آبانه،دختر آبان

سلام

من ساعت 2:30 رسیدم از بندرعباس

ساعت 3:30 خوابیدم. سرکارم و خیلی شلوغ و خسته. اجازه بدین حالم خوب بشه میام گزارش روز خیلی خیلی خوب رو واستون مینویسم.

ممنونم

ضمنا دانشگاه آزاد هم قبول نشدم. حالم خیلی گرفته اس

تاريخ دوشنبه دهم شهریور 1393سـاعت 12:35 نويسنده آبانه| |

سلام.

روز همگی خوش. واستون بهترینها رو آرزو میکنم

این پستی که الان مینویسم همون پستی هست که واسه سه شنبه قولشو داده بودم اما امروز مینویسم که بیشتر منتظر نمونین

اون همه مخفی کاری بخاطر جشن سالگردمون بود که الان میخوام باهاتون شریک بشم

5شنبه من یه شال ابریشم که سپند پارسال واسه تولدم خریده بود و با کیفش ست بود رو سرم کردم. البته با یه شال دیگه از خونه اومدم بیرون و اینو تو شرکت سرم کردم چون انقد لیز بود که باید با پونز به مغزم وصلش میکردم که نیفته از سرم. نزدیک 2 بود که آرایشمو تجدید کردم و موهامو بافتم و از جلو انداختم و البته شالم هم جوری سرم بود که موهام پیدا نبود فقط محض اینکه یه کاری کرده باشم موهامو بافتم. حسابی هم ادکلن زدم و کفش پاشنه دار هم پام کردم و رفتم پایین.  بالاخره باید با روزای عادی یه فرقی داشته باشه دیگه

رفتیم شهرک غرب رستوران رمان. تا سپند ماشین رو پارک کنه من رفتم از وی آی پی یه کیک کوچولو خریدم

http://s5.picofile.com/file/8137882700/106.jpeg

رفتیم تو رستوران و غذا رو سفارش دادیم و شمع روی کیک رو گذاشتیم و عکس انداختیم

کادو ها رو باز عوض بدل کردیم. اول سپند کادوشو باز کرد که اینا باشه

http://s5.picofile.com/file/8137881534/102.jpeg

http://s5.picofile.com/file/8137881600/103.jpeg

این عکسا رو توی خونه گرفتم

کادوش هم این بود

http://s5.picofile.com/file/8137881518/101.jpeg

اینم کادوی من. روسری و بلوز و دستبند چرم مارک نیمانی. موندم که روسری رو سرم کنم یا قابش کنم. اگه کسی تونست روی بلوزمو بخونه بگه چی نوشته. من که نتونستم بخونمش

http://s5.picofile.com/file/8137881700/104.jpeg

http://s5.picofile.com/file/8137882592/105.jpeg

http://s5.picofile.com/file/8137882834/109.jpeg

یه کادوی دیگه هم داشتم. چون نمیخوام بگم چندساله با هم دوستیم اینجوری توضیح میگم. مثلا فک کنین ما 5 ساله دوست هستیم. قرار شد که 5تا کادو نهایتا به ارزش 500 تومن تا آخر شهریور به حساب سپند بخرم. اگه 7 سال باشه ارزششون 700 تومن. و اونجا بود که دعا کردم کاش 32 سال بود با هم دوست بودیم که بشه 3200000 تومن

رفتیم اولیشو خریدیم که یه ریمل اورآل بود. یه کرم دور چشم و یه صندل تخت واسه مهمونی هم انتخاب کردم که هفته بعد بخرم. دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه

بعدش تیراژه یه دور زدیم و من رفتم خونه.

خاله اینا خونه خواهرم بودن. من رو تخت دراز کشیدم و تو نت چرخیدم. ساعت 9 بود که رفتیم پارک شام خوردیم و به سرعت رفتیم خونه و تا 1 وراجی کردیم

خاله جان ساعت 12 برگشتن اصفهان و ما در سایه دختردایی نازنینمون تا شب اوقات سپری کردیم. کلا عصر کسل کننده ای بود

اینم شرح ماوقع که اونجوری نشد که دوست داشتم

به بزرگی خودتون ببخشید

سپند امروز رفت مشهد و فرداشب برمیگرده. من هم فردا میرم بندرعباس و پست بعدی باشه واسه دوشنبه

خدا به همراهتون

تاريخ شنبه هشتم شهریور 1393سـاعت 12:44 نويسنده آبانه| |

سلام. روز همگی خوش

دخترای گل و گلاب روزتون مبارک. امروز مال ماس و اون کارایی که دوست داریم رو میکنیم. واسه خودمون کادو میخریم. خودمونو به شیرینی و بستنی دعوت میکنیم. میریم آرایشگاه و خوشگلاسیون میکنیم و خلاصه نمیذاریم امروزمون مثه روزای دیگه باشه. مگه نه؟

امروز 5شنبه اس و انشالله قراره خیلی خوش بگذره

تا یادم نرفته بگم یکشنبه قراره برم بندرعباس. صبح میرم و شب برمیگردم.

درمورد چالش هم دو نفر رو دعوت میکنم. کاکتوس عزیز و خاتون نازنین اگه دعوت منو بپذیرن خوشحال میشم

از تبریکات دیروزتون خیلی ممنونم. بعد از کار قراره با سپند بریم سالگردبازی.

پریروز خواهرم گفت خاله و دوتا دختراش از اصفهان قراره بیان. منم همون شب کادو سپند و شالی که میخواستم سر کنم و کفش پاشنه دار و وسایل لازم رو آماده کردم و تو کمد جاسازی کردم که امروز تابلو نشه. دیشب اومدن و من خیلی عادی بودم. کار خاصی هم نداشتم.

صبح بیدار شدم تا رفتم دستشویی دیدم دخترخاله بزرگم داره راه میره تو خونه.دردسرتون ندم تا ساعت 8 دوتا شون به اضافه خاله و مامان مشغول چوب زدن زاغ من بودن. منم کمتر آرایش کردم و اطلاع دادم که شرکت کار دارم و دیرتر میام که همه کلی هم غر زدن. اما واسه من از همه چیز مهمتر امروزه.

همین دیگه. خیلی چیزی به ذهنم نمیرسه. فقط این جامونده که بگم تو وبلاگ من قدم همه سرچشم اما هر کی بامن حال نمیکنه لطفا نیاد بخونه. زور نیست. بعد بیان نظر بذارن و بهم تذکر بدن. اوکی؟ هر کی سرش به کار خودش گرم باشه بهتره

آخر هفته شادی رو واستون آرزو میکنم

خدافز

تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393سـاعت 10:30 نويسنده آبانه| |

سلام. صبحتون بخیر و شادی

من امروز خیلی خوشحالم. میخوام خوشحالیمو باهاتون تقسیم کنم.

بچه ها امروز سالگرد اولین دیدار من و سپنده. دست و جیغ و هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا

من خیلی هیجان زده ام. انقد دیشب خدا رو شکر کردم که سپند رو باهام آشنا کرد. شکر واسه اینکه کسی رو دوست دارم که مهربونترین و باسخاوتمندترین آدم دنیاس. هر لقمه ای که میخواد بخوره نصفیشو واسه من کنار میذاره. غمهاش واسه خودش و شادیاش رو باهام تقسیم میکنه. نصف مال من و نصف مال خودش. کسی که واسه هر غذا و دسری که درست کردم اونقد تشویقم که بعدی رو پختم و بعدی و بعدی. کسی که کمکم کرد ادامه تحصیل بدم و علاقه به درس تو وجودم نمیره. کسی که سوالات دینیمو با کمال میل جواب میده و من رو به خدا نزدیکتر کرد. کسی که میتونم بهش واسه همه عمر تکیه بدم. کسی که خواهرای من رو از خواهرای خودش خواهرتر میدونه و واسه عروسیشون شاد بود و واسه زایمانشون استرس داشت.

خدایا من نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم. من با یه خانواده خیلی خوب و مهربون و باگذشت و شغلی که خیلی دوستش دارم و توش تخصص دارم و آدمی که به همه معنا نیمه مکمل منه ،خیلی خوشبختم.

خدایا هیچوقت شکر نعمتت رو درست بجا نیاوردم. امروز این تشکر رو از من بپذیر.

بچه ها من خیلی حرف داشتم و البته یکم گله اما ترجیح میدم با یه دعای خیر پست امروزمو تموم کنم

خدایا همه جوونها رو تو زندگیشون خوشبخت و سعادتمند کن. نذار معنای عشق پاک بین جوونها از بین بره. سرراه هر کس اون آدمی رو بذار که لیاقتشو داره و هم کفو هم هستن.

خدافس

تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 10:19 نويسنده آبانه| |

امروز دوتا پست بذاریم حالشو ببریم

اول اینکه یادم رفت بگم که ارشد قبول نشدم و کلی شرمنده مامان و سپند شدم.

میدونستم قبول نمیشم. آزاد هم قبول نمیشم احتمالا. همه امیدم به تکمیل ظرفیتشونه.

مورد دوم به درخواست مل مل عزیزم تو چالش شرکت کردم

این شما و این عکس آبانه

http://s5.picofile.com/file/8137141734/untitled.bmp

دوستان پرشین بلاگی کامنتهای من واستون ثبت نمیشه. کلی باهاتون حرف دارم

نازی و نیلو و آشتی عزیزم

تاريخ سه شنبه چهارم شهریور 1393سـاعت 11:42 نويسنده آبانه| |

سلام. صب بخیر

روزمون مبارک کارمندهای نازنین.

حس نمیکنین بلاگفا خیلی خلوت شده؟ خواننده ها زیادتر و نویسنده ها کمتر شدن

دیروز حقوقمونو داد و من از ترس اینکه تموم نشده فعلا نمیخوام بهش دست بزنم.

تولد مدیرمون بود و واسشون کیک خریدیم. دوتا عکس هم انداختیم و هر کی پرید سرکارش

شب رفتم خونه دیدم خواهر کوچیکم خونه ماست. از صب حالش خوب نبود. دکتر بهش گفته بود شاید ویروسه شایدم مسموم شدی. خلاصه که اصلا حالش خوب نبود. شام خوردیم و اونا رفتن. منم نشستم پای نت گردیم.

صب که از خونه اومدم بیرون دیدم بلوار روبروی خونه پر از آبه و خیابون رو آب برداشته. یادم به یه نکته ای افتاد. یه سری آدم کاسه داغتر از آش سر ماجرای چالش سطل یخ داد و هوار راه انداختن که تو این کم آبی چرا باید آب تو سر خودشون بریزن و اسراف کنن. همکار محترم من پریشب تو اینستاگرامش این کار رو مسخره کرده بود و دیشب عکس فیس بوکش رو یه ترول گذاشته بود که سطل یخ رو خودش خالی کرده. چرا وقتی آب تو خیابون داره هدر میره هیچ پطروس فداکاری انگشتشو تو سوراخ شیلنگ شهرداری نمیکنه و فقط اونجا که قراره یه حرکت فرهنگی یا اجتماعی صورت بگیره فریاد واحسرتا بلند میشه یا تمام کارهای مردم با "خوب این یعنی چی؟" یا "آخرش که چی؟" یا "برین بابا" پاسخ داده میشه

چرا اگه یه هنرمند یا یه آدم مشهور بیاد و سه نفر رو دعوت کنه و یه کمکی هم این وسط به موسسات خیره بشه از نظر بعضیا کار چیپ و مسخره ای میاد؟

از نظر من اینجور آدما افسرده ان. گوشه نشین و منزوی هستن وگرنه حرکتی که تو بیست و چهار ساعت اولش مارک زوکربرگ و بیل گیتس و اپرا توش فعالیت کنن نباید کار بدی باشه.

چه میدونم والله. بیاین کاری به کار هم نداشته باشیم. انقد هم غر نزنیم. اگه کاری به مذاق ما خوش نمیاد چشمامونو ببندیم و ازش بگذریم

بریم به کارمون برسیم

خدافس

 

تاريخ سه شنبه چهارم شهریور 1393سـاعت 10:41 نويسنده آبانه| |

سلام

انگار تابستون ریست شده. دوباره که هوا گرمه. بابا سوختیم بخدا. ایششششش

آقا دیروز سپند نیومد دنبال ما و مام از فرصت استفاده کردیم و رفتیم واسش کادو بخریم. ازش درخواست کردم یه ساعت بی خبر باشه چون اگه صحبت میکردیم متوجه میشد که کجا رفتم و حدس میزد چی واسش خریدیم.

منم چیزی که دوست داشت رو واسش خریدم و عکسش رو هم گرفتم و حتما واستون میذارم. (کلا این روزا مرموز شدم). شب رفتم خونه و همون دم در ناله سردارم که گشنمه. قربون مامانم برم که هرشب واسم سوپ میپزه که من زودتر سیر بشم و کمتر غذا بخورم. شامم رو خوردم و نشستم تو اینستا چالش یخ رو نگاه کردم و خندیدم.بعد اونا نشستن مستند نگاه کردن منم رفتم تو اتاق کادو سپندو پیچیدم. یه زنگ هم بهش زدم و آخر حرفا گفت داری کادوی منو تزیین میکنی؟ گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت آخه میشناسمت. منم یه عکس تو وایبر واسش فرستادم که انبوهی کاغذ و روبان کف اتاق پراکنده بودم

یه چیز دیگه که صبح یادم افتاد اینه که تا حالا شده از چیزی متنفر باشید؟ نه اینکه خوشتون نیاد ها. از اینکه به چشم دشمن بهش نگاه کنین. مثلا من از هر چیز قهوه ای رنگ بدم میاد اما از تخم گشنیز و سیاهدونه متنفرم. حتی تو شیشه روی کابینت باشه دلم میخواد بندازمش سطل زباله. از بس مزه اش حالمو بد میکنه یا یه دستبند طلا داشتم به همه جا گیر میکرد و تغییر شکل میداد. منم انقد متنفر بودم جای اینکه وقتی دستم باشه مواظبش باشم رفتم فروختمش و راحت شدم.

امروز هم یه شلوار پامه که اون هفته خریدمش. اون هفته دوروز پام کردم دیدم همش مانتوی نخیم بهش میچسبه. مامان دیروز با مشکین تاژ شستش اما باز امروز بهم میچسبید. الان دلم میخواد بندازمش دور. خیلی خره نافهمه.

بله. به اینصورت میشه با همه چی ارتباط عاطفی برقرار کرد.

تا خدافظی نکردم بگم من با بالشم ارتباط عاشقانه ای دارم که محاله بی اون خوابم ببره

تا بیشتر چرت و پرت به خوردتون ندادم برم دیگه

دوست عزیزم که دیروز آدرس وبلاگ جدیدتو دادی بهم اون که رمز داشت و نتونستم واست پیغام بذارم.

واسه شماره و آی دی اینستاگرام منو معذور بدارین. راحتترم که واستون آبانه بمونم نه اسم خودم

خدافس

تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393سـاعت 10:30 نويسنده آبانه| |

سلام. صبحتون بخیر

خوب خوابیدین؟

دوتا از گوشواره هام گم شدن. از هر جفت یه دونه. یادم نمیاد کجا گذاشتمشون. یه دعایی بفرمایید پیدا بشن.

از کجا بگم؟ آقا من یه اخلاق خیلی خوب دارم که خودم خیلی راضیم.خیلی کم اهل غیبت و خاله زنک بازی نیستم. اصولا حوصله این کارها رو ندارم. تازه دیشب متوجه شدم توی یه سری از دوستام چه بلبشویی شده. همه با هم دعوا میکنن و بی احترامی.واقعا اینکه گوشی دستم بگیرم و هی به این و اون زنگ بزنم ببینم چه خبر و کی چی گفته اصلا در حوصله من نمیگنجه.

کلا نسبت به خیلی چیزا بی تفاوتم. سعی میکنم سرم تو کار خودم باشه. خواهرم چند ماه پیش رفته بود کیش. وقتی برگشت من درست ندیدمش. دیگه هی زنگ نزدم بپرسم چی شده تاااااااااا یه روزی که مکالمه رایگان همراه اول داشتم زنگیدم بهش گفتم کیش خوش گذشت؟ مرده بود از خنده . میگه الان چرا میپرسی؟ گفتم فقط خواستم به همراه اول خسارت بزنم.

اما واقعا غیبت خیلی بده. خدایی نکرده به گوش طرف برسه آبرو حیثیت آدم میره.

بعد از خود گل پنداری بریم سر معرفی کتاب

کتابخونا دستاشون بالا

از بین این کتابا کدومو خوندین؟

بعد از تاریکی(هاروکی موراکامی)یه سبک بسیار جالب. نویسنده ژاپنی. تخیل و واقعیت رو با هم تلفیق کرده

عاشق مترسک(فیلیس هِیستینگز)یه داستان بسیار بسیار احساسی و زیبا

پر(ماتیسن) یه داستان عاشقانه زیبا

مترجم دردها(جومپا لاهیری)داستانهای کوتاه به قلم نویسنده آمریکایی هندی تبار

اینا توی هفته پیش و این هفته خوندم. هر دو روز یه کتاب میخونم. البته زیر 300 صفحه هستن که بتونم تو مترو با خودم حملشون کنم. من خیلیییییییی کتاب میخوندم. از وقتی رفتم دانشگاه دیگه نخوندم و الان بعد از آشنایی با لیلی کتابدار نازنین دوباره شروع کردم و صد البته مخزن کتابهام هم کتابخونه خواهر بزرگمه که من واقعا به اون و شوهرش احترام میذارم که کتابخون هستن

اینم وبلاگ لیلی عزیز برای معرفی و نقد کتابها

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir

خوب دیگه چی مونده؟

آهان. امروز عصر دوجور برنامه دارم. یا سپند میاد دنبالم برم ددر یا میرم واسش یه کادو بخرم مربوط به همون پست هفته آینده

پنجشنبه روز دختره ها. حواستون باشه سرتون کلاه نره

خدافس

 


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه دوم شهریور 1393سـاعت 10:26 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه یکم شهریور 1393سـاعت 11:2 نويسنده آبانه| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393سـاعت 10:29 نويسنده آبانه| |

MiSs-A