنم و به کارام برسم.

واسم انرژی مثبت بفرستید

خدافش

تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393سـاعت 10:14 نويسنده آبانه| |

سلام.

این چند روز خیلی سیاه شدم. همه اتفاقهای دورم بیماری و مرگ شده و خودم هم حال مساعدی نداشتم. به نظرم دو روز مونده به تولدم نباید انقد ناراحت باشم.

تولد پارسالم سپند نمایشگاه داشت و سرش شلوغ بود. چند روز قبلش دعوامون شد. دست اون بنده خدا نبود. کلا من دلم میخواد همه چیز خیلی مرتب و برنامه ریزی شده باشه اما همیشه اتفاقایی می افته که نمیشه.  اتفاقا فردای تولدم اومد و یه سفره خونه رفتیم و خداییش هم لحظات خیلی خوبی داشتیم. از اون به بعد دیگه هیچی رو سخت نگرفتم. واسه هیچ مراسمی اعصاب خودم و اون رو خورد نمیکنم. اگه یادتون باشه پارسال یادتون باشه تولد سپند جایی دعوت داشت و من واسه اینکه روز خوبی کنار هم داشته باشیم صبحانه رفتیم نایب.خیلی هم جالب بود وخوش گذشت

الان هم سپند اصلا حالش مساعد نیست. اولش دیدم که حالش خوب نیست ناراحت شدم.چرا عملش رو این هفته گذاشته بود؟اما میدونم که توانایی رانندگی و نشستن زیاد رو نداره. اما حالا میگم بذار اگه یه ساعت هم با هم باشیم اون یه ساعت خوش بگذره. 

دیروز رفتم دانشگاه. طفلی سپند اومد و همدیگه رو دیدیم . چقدر دلم واسش تنگ شده. من که رسیدم اون پشتش به من بود. خیلی خوب شده بود. وقتی برگشت دید من با نیش باز نگاهش میکنم گفت ببند دهنتو. مثه چوبین داری میخندی آخه خیلی خوب شده بود. من رفتم دانشگاه و اون برگشت خونه.

استاد زمان میان ترم ریاضی رو مشخص کرد. پنجشنبه هفته آینده. اعصابم خورد شد. پنجشنبه من و سپند رو خراب کرد مردک.

زنداییم دیشب اومد خونمون. میخوام موهام رو رنگ کنم. خوشم نمیاد تو دست و پام باشه. کاش بره خونه دخترش منم راحت بشم.

مردم تو چه فازی هستن. دختره تو مترو کنارم وایساده بود. به دوست پسرش تلفنی میگفت مامانم گفته جمعه بیاین اما من راضی نیستم. آخه تو از سرکار میای و خسته ای. با این خستگی باید پاشی بری شیرینی بخری. پسره بهش گفت مگه باید شیرینی بیارم؟ دختره هم گفت فقط بخاطر شیرینی میگم بیا وگرنه خودتو که هر روز میبینم. مردم چه نازی میکنن ها. اگه سپند بخواد بیاد ساعت 3 صبح هم تصمیم بگیره مامانش من میگم آماده ایم. تمام کارش جاروبرقی کشیدن خونه و خریدن 4-5 کیلو میوه و دم کردن چایه. اونم کار نیم ساعته. تا مامانش تنبونش رو بکشه بالا خونه ما آماده اس. پاشونو بذارن تو خونه همه درها قفل میشه و عاقد رو از تو کمد در میاریم تا همونجا عقدمون کنه. والله

خوب دیگه برم سرکارم. روز خوبی داشته باشید

خدافچ

 

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393سـاعت 11:14 نويسنده آبانه| |

سلام.

این چند روز خیلی سیاه شدم. همه اتفاقهای دورم بیماری و مرگ شده و خودم هم حال مساعدی نداشتم. به نظرم دو روز مونده به تولدم نباید انقد ناراحت باشم.

تولد پارسالم سپند نمایشگاه داشت و سرش شلوغ بود. چند روز قبلش دعوامون شد. دست اون بنده خدا نبود. کلا من دلم میخواد همه چیز خیلی مرتب و برنامه ریزی شده باشه اما همیشه اتفاقایی می افته که نمیشه.  اتفاقا فردای تولدم اومد و یه سفره خونه رفتیم و خداییش هم لحظات خیلی خوبی داشتیم. از اون به بعد دیگه هیچی رو سخت نگرفتم. واسه هیچ مراسمی اعصاب خودم و اون رو خورد نمیکنم. اگه یادتون باشه پارسال یادتون باشه تولد سپند جایی دعوت داشت و من واسه اینکه روز خوبی کنار هم داشته باشیم صبحانه رفتیم نایب.خیلی هم جالب بود وخوش گذشت

الان هم سپند اصلا حالش مساعد نیست. اولش دیدم که حالش خوب نیست ناراحت شدم.چرا عملش رو این هفته گذاشته بود؟اما میدونم که توانایی رانندگی و نشستن زیاد رو نداره. اما حالا میگم بذار اگه یه ساعت هم با هم باشیم اون یه ساعت خوش بگذره. 

دیروز رفتم دانشگاه. طفلی سپند اومد و همدیگه رو دیدیم . چقدر دلم واسش تنگ شده. من که رسیدم اون پشتش به من بود. خیلی خوب شده بود. وقتی برگشت دید من با نیش باز نگاهش میکنم گفت ببند دهنتو. مثه چوبین داری میخندی آخه خیلی خوب شده بود. من رفتم دانشگاه و اون برگشت خونه.

استاد زمان میان ترم ریاضی رو مشخص کرد. پنجشنبه هفته آینده. اعصابم خورد شد. پنجشنبه من و سپند رو خراب کرد مردک.

زنداییم دیشب اومد خونمون. میخوام موهام رو رنگ کنم. خوشم نمیاد تو دست و پام باشه. کاش بره خونه دخترش منم راحت بشم.

مردم تو چه فازی هستن. دختره تو مترو کنارم وایساده بود. به دوست پسرش تلفنی میگفت مامانم گفته جمعه بیاین اما من راضی نیستم. آخه تو از سرکار میای و خسته ای. با این خستگی باید پاشی بری شیرینی بخری. پسره بهش گفت مگه باید شیرینی بیارم؟ دختره هم گفت فقط بخاطر شیرینی میگم بیا وگرنه خودتو که هر روز میبینم. مردم چه نازی میکنن ها. اگه سپند بخواد بیاد ساعت 3 صبح هم تصمیم بگیره مامانش من میگم آماده ایم. تمام کارش جاروبرقی کشیدن خونه و خریدن 4-5 کیلو میوه و دم کردن چایه. اونم کار نیم ساعته. تا مامانش تنبونش رو بکشه بالا خونه ما آماده اس. پاشونو بذارن تو خونه همه درها قفل میشه و عاقد رو از تو کمد در میاریم تا همونجا عقدمون کنه. والله

خوب دیگه برم سرکارم. روز خوبی داشته باشید

خدافچ

 

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393سـاعت 11:14 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

تو شرکت داریم تغییر دکوراسیون میدیم. یه گاوصندوق زیر میز منه. جای پاهام نیست اما از اونجا که خیلی کارمند خوبی هستم هیچی نمیگم. پامو گذاشتم روش. خیلی سخت نشستم.

دیشب رفتم یکم لوازم شیرینی پزی خریدم. یه بسته پودرخامه خریدم 1000تومن. قبلا یادمه حدود سه چهارتومن بود. چند قلم جنس شد 44500. رفتم تو مترو یکی یکی نگاهشون کردم دیدم پودرخامه 10000تومنه. خیلی همه چیز گرون شده.

سپند امروز میخواست بیاد دفتر. کاش بمونه خونه و استراحت کنه.

خبر خاصی نیست.

من برم. همه دور میز من جمع شدن. یکی از بچه ها داشت پست منو میخوند

خدافظ

تاريخ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393سـاعت 10:56 نويسنده آبانه| |

سلام.

صبحتون بخیر و شادی.

همین الان از دانشگاه اومدم. تشییع جنازه مرحوم پاشایی بود. چقدر شلوغ بود ولیعصر.

حال سپند خیلی خوب نیست. نشست و برخاستش خیلی سخته. عملش ساکشن بود. عکس دوتا ظرفی که چربی ها رو کشیده بودن بیرون و خونی بود رو واسم فرستاد. دلم ریش شد. 

مامانم یه هفته اس مریضه. دوبار هم دکتر رفته. طفلک اصلا جون به تنش نیست. بابا چشم نخوره ظرفا رو دیشب شست.

صبح که رفتم دانشگاه و منتظر آسانسور بودم  یه خانومی تو دانشگاه کار میکنه که نمیدونم کدوم بخشه اما اداری بود رو دیدم. از اون چادری خفنها اما بسیار اجتماعی و نازنین. همیشه با بچه ها بگو بخند میکنه و بامحبته. اصلا تذکر هم نمیده. شروع کردیم در مورد مشکلات دانشگاه صحبت کردیم. یه دختر گفت وااااای ساعت هفت و نیمه و خیابون ولیعصر ترافیک بود واسه مراسم تشییع. تا ساعت 9 چی میشه. یه دختر از اون پشت گفت واااا چرا واسه شهدا نمیان. فقط واسه اینجور آدما میان. خانومه نگاهش کرد و گفت کی گفته؟ واسه شهدا هم مردم میرن. دختره چادری بود و فکلش هم بیرون بود. خواستم بگم اون شراره های آتیش رو بپوشون بعد جوش شهدا رو بزن. قبلن ها تو وبلاگم گفته بودم چرا بعضیا عادت دارن عقاید خودشون رو به خورد بقیه بدن. هنوز هم میگم. احترام به شهدا که بخاطر ماها از خودشون گذشتن واجبه اما دلیل نمیشه زندگی و تفکرات همه مون شبیه هم باشه. 

بگذریم

گریه واسه مرتضی پاشایی فقط واسه دل خودمونه. به عنوان یه مسلمون یه حرفی میزنم هرکی دوست نداره اهمیت نده. اگه دوست دارین واسه اون کاری بکنین بعد نماز عشا نماز وحشت واسش بخونین. خیلی ساده اس. تو نت سرچ کنین. صلوات و سوره جمعه هم یادتون نره. امشب منتظر دعای خیره. یه کاری کنیم که روحش به آرامش برسه

اون آدم آشغالی که از لحظات آخرش فیلم گرفته و تو یوطوب گذاشته خیلی بی وجدانه. جای این عمل زشت اگه دم گوشش تلقین میخوند خیلی بهتر بود. امیدوارم دست از کارهای زشتمون برداریم. از همه چیز که آدم فیلم نمیگیره. با عمه و خاله میرن اعدام نگاه میکنن بعد فیلم میگیرن و بارها نگاهش میکنن. این چه فایده ای داره؟ فقط ادعامون میشه که خیلی آدم حسابی هستیم

پناه میبرم به خدا

شاد باشید. خدا نگهدار

تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393سـاعت 11:54 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه بیست و چهارم آبان 1393سـاعت 11:16 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393سـاعت 10:37 نويسنده آبانه| |

MiSs-A