آبانه،دختر آبان

سلام

صب بخیر. نمیخواستم صبح جمعه خبر بد بدم اما چاره ای نبود. باید در جریان میذاشتیمتون

دیشب شرح کاملش رو نوشتم اما لپ تاپم خاموش شد. الانم تندی بگم تا خاموش نشده

دیروز تو مرکز خرید کوروش کیف پول سپند رو با هشتصد تومن پول و ده تا کارت بانکی و کارت ملی و گواهینامه و چک مشتری و .... دزدیدن.

دو ساعت بعد توی مترو کیف پول من و گوشیم رو دزدیدن.

انقدر گریه کردم که دارم میمیرم.

فردا مرخصب گرفتم برم بانک و دادسرا. دعام کنین.

دیشب ساعت 12 یکی به سپند زنگید که کیفش رو پبدا کرده. دعا کنین فقط پول رو برده باشه.

ببخشید اولین پست جمعه ام انقد تلخ بود.

حالم اصلا خوب نیست. من دست دزد رو توی کیفم دیدم. اما نتونستم توی ازدحام بگیرمش. مفصلا یه شنبه مبگم واستون

خیلی دعام کنین

خدانگهدارتون

 

شب نوشت:

مهمونی خیلی خوب بود

خدا رو شکر کیف سپند رو یه خانواده خیلی محترم پیدا کردن و ریالی ازش کم نشده. باید نذرم رو ادا کنم

در ضمن سپند مثل همون گوشی رو دوباره واسم خرید. پیچک جان نظرات رو یه شنبه تایید میکنم اما الان نظرت رو خوندم.

قیمت گوشیم 1300 تومن بود. کیف پولهامون چرم بود و واسه من 100 تومن و واسه سپند 150 قیمت داشت. پولهای نقد توی کیفش رو هم که گفتم. از نظر مالی خیلی واسمون بد بود

اما مهمترین چیز وقتی یود که باید واسه پیگیری صرف کنیم. من فردا کلانتری و دادسرا و سه تا بانک و امور مشترکین باید برم. سپند هم میبایست چندبرابر من وقت صرف میکرد

و نکته بعد عکسها و اس ام اسایی بود که توی گوشیم بود. عکسهایی که هیچ جا سیوشون نکرده بودم. اس ام اسای سه سال من و سپند. اینا رو هیچ پولی واسه من جبران نمیکنه

عینک من دومیلیون قیمت داشت. حاضر بودم اونو میدزدیدن اما گوشیم رو نه.

حالا که گذشت. من اون حروم زا... رو نمیبخشم. شوک عصبی بدی بهم وارد کرد. اما از خدا ممنونم که خانواده خیلی دلسوز و خواهرایی دارم که پا به پای من اشک ریختن. خواهرزاده سه ساله ای که وقتی شنید خیلی ناراحت شد و عشقی دارم که همون دیشب که کلی ضرر مالی بهش خورده بود بازم بخاطر دل من رفت و گوشی رو خرید که من حتی یه روز چیز بدی دستم نگیرم

یه شنبه مفصلا همه چیز رو میگم

خوب بخوابین. روتون رو بندازین سرما نخورین:دی

تاريخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 9:36 نويسنده آبانه| |

آخیششششش هفته تموم شد.

سلام. خوبین؟ دیشب خوب خوابیدین؟ اونایی که بعد از 5 همچنان تو رختخوابن خیلی به من فکر کنین

خیلی سخته زود بیدار شدن

دو نکته از حرفای دیروزم به ذهنم رسید. اول در مورد آرایشگاه. من خودم ابروهام رو مرتب میکنم و هر سی روز یا چهل روز یه بار میرم آرایشگاه. از نظر شخصی من و از نظر یه اقتصاددان اگه هر کس تو خونه خودش کارهای آرایشگری رو بکنه. لباس بدوزه. محصولات لبنی رو توی خونه درست کنه و برق کشی و سیم کشی و سایر کارهای خونه رو خودش انجام بده اقتصاد اون کشور بیمار میشه. چون پول باید تو جریان داره. مثلا آرایشگر پول نداره لباس بخره. فروشنده لباس پول نداره اقساط وامش رو بده و همینطور سایر آدما. متوجه میشین؟ منظورم این نیست که هیچ کاری تو خونه انجام نشه اما خیلی خوبه که پول خرج کنیم. من معتقدم آدمای دست و دلباز ( نه بی فکر و بی برنامه) روزی بیشتری دارن

نکته دوم: هیچوقت آرزوهاتون رو محدود نکنین. پروازشون بدین تا هر جا که میره. نگین یکی بیاد منو بگیره. نگین خدا یه خونه هفتادمتری بهم بده راضیم. نگین خدایا یه پراید بهم بده. همیشه ازش چیزاش خوب بخواین. حالا این دوحالت داره. یا طبعتون بالا میره و به چیزای خوب میرسین یا اینکه لااقل با خیالهای خوب عمرتون گذشته و هی ننشستین غصه بخورین.

امروز بریم خرید کنیم. عید اومد و ما لخ.تیم. حقوق هم نداده. مرتیکه به روی خودش نمیاره.

دیشب با مامان و داداش و بابام بزم چهارنفره داشتیم. هر چی تو خونه داشتیم آوردیم و خوردیم. آخرش هم یه دونه بستنی مونده بود واسم که اونم شریکی خوردیم.

آهان. نشد برم آرایشگاه. خودم مرتبشون کردم و رنگ گذاشتم. صب بعد از کلاس رفتم واسه سپند یه نون سنگک و یه پنیر خامه ای خریدم. رفتم دم دفترش و زنگ زدم بیا پایین. اومد ازم گرفت و خیلی زود جدا شدیم. چهار قدم که دور شدم ازش یه مرد گفت هزار ماشالله، هزار ماشالله. میخواستم خرخره شو بجووم. کصافط.

من برم دیگه. کچل حقوق نداده صداش رو هم انداخته تو سرش.

روزای خوبی داشته باشید.

خدافس

تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 10:59 نويسنده آبانه| |

سلام عزیزای دل

خسته و هلاک از دانشگاه اومدم. کارامو انجام دادم و ناهار میخورم. همزمان با پست گذاشتنم دارم تو وایبر با سپند اشک میریزیم. هر دو دلمون بنز میخواد. کی میشه بنز بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها میبینین چقدر خوبه اسفند ماه؟ از خود عید بیشتر حال میده. البته حقوقمون رو نداده. دست خالی نمیشه از روزها لذت برد. من که خرج آنچنانی ندارم اما خدا هیچ پدر و مادری رو شرمنده بچه شون نکنه. در ضمن پدر مادرامون رو اونقد زنده نگه داره که بتونن بعد سالها کار و زحمت از روزای بازنشستگیشون لذت ببرن

خوب ناهارم تموم

انقد بدم میاد از ابروهام. خطشون بهم خورده. زورم میاد الان برم آرایشگاه واسه عید هم برم. نمیدونم چی کار کنم. ایششششششششش

هووووووم دیگه اینکه با مامان بصورت کاملا نامحسوس آشتی کردم. صب هم یه چیزی واسش تعریف کردم خندیدیم

سپند دیشب با دوستای دبستانش شام رفتن بیرون. یکی از دوستاش رو من پیدا کرده بودم واسش. با یکی از دوستام دوست بود. رفتیم بیرون با هم بعد حرف زدن و شناختن هم رو.

من برم دیگه. روزای خوبی داشته باشید.

خدافس

 

راستیییییییییییییییییییی قرعه کشی من درومدم. 2200 تومن

تاريخ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 14:11 نويسنده آبانه| |

سلام. روزتون بخیر و شادی

انشالله که روزای خوبی داشته باشید

انقد سر کلاس چشامو بستم که استاد گفتن برین صورتاتونو بشورین. خوابم گرفت. خوب چی کار کنم؟ یازده و نیم خوابیدم 5 پاشدم. نمیشه زودتر خوابید.

آقا این مدیر ما عیدی رو روز آخر سال میده. یعنی ما واسه خرجای قبل از سال نو فقط حقوق بهمن رو دادیم که تا امروز هم نداده. البته فک کنم امروز میده اما واقعا انصاف نیست. یه ماه زحمت میکشی بخاطر حقوق اونم انقد دیر میشه که اعصاب آدم خورد میشه

مورد بعد اینکه جمعه من و سپند مهمونی دعوتیم. خونه یکی از دوستامون. انشالله بتونیم تو خونه خودمون جبران کنیم. 5تا زوجیم که سه تا از زوجا ازدواج کردن.

دیشب هم با مامان حرف میزدیم هم سرسنگین بود. خدا کنه تا جمعه اعصابش بهتر بشه

بچه ها من صبا میام و وبلاگم رو آپ میکنم. بعد آروم آروم کامنتها رو تایید میکنم. تا ساعت 7 که میرم هیچ کامنتی تایید نشده نمیمونه. صبح زود عجله نکنین بگین چرا تایید نکردی. تا عصر صبر کنین. اگه کامنتتون بی جواب بود یعنی واسم نیومده. من کامنت هیچ دوستی رو بی جواب نمیذارم یا حذف نمیکنم. مگر کامنتهایی از آدمهای غریبه که با بی ادبی نوشته شده باشه یا سئوالهای شخصی پرسیده باشن مثه حقوق یا نحوه زندگیم یا شغلم که فک نکنم به آدم غریبه ای که فقط یه اسم مینویسه و جرات نداره اسم وبلاگش رو بگه یا اصلا وبلاگ نداره و صرفا عاشق سر در آوردن از زندگی مردمه ربطی داشته باشه.

حالا از حضور همه تون معذرت میخوام که این حرف رو میزنم. دوستای گلم این قسمتش رو نخونن اما اون آدمای بی شخصیتی که این چند روز با اسمهای مسخره واسم کامنت گذاشتن بدونن که هیچوقت تاییدشون نمیکنم و جواب بهشون نمیدم. خیلی بیجا میکنین میاین میخونین و نظر میدین. اگه با من و زندگیم حال نمیکنین نخونین. مشخصه که دوست دارین اینجا رو بخونین اما اونقدر بدبخت و حسودین که اونجوری نظر میدین. واسه من هیچ کاری نداره هر وقت جسارتتون زیاد بشه خیلی راحت وبلاگمو رمزی میکنم اونوقت آب سرد بریزن اونجا که خیلی میسوزه. اگه دوست دارین کماکان بخونین زبونتون رو کوتاه کنین.

زندگی من و رفتار من فقط به دوستایی ربط داره که حرفاشون واقعا واسه من راهنمایی و گوشزده نه اینکه از روی بخل و حسد واسم چیزی بنویسن.

دوستانم درباره این قسمت آخر نظری ندین. ببخشید اگه تند نوشتم. ممنونم

بریم یکم پول در بیاریم که چیزی تا عید نمونده.

خدافس

تاريخ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 11:29 نويسنده آبانه| |

سلام. صبح سردتون بخیر. آلاسکا نشین

شد ما بخوایم یه غلطی کنیم و تا آخرش بریم؟

دیشب سلسله انرژی مثبت دادنا برید.

سپند اومد دنبالم و رفتیم یه کافی شاپ نزدیک شرکت. کاپ کیکهایی که آورده بودم رو خوردیم و یه چیزایی سفارش دادیم. اونم سوغاتیامو داد.

http://s4.picofile.com/file/8172813384/370.JPG

کلا حال میکنم با اخلاقامون. من شکلات تلخ دوست دارم کیکامو کاور شکلات تلخ میکنم. کاری ندارم که سپند خیلی دوست نداره. از اون ور من شکلات شیری و سفید دوست ندارم و سپند طبق سلیقه خودش میاره

جالب اینجاس که هیچ کدوم گله نمیکنیم از اون یکی

رفتم خونه دیدم عمو اینا خونمون هستن. گفته بودم بهشون که وقتی مهمون داریم یه اس به من بدین که آراسته بیام خونه و عین وحشیا نپرم وسط خونه.هیشکی این کارو نکرد. آقا نشستیم پیششون و یه عالمه حرف زدیم. هیچکس واسه امروز برنامه ای نداشت. واسه همین تا 1:20 دقیقه نشستن و منم نشستم پیششون. دلم نمیخواست بخوابم. فقط این وسط دوش گرفتم و نماز خوندم.

اونا که رفتن سر یه موضوع با مامان حرفم شد. انقد اعصابم رو ریخت به هم که باید واسه خودش انرژی میفرستادم نه مامان سپند. از اون طرف خواهرم اومده آه و ناله که خاک به سر شدیم که عید مادرشوهرم هم با ما میاد سفر. یه پیرزنه که زاویه کمرش 90 درجه اس. کنده و تو دست و پا می افته. خوب اول یکی به من بگه مگه قراره هر جا بریم خواهرا بیان که مشکلشون به ما ربط داشته باشه؟ بعدشم هر سال شوهر خواهرام یه بامبولی در میارن و طاقچه بالا میذارن. از خداشون باشه با ما بیانو آخر سر هم اولین ماشین راه میفتن و دنبال ما میان

صب بهش گفتم خواهر من خوب هفته اول پیرزنو بدین برادر شوهرت. خودتون برین سفر. هفته دوم پیرزن رو بیارین و عید دیدنیاتونو برین و آخر هفته سه روز ببرینش شمال. بد میگم؟ نمیدونم چندسال یه دختر لازمه زندگی کنه که راه و رسم زندگی رو یاد بگیره و قلق شوهر دستش بیاد؟

کلا که شاکیم

وسط پست با سپند حرف زدم و سبک شدم.

میرم سراغ کارم

روز خوبی داشته باشید

خدافس

تاريخ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 10:36 نويسنده آبانه| |

سلام گل گلیا

خوبین؟ چقدر سرد شده هوا.

دیشب رفتم خونه دیدم دختر عموی مامان و دخترا و نوه هاش خونه ما هستن. منم از شدت سرما خودم رو بقچه پیچ کرده بودم. منم خیلی رو اونا حساسم. تا یه ربع به ده نشستن و رفتن. منم از همه کار افتادم.

دیشب دوباره قبل خواب با ملکه مادر صحبت کردم. اینبار یکم از خودم تعریف کردم. گفتم مثه من نمیتونی پیدا کنی. البته دقیقا اینجوری نه. خیلی مودبانه گفتم

سپند هم اومد و خیلی دلتنگی نمودیم واسشون. دوازده خوابیدم

صب یه آقا تو اتوبوس آهنگ رسوای زمانه رو خوند. چه حالی کردم. بعدش آهنگ ای دختر صحرا نیلوفر. خیلی شارژ شدم.

این عکسا رو بذارم و برم سرکار

این میت بال

http://s5.picofile.com/file/8172591868/368.JPG

این کاپ کیک

http://s4.picofile.com/file/8172591918/367.JPG

 

این طراحی ناخونام. خیلی جالب نبود اما بانمک بودن

http://s4.picofile.com/file/8172591826/369.JPG

اینم کمدم. تو باکسها لباسهایی که نو هستن و چینگیلی بینگیلی هایی که سپند واسم سوغات آورده و شالها و قالب کیکهامو گذاشتم. توی باکس چهارخونه قرمز هم سشوار و اپیلیدی گذاشتم

طبقه پایین هم متعلق به خواهرامه. پوشک و پارچه بچه شونو میذارن

http://s4.picofile.com/file/8172591942/366.JPG

خدافسسسسسسسسسس

تاريخ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 11:8 نويسنده آبانه| |

سلام. صب بخیر

نمردیم و برف دیدیم. والله بوخودا

همه خوبین؟ بهتون خوش گذشته؟ من که طولانی ترین 5شنبه و جمعه عمرم رو داشتم

5شنبه ساعت 4 رسیدم خونه. ناهار خوردم و پریدم تو اتاق. تا 8 درس خوندم. در حقیقت جزوه هامو پاکنویس کردم. بعدش شام خوردیم و اتاقم رو مرتب کردم.

دیروز صب بیدار شدم و بعد از صبحانه یه سری کاپ کیک درست کردم. با پودرکیک رشد و توشون کرمفیل شیر ریختم و روشم گاناش. عکسشون رو فردا میذارم. تزیینشون تکراریه چون با همون چیزا که تو خونه دارم تزیین میکنم.

بعد واسه ناهار قرار بود خواهر کوچیکه و شوهرش بیان. مامان جوجه کباب و کوبیده گذاشته بود. من نصف مواد کوبیده رو ازش گرفتم و میت بال(کوفته قلقلی) درست کردم. اونم عکسش باشه فردا..

دستورش هم اینه. گوشت رو با هر نوع ادویه که د.ست دارید مزه دار کنین. در واقع همون شکل کباب کوبیده که توش پیاز هم باشه. خوب ورز بدین و استراحت بدین. ته یه پیرکس رو چرب کنین و زیرش سیب زمینی نازک حلقه ای بچینین. و همینطور دور ظرف رو. بذارین تو ماکروفر 3 دقیقه تا یکم پخته بشه. بعد یه مقدار سیب زمینی رو حلقه کنین. بریزین توی بشقاب و اونا هم سه دقیقه تو ماکروفر بذارین. میتونین سیب زمینی ها رو چند دقیقه تو آب بجوشونین. اصلا نمیخوایم پخته بشن. بعدش گوشتتون رو قلقلی کنین و توی ظرف بچینین. اون سیب زمینی های سری دوم رو مابینشون بچینین. حواستون باشه ارتفاع سیب زمینی ها از قلقلی ها بیشتر نشه. روی پیرکس فویل بکشید و یه ساعت با دمای 180 درجه تو فر بذارید. بعدش یه سس گوجه خوشمزه درست کنین و بریزین روشون و یه ربع دیگه بمونه. میتونین آخر سر روش پنیر پیتزا بریزید.

بعد تا شوهر خواهرم بیاد رفتم تو حموم یه عالم لباس که اصفهان پوشیده بودم و کثیف شده بودن رو شستم.

بعد از ناهار با خواهری رفتیم استخر. خیلی حال داد. ساعت 5 برگشتیم خونه و اون رفت خونه خودش.

منم رفتم تو اتاقم و مشغول اصلاحات اراضی شدم. مامانم هم اومد پیشم و یکم در مورد عروسی دخترخاله ام صحبت کردیم. واسه شام بازم خواهرکوچیکه اومد خونمون و البته شوهرش سریع اومد و شام خورد و رفتن. ما هم تا 11 پای تی وی نشستیم و بعدش خوابیدم

در مورد مامان سپند هم بگم شبا خیلی خودم رو جستجو میکنم. هیچ حسی به اسم تنفر تو وجودم نسبت بهش ندارم. بیشتر بهش احساس ترحم دارم. فک میکنم جهل و نادانی مانع این میشه که بتونه خودش و بچه اش زندگی خوبی داشته باشن. واسش شبا دعا میکنم و بهش میگم مطمئن باش همه چی اونجوری نیست که تصور میکنی

خلاصه اینکه امروز عصر سپند میاد و من خیلی خوشحالم. احساس تنهایی میکردم تو تهران

امیدوارم از روزای آخر سال لذت ببرید.

خدافس

تاريخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 10:29 نويسنده آبانه| |

سلامعلیکیم

زمستونتون مبارک. بالاخره خدا یادش افتاد زمستونه. چقدر سرد بود بخدا.

صب رفتم کلاس. گفته بودم که بچه های دانشگاه فک میکنن من و سپند نامزدیم. خوب هر نامزدی هم عروسی داره. الانم 5ساله من دارم مدارا میکنم. اول مهر به سپند گفتم بیا به بچه ها بگیم نامزدیمون بهم خورده. سپند هیچی نگفت اما خیلی ناراحت شد. مخصوصا همون هفته اول مهر اومد دانشگاه و با هم تو سالن نشستیم. بچه ها درست و غلطش رو کار ندارم. دلم خیلی درد میاد وقتی کسی چیزی ازم میپرسه.

امروز یکی از بچه ها منو به حرف گرفته که تو چه جوری با خانواده شوهرت رفت و آمد میکنی؟ چی بهش بگم؟ هر کاری کردم نتونستم فرار کنم ازش. گفتم که ما هنوز نامزدیم. اگه به یکی بگم که هیچی بینمون نیست همه خبردار میشن. دلم میخواس بشینم روی زمین و زار بزنم. چرا باید اینجوری تحقیر بشم؟ من آدم دروغگویی نبودم هیچ وقت. چرا اینجوری باید بشه؟ البته بهش گفتم که خانواده هامون مشکل دارن و رفت و آمدی نداریم. یادتونه که دروغ ازکجا شروع شد دیگه؟ یکی از دخترای همکلاسی سپند از سپند خوشش اومده بود. بعد اومدن آمارش رو از من بگیرن که ببینن چرا همش با همیم. منم گفتم نامزدین. یهو دیدم همه دانشگاه پر شده. بساطی داریما

امروز در نبود سپند ساعت 2 میرم خونه. بابا رو بگین که چقد تعجب میکنه من زود رسیدم

آقا ماشینمون رو هم گذاشتیم نمایشگاه. دعا بفرمایید زودتر فروش بره ماشینمون رو عوض کنیم

دیشب رفتم تو تخت و یکم با مامان سپند حرف زدم. مگه میذارن ما حالت معنوی بهمون دست بده؟ ساعت 11 شب مامان داشت جاروبرقی میکشید. آخه مورچه ها حمله کرده بودن. بعد خرت و خرت رو سرامیکا جارو رو میکشید و میاورد تو اتاق من. دیگه ما سرو ته حرف رو هم آوردیم و از حاج خانوم خدافظی کردیم و خوابیدیم

واستون آرامش خاطر از خدا میخوام

خدافس

تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳سـاعت 11:18 نويسنده آبانه| |

سلام. وقتتون بخیر

خوبین؟ روبراهین؟ همه شاد و شنگولین؟ دماغاتون عملیه؟ .

انقدرررررر خمیازه کشیدم سرکلاس. درسم روش تحقیق بود. ذهنم رو مشغول کرده پایان نامه. دلم نمیخواد بدم بیرون بنویسن. واسم افت داره. خدا کنه خودم و سپند با هم بتونیم بنویسیمش.

مونایی آقا سعید به اطلاعات

شبا امیرارسلان رو بغل میکنم میخوابم. چه حالی میده ها

به توصیه آشتی جونم میخوام هفت تا شب واسه مامان سپند انرژی مثبت بفرستم. قرار بود از دیشب شروع کنم. خدایی تا سرم رو گذاشتم بیهوش شدم. باید از امشب تلاش کنم خوابم نبره.

خواهرم که رفته عسلویه واسم قالب ژله و یه عالمه خوردنی خریده. چقدر قیمتها اونجا خوبه. خودشم داره کلی خرید میکنه.

آقا ما بریم دیگه. خدافس

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 13:32 نويسنده آبانه| |

سلام. صب بخیر

به امید خدا اولین جلسه رو رفتم سرکلاس. در واقع این هفته، هفته سوم دانشگاهه.

پس یادتون باشه که من سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه صب کلاس دارم. پست چهارشنبه ها رو حدود ساعت 2 میذارم. نیاین از ساعت ده بگین آبانه کجایی؟ مردی؟ زنده ای؟ آخه یک تازه میرسم دفتر

این از اینش

مورد دیگه. اول دبستان به همه مون مفهوم قبل و بعد رو یاد دادن. حتی زودتر از آموزش الفبا. اما نمیدونم این راننده تاکسیا مگه مدرسه نرفتن که نمیدونم قبل چراغ قرمز و بعد از چراغ قرمز با هم فرق داره. دم خونه ما یه چراغ قرمزه که هر شب داستان دارم باهاش. به راننده میگم قبل چراغ پیاده میشم. اونام میبرن اونور چراغ جایی پیاده میکنن که باید یه تاکسی بگیرم برگردم دم خونه. تازه یه بار از خیابون ردشدنی یه ماشین از روم عبور کرد. در واقع زد بهم و پام رفت زیر لاستیکش. خدا بخیر گذروند. الان میتونین جای آبانه به من بگین خداداد

اینم از اینش

فک کنم قبلا گفته بودم. مامانم به من میگه تو خیلی مغروری. البته که اینجوری نیستم.خودشیفته نیستم اما اگه با کسی حال نکنم محاله بهش محل بذارم. حتی شده لبخند ظاهری هم نمیزنم. معیاری ندارما. به سر و وضع و سوادش ربطی نداره. بیشتر به ادب و شخصیتش ربط داره و اینکه از طرف حس خوبی بگیرم. واقعا بعضیا سیگنال منفی میدن به آدم. اگه به دلم نشینه به نافم هم حسابش نمیکنم. حتی شده همکار مامانم باشه.

تو دانشگاه یه دختر داشتیم سه ترم پیش که باهاش کلاس داشتم یه مانتو ساتن آستین توری میپوشید و ساق دست گیپور دستش میکرد(انگار عروسی عمه اش بوده). کلا تیپاش تو همین مایه ها بود. امروز تو بوفه اومد روبروم نشست. من لبخند زدم بهش و سرم رو تکون دادم که سلام کنم دیدم روش رو کرد اونور. تقصیر منه که محل سگ بهش گذاشتم. یه مانتو اسپرت تنش کرده بود و احتمال زیاد ارشد قبول شده بود که اونجوری تو قیافه بود. زیپ کوله شو باز کرد سرش رو کرد تو کیفش و ساندویچ املتش رو گاز زد. . خوب من حق دارم سرد باشم با مردم یا نه؟ کلا خوشم نمی اومد ازش. قیافه اش شبیه زن رئیس قبلیم بود که با هم دعوای خونی راه انداختیم و من شرکتشون رو ترک کردم. البته مقصر من نبودما. بنا به دلایلی دوست نداشت من تو شرکتشون باشم.

آهنگ رضا یزدانی رو شنیدین؟ "سیگار پشت سیگار". این روزا انقد پشت هم گوشش میدم که دارم گند قضیه رو در میارم. اگه با صداش حال میکنین از گوش دادن آهنگش مضایقه نفرمایید

خانومای قرتی تهرانی یه متخصص پوست بهم معرفی کنین لدفا. ازینا نباشه که واسه هیجده ماه دیگه نوبت میدن. قوزک پای چپم پوستش سفت شده. بدم میاد ازش.

راستیییییی. سپند اومد دم دانشگاه دیدمش. شب پرواز داره. سفرش خیلی کاریه. به هردومون سخت میگذره اینجوری

من برم دیگه. خدافظ

تاريخ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 11:40 نويسنده آبانه| |

MiSs-A