آبانه،دختر آبان

سلام. صب بخیر

خیلی شلوغم بچه ها. کارهای شرکت یکی دو روزه زیاد شده.

بکشم خوشگلم کن. صب بارونی سفیده رو پوشیدم. زیرش یه تیشرت پوشیدم که جنسش پلاستیک زیاد داره. یخ زدم تا رسیدم شرکت. یه عالمه هم جیش دارم. واسه اینکه مشکی هم پوشیده باشم روسری و کیف و کفش و شلوارم مشکی شد. از شنبه هم خط چشم ممنوع

سپند خیلی بدفرم مریضه. دلم سوخت واسش. گناه داره. دلم میخواد یکم بریم خرید اما اگه حالش خوب نباشه کنسل میکنم.

شاید فردا با خواهرجونم بریم سپهسالار. بوت واسه سرکارم میخوام بخرم. فک کنم اونجا قیمت مناسب پیدا بشه.

دوستای گلم بهترینها رو واستون آرزو میکنم. خوش بگذره بهتون

خدا نگهدار

تاريخ پنجشنبه هشتم آبان 1393سـاعت 11:29 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

دیروز رفتم دانشگاه و دوباره اومدم شرکت. خیلی خسته کننده اس اما ما سرباز جان برکفیم.

رسیدم خونه دیدم مامان مریضه و تو هال خوابیده. من و بابا شام خوردیم و داداشم اومد خونه و لباس عوض کرد و رفت هئیت. من و بابا یکم تی وی نگاه کردیم و واسه اینکه مامان استراحت کنه رفتم تو اتاق.

سپند مهمون کاری داشت و اونا رو دعوت کرده بود رستوران. منم دوش گرفتم و نماز خوندم و رفتم تو وایبر و ویچت و واتسپ و فیزبوگ و وایبر و ویچت و واتسپ و فیزبوگ ووایبر و ویچت و واتسپ و فیزبوگ ووایبر و ویچت و واتسپ و فیزبوگ و...

دیگه اشکم داشت در میومد از بیکاری. خواهر هام هم نبودن. ساعت یازده زنگیدم به سپند و پاچه شو جویدم. یازده و ربع رسید خونه و یکم حرف زدیم و من انرژیم تموم شد و خوابیدم.

قبل اینکه مامان بره اصفهان همکارش زنگید و یه خواستگار واسه من معرفی کرد. پسره راهبر مترو هستش. همون راننده مترو. البته با راننده تریلی فرق دارن ها. چون اینا یا مهندسن یا تکنسین. من تا مامان شرایطشو گفت جواب منفی دادم. البته خوب اونم فقط انتقال داد بهم. حرفم اینه. حالا هر وقت یه راهبر خوشگل قد بلند میبینم میگم ای وای همین بوده حتما. بعدش میگم نه بابا این که سرش دعواس. خودش ده تا تو آستینش داره. هر وقت یه سیاه سوخته زشت میبینم میگم حتما این بوده که سپرده به این و اون واسش زن پیدا کنن. خلاصه اینکه تخیلاتم قویه.

روز خوبی داشته باشید. خدانگهدار

تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393سـاعت 10:21 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح بخیر

دیروز مدیرمون ناهار داد. سالگرد پدربزرگشون بود. منم راه افتادم تو شرکت گفتم تولده بابامه، به همه تون ناهار دادم. تشکر کنین.

ساعت چهار رفتم دانشگاه و دیدم درس اونا از کلاس ما عقب تره. استاد گفت برو و جلسه بعد بیا. منم رفتم خونه. شیش خونه بودم که اصلا لطفی نداشت. قرار بود خواهرم بچه شو بیاره پیش من وگرنه میموندم با سپند میرفتیم ددر.

روز جمعه با برادرم دعوای کوچیکی کردم. مامان از اینکه حرفمون شده ناراحت شد. اگه دلیلش رو میپرسید میفهمید اون مقصره. اما میدونین الان چه وضعیه؟ من و داداشم آشتی هستیم. مامان و داداشم و دل و قلوه میدن اما مامانم با من یه کلام حرف نمیزنه. کلا خاندان ما وحشتناک پسر سالارن. مهم نیست پسر چه موقعیتی داشته باشه اما بهرحال بهتر از دختراشون هستن. مامان منم از این قاعده مستثنی نیست. البته هر وقت داداشم اذیت کنه میگه تقصیر توئه و تو حمایتش میکنی اما وقتی با هم خوبن ما دختراش مو هم حساب نمیشیم

خونه که رسیدم دوش گرفتم و نماز خوندم و نشستم پای درسم تا خواهرام با شوهراشون اومدن. خواهر کوچیکه واسه بابا سیگار خریده بود و خواهر بزرگه پیراهن. لطفا نگین سیگار ضرر داره که خود بابا سیگاریه. بعدش هم انقد واسه پیراهن تعارف کردن که چرا خریدی که خواهرم شرمنده شد اما سیگار و نوشابه من رو با آغوش باز پذیرفتن. هدیه باید به دل بشینه.

قرعه کشی واممون هم انجام شد و شوهرخواهرم برنده شد. شوهر همونی که اون ماه برنده شده بود. خانواده خوش شانس

بچه ها که رفتن منم جمع و جور کردم و به سپند شب بخیر کوتاهی گفتم و خوابیدم. از عقدکنون دخترخاله ام خیلی اعصاب سپند رو ندارم. اونم سرش گرمه کارشه و از صب تا شب چند دقیقه بیشتر حرف نمیزنیم و من از این بابت خوشحالم. دلم میخواد تو خودم باشم. نگاه نکنین انقد واسه شما حرف میزنم اما کلا حوصله ندارم

همه رو به خدا میسپارم. خدا به همراهتون

تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393سـاعت 10:21 نويسنده آبانه| |

سلام. روز خوش و خرم

در راستای تغییرات تو شرکت من کلاس فردا بعد از ظهرم رو انداختم امروز بعد از ظهر. چه بد شد سه روز و سه کلاس

امروز تولد باباجونمه. دیشب واسش کادو خریدم

http://s5.picofile.com/file/8148071200/186.JPG

خوب چیزی خریدم که خیلی دوست داره دیگه. کلی شاد شد

دیشب تو وایبر به سپند تو وایبر گفتم چرا واسم کرم ابریشم نمیخری؟ میگه یا پیغمبر. خوب چرا بابات نخریده؟ گفتم بچه بودم حتما میترسیدم. الان میخوام. دیگه قرار شد فصلش که شد واسم ده تا دونه کرم ابریشم بخره. ببریمشون پارک پردیسان بازی کنن. 

امشب قرعه کشی وام فامیلیمونه. امیدوارم هر کی بیشتر بهش نیاز داشته باشه انتخاب بشه.

آقا دیروز زنگ زدم به همکار رشت که تازه یه ماهه میشناسمش. بهش میگم آقای محمدزاده. میگه جان محمدزاده(با لهجه غلیظ رشتی بخونین). داشتم کهیر میزدم. یهو چه خودمونی میشن مردم. پووووووف

مدیرمون امروز ناهار میده. نمیدونم به چه مناسبته اما خوب خیلی استقبال کردیم.

برم سرکارم دیگه.

سلام برسونین. خدافس

تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393سـاعت 10:46 نويسنده آبانه| |

سلام

صب بخیر

چه خبرا؟ بچه هایی که آپ نمیکنن یا سر نمیزنن کجان؟ بگین اگه جای خوبی جز نت هست ماهم بریم. والله.

از هفت و نیم کلاس داشتم و لازم به ذکره کلاس کله سحر خره.

شهر سیاه پوش شده و واسه من که دلم همیشه گرفته اس غم مضاعف شده

یه عروسی دیماه داریم و یه عروسی که عروسی دخترخاله ام باشه بهمن ماه. اولیش دوست صمیمی خواهرمه. میتونم کت و سارافونم رو که بهار خریده بودم رو واسه هر دو مجلس تنم کنم. دعوام نکنین ها اما خیلی استرس دارم. یه کفش پاشنه ده سانت مشکی میخوام. یه کیف دستی مشکی. یه شال مشکی و سفید. واسه حنابندون دخترخاله ام هم یه لباس نیمه رسمی باید بخرم. بدیش اینه که مجالش همه مختلطن و همه چی نمیشه پوشید. واسه عروسی دخترخاله ام احتمالا اصفهان میرم آرایشگاه. فقط میک آپ. آخرشم میدم کاکلهامو سشوار بکشه که خوب وایسن. اصفهانیا هلپ می. آرایشگاه معروف میخوام با کار خوب و آرایش لایت.

نیاز به چندتا شال تک رنگ واسه زمستون دارم. یه دونه بوت هم میخوام

قرض از اینهمه روضه و مصیبت اینه که واسم انرژی بفرستید. احتیاج به دو میلیون پول بی زبون دارم. از حقوقم هم نمیتنوم برداشت کنم که واسش برنامه ریختم. دعا کنین خشتک آسمون پاره بشه و منابع لازم تامین بشه که من بتونم بریز و بپاش کنم. البته خواهرم و سپند پیشنهاد قرض دادن بهم اما نمیخوام. ترجیح میدم قرض نگیرم. کلا که به این صورته زندگی ما

فردا تولد بابامه. چند روز بعدش تولد یه سالگی خواهرزاده کوچیکمه. بابا رو میبوسم به کوچیکه پنجاه تومن پول میدم. به نظرتون خوبه؟

رئیس اومد. ما بریم دیگه

خدافظ

تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393سـاعت 11:18 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح اول هفته تون بخیر و شادی

یه تغییراتی توی شرکت ایجاد شده که حجم کار من رو بالا برده. روزانه نویسی برقراره اما اگه یهو نیست و نابود شدم نگران نشین.

پنجشنبه با سپند رفتیم ناهار. بعدش طبقات زیرین مجتمع چندتا فروشگاه برند بود که دور زدیم. بعد رفتیم مرکز خرید پالادیوم تو زعفرانیه. چندتا از فروشگاههاش بیشتر افتتاح نشده بود. یه طبقه اش هم که هایپر مارکت بود. از همون بیرون دیدم که پودر ژله دراژه 1550 تومن بود اما جلوی خودم رو گرفتم و نرفتم تو.

بعدش گفت کجا بریم؟ گفتم تو جردن یه جا هست تعریف بستنی دارکش رو زیاد شنیده بودم. رفتیم خوردیم و بعدش من رفتم خونه. به قول خودش هفته خوبی بود و چندجا تونستیم بریم. میدونین دلیلش چی بود؟ آقا ساعت 6 باید جایی میرفت واسه همین کلی سر من رو گرم کرد که یادم بره داره میپیچه. عجب زرنگن این مردا

اومدم خونه و کار خاصی نداشتیم منم یه عالم درس خوندم و زود خوابیدیم

صبح پاشدم درس خوندم و ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم و بعدش یه کیک هویج درست کردم که همه عاشقشن.

http://s5.picofile.com/file/8147714050/182.JPG

بعد بازم درس خوندمو خواهرزاده ام که غذا نمیخورد رو با خواهر کوچیکه بردیم بیرون شاید یه چیزی بخوره. طفلی بدنش عفونت داشت و هیچی از گلوش پایین نمیرفت.

وقتی برگشتیم مامان اینا از اصفهان اومده بودن و خواهر بزرگم ماکارونی درست کرده بود.

مامان کلی شیرینی و میوه آورده بود واسمون. ما رسم داریم بعد از یه مراسم شیرینی و میوه های باقیمونده رو بین مهمونا که مسافرن تقسیم کنیم.

واسه سپند زرشک پلو با مرغ و کیک هویج و میوه و ماست و نوشابه آوردم. ساعت 2 میاد از من بگیره

خوب زحمت رو کم کنم

خدافز

 

تاريخ شنبه سوم آبان 1393سـاعت 11:2 نويسنده آبانه| |

سلاممممم

واااااااااای بچه ها. عجب صحنه ای بود. خوار مادر راننده اتوبوس تو هوا بود. عین استادیوم آزادی فحشهای رکیک میدادن تو اتوبوس. سرچهارراه ولیعصر اتوبوس پست چراغ قرمز بود. یهو یه مرده داد زد برو... . د حرکت کن ... . و به سمت راننده رفت در حالی که میگفت ... و ... و ...(جای سه نقطه فحش رکیک جایگذاری کنین). منم که نمیخواستم اعصابمو خورد کنم از اتوبوس پیاده شدم و رفتم اتوبوس بعدی. والله. مردم چه بی ادبن به مولا.

دیروز واسه ناهار مامان دوتا فلفل سبز خیلی بزرگ واسم گذاشته بود. تند بود اما دوست داشتم. آخر غذا یه فلفل ریز نازک کنار غذای یکی از بچه ها بود. اون رو هم خوردم. انقد سوختم که حد نداشت. از دیروز ظهر دهنم و لبهام داره میسوزه. تنم هم آتیش میگیره. دیشب مامان گفت کاسنی بخورم و قرص حساسیت اما زیاد فایده نداشت. هنوز هم میسوزه

خدمت شما عرض شود که دلمون واسه مامانمون تنگ شده. دیشب یکم خونه رو مرتب کردم. بقیه اش موند واسه امروز.

امروز بریم دور دور و از فردا از سکوت خونه استفاده کنیم و درس بخونیم

آخر هفته خوبی داشته باشید

خدافس

تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393سـاعت 10:50 نويسنده آبانه| |

سیلام.

نرفتما. احتمالا شنبه میرم. هوای زنجان دیروز خوب نبود . خودمم نه و نیم شب رسیدم خونه. خیلی خسته بودم. دیگه بی خیال شدم

دیشب عروسی همکارم بود. میخواستم کلاس دومم رو نرم و برم عروسی اما حسش نبود. همون پسره که متولد 72 بود. البته خیلی هم واسم مهم نبود. کادو رو که باید بهش بدیم. با خستگی ارزش نداشت رفتن.

خبر خاصی نبود کلا.

این کوتاهترین پست منه.

خدافظ

تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393سـاعت 10:46 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393سـاعت 10:20 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393سـاعت 13:37 نويسنده آبانه| |

MiSs-A